|
|
دوشنبه 19 آبان ماه سال 1382 |
| سعید نامه ( ۱) : قصه ی محسن و سعید |
سلام
- سلام داش محسن !
- خیلی مخلصیم پهلوون محسن !
- بابا تحویل بگیر ...
محسن در حالی که کاپشن چرمشو رو دوشش انداخته بود فقط تبسمی می کرد و سری تکون می داد و با چشم و ابرو جواب بچه محلا رو می داد . بچه محلا با حسرت به هیکل ورزشکاریش نگاه می کردن و اکثرشون تو دلشون می گفتن : - بالاخره مام می ریم بدنسازی تا مث اون بشیم .
از جلوی در قهوه خونه که رد شد نرسیده به باشگاه بدنسازیش ، یه پسر هفده هیجده ساله اومد جلوی راهش وایساد .
همه ی نگاها برگشت به سمت اونا ... پسر آب دهنشو قورت داد و کمی این پا اون پا کرد . محسن با تعجب منتظر بود ... چند لحظه ای که گذشت پسر نیم نگاهی به مغازه ی جیگرکی اون ور خیابون انداخت ... اسی گاو ، کارد سلاخی بزرگشو دست گرفته بود و جلوی مغازه داشت جیگر خورد می کرد. دلش گرم شد . آب دماغشو بالا کشید و با شجاعت بیشتری رو به محسن کرد . از وقتی دور و ور جیگرکی پلاس شده بود کلی فرق کرده بود . دیگه از اون زیبایی دخترونه ای که تا یه سال پیش تو صورتش بود و از نگاه معصومانش اثری نمونده بود . لبای سیاه و پشت خمیده و چشای خمارش اینو می رسوند . محسن گفت : - بگو آقا سعید . مشکلی داری ؟ یه هو سعید به خودش اومد و تو یه چشم به هم زدن سیلی محکمی تو گوش محسن زد . صدای سیلی تموم محله رو ورداشت . محسن هاج و واج مونده بود که یه تف گنده اومد تو صورتش . سعید گفت اگه ... داری حرف بزن . بعد روشو به طرف اسی گاو برگردوند . محسن که می دونست موضوع از کجا آب می خوره سرشو انداخت پایین و از راهی که اومده بود برگشت ...
بچه محلا می دونستن که حداقل تا « شیش ماه » دیگه اثری از محسن نمی بینن .
سعید به طرف جیگرکی رفت . اسی گاو به پیشوازش اومد . ماچش کرد و جوری که همه ببینن یه تراول صد هزاری بهش داد .
....
..
.
چن روز بعد جسد بی جون سعیدو تو جوب آب پیدا کردن . بعضیا می گفتن کار محسنه ... نه بابا محسن با این جور آدما طرف نمی شه ...
خیلیا هم می گفتن کار کار اسی گاوس . چون دیگه سعید به دردش نمی خورد ...
...
.
سربلند و ایرونی بمونید .
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
دو باره سلام
دلم نیومد اینو این جا نذارم :
|
|