عـــــــــــا دی

دی 1388
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    



یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 377065

Powered by BlogSky.com


سریال کره ای ققنوس سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1386
خبره ها

 

سلام

 

من‌ آنم‌

که‌ در پای‌ خوکان‌

نریزم‌

 

مر این‌ قیمتی‌ دُرّ لفظ‌ دری‌ را

 

 

 

هفتم : پنجمین بهار ؛

 

 

این بیست و ششم اردیبهشت ماه

پنجمین بیست و ششم اردیبهشت ماهیه که

وبلاگ عادی

توی سیستم بلاگسکای مجانی

قابل رویته برای عده ای محدود !!!

 

روزی که شروع کردم نوشتن این وبلاگو

اصلا فکرشم نمی کردم که

روزی برسه که

چهارسال سابقه ی وبلاگنویسی داشته باشم و

آغاز پنجمین سالشو ببینم

 

تموم عزیزانی که

در این مدت نه چندان کوتاه

دوست و راهنما و مشوق مسیح عادی بودن در نوشتن

از یاشار عزیز و گندمزار گندمین گشته که قدیمیترینشونن

تا دوستای بسیار بسیار عزیز و گرانمایه ای که

بدون وجودشون امکان نداشت به نوشتن توی وب ادامه بدم

حق بزرگی به گردن مسیح عادی دارن که

مطمئنم نمی تونم گوشه ای از اونو جبران کنم

 

امیدوارم وقتی که توی این مدت

برای خوندن نوشته های عادی مسیح صرف شده

کسی رو از کار واجبی ننداخته باشه و

به کسی ضرر و زیانی وارد نکرده باشه

 

...

 

 

دوم : وسواس ؛

 

پست قبلیم نه قبلیشو خوندی ؟

وقتی می خواستم شروع کنم به نوشتن اون پست

اصلا امید نداشتم که بتونم بازم عادی بنویسم و مثل همیشه

کمی دلشوره داشتم که نکنه نوشتم عادی از آب در نیاد !

وقتی فرستادمش بالا این وسواس بیشتر شد

حتی به سرم زد که جاهاییشو اصلاح یا حذف کنم

یا حتی کلشو پاک کنم !

 

اما الان که یه دور دیگه همه ی کامنتای دوستای عزیزمو خوندم

خوشحالم که بازم نوشته ی این وبلاگ عادی

عادی از آب در اومده بوده

 

اینو از لحن کامنتا متوجه شدم

و از محتواشون

که در بعضی موارد حتی ریشه های نارضایتی و ناراحتی

درشون از ژرفنا به سطح رسیده بود

و حتی ...

خب

این ملاک خوبیه برای عادی بودن نوشته های مسیح

 

...

 

امیدوارم این پستمم بتونه همون نتیجه رو داشته باشه !

پس

به دوستانی که وقت یا رغبت خوندن کامل پستای عادی مسیحو ندارن

و یا به احتمال نزدیک به صفر

صرفا به دنبال یافتن نقطه ی تاریکی توی این نوشته ها هستن

توصیه می کنم بی خیال نوشته های صد تا یه غاز این وبلاگ بشن و

نه وقت خودشونو هدر کنن و

نه بار گناهان مسیح رو سبک !

چون مسلما در صورت اول امکان درک معنای پیام کلی پست رو نخواهند داشت

و در صورت دوم هم تلاششون حاصلی در بر نخواهند داشت

...

 

 

پنجم :‌ یادش به خیر ؛

 

اون قدیما

اولای انقلاب

اوایل دهه ی تاریخی شصت

یه دبیر بینش اسلامی داشتیم که

قبلا هم در بارش نوشتم توی این وبلاگ عادی

همونی که گفتم گفته بوده که :

اگه من بتونم در طول  سی سال خدمتم در آموزش و پرورش

حتی یه شک

در دل یکی از شاگردام ایجاد بکنم

به رسالت معلمی خودم عمل کردم ...

 

این آقا معلم دلسوز اما

شیوه ی بخصوصی داشت در تدریس

 

درسا رو باید قبل از رفتن به کلاس ، پیشپیش می خوندیم و

وقتی سر کلاس حاضر می شدیم

این معلم نبود که برامون دلیل و برهان می آورد تا

نوشته های توی کتابو فرو کنه توی مغزمون

بلکه بر عکس

آقا معلم یه ملحد ضد دین به تموم معنا می شد که

شاگردا باید مباحث درسی رو بهش بقبولونن !

و چه کار سختی

 

چون تقریبا هیچ کدوم از مباحثو نشد براش اثبات کنیم

بدون ایرادی اساسی

 

نه این که ما بگیم و او با لجبازی بگه قانع نشدما

نه

ما می گفتیم

و او به گفته های ما خدشه هایی وارد می کرد

که قادر به رفع و رجوعش نبودیم

حتی برای خودمون

 

آقا معلم اما

بدون هیچ تلاشی برای جویدن لقمه و قرار دادنش در دهان بچه ها

و بدون هیچ ترسی از غلطیدن اونا به ورطه ی گناه یا اشتباه

می گفت که شماها اگه ادعای مسلمونی دارید

خود باید تحقیق کنید و به جوابی برسید که

حد اقل برای خودتون قانع کننده باشه ...

 

البنه

بالاخره این شیوه ی تدریس کار دستش داد و

دبیر عزیزمون برای گزینش مجدد

به اداره ی آموزش و پرورش منطقه احضار شد

اما ...

 

...

 

 

هشتم : فرهنگ سازی موسیقیایی !! ؛

 

خب

قبول دارم که کمی قاطی پاطی و در هم بر هم بود اون پست مورد نظر

اما

فکر می کنم

اگه از اول تا آخرش

پشت سر هم و یی هوو خونده می شد

اون وقت می شد معنایی مغایر با تک تک قسمتاش

از کلیت حاکم بر اون پست برداشت کرد

درست همون طور که ملیکا

شاعر بزرگوار دیار مهر ی

بعد از توصیه ی مسیح

بهش رسید

 

پس

همه حق داشتن

بر اساس فهم قسمتی از اون پست که خونده بودن

رای صادر کنن

و مسیحم حق داشت که

براش جالب باشه برداشتهایی که با منظورش

صد و هشتاد درجه فرق داشتن !

 

در هر حال سعی ندارم توجیه کنم

یا توضیح بیشتری بدم در مورد اون پست عادی

چون به نظر خودم به اندازه ی کافی

عادی بود

 

فقط همینو بگم که

به قدرت موسیقی و ترانه

در خلق و جهت دهی نگرشا باور دارم

 

وقتی یه خواننده ی خوش صدای خوش تیپ

که خوبم ساز می زنه

یه ترانه ای رو با ریتم و لحن و صدای خوبی می خونه

که یه آهنگ خوبم در کنارش هست

این امکان وجود داره که

تعداد قابل توجهی از کسانی که به اون ترانه گوش می دن

بی اختیار

ضمیر ناخودآگاهشون تحت تاثیر اون ترانه

و پیاما و پیامداش قرار بگیره

البته این طور نیست که همیشه همه ی رفتاراشون

تحت تاثیر اون پیاما باشه ها

ولی

یه وقتایی پیش میاد که

سر یه بزنگاهایی

یه تصمیمایی گرفته می شه که

بعدها براش توجیه قابل قبولی پیدا نمی شه

معمولا

این طور تصمیما

احتمالا نتیجه ی تاثیراتین که ضمیر ناخودآگاهمون از محیط پذیرفتن

 

توی پونزده قسمت اون پستم

یه قسمتش اختصاص به اون شعر داشت و

سه قسمتش بیان عادی نتیجه ای بود که می شد از اون شعر گرفت

حرفای بعید و غریبی هم نبود

چیزایی بود که بدترشم بارها شنیده شده در سطح جامعه

 

اما

 

بقیه قسمتای اون پست

 

یعنی یازده قسمت باقی موندش

تلاش عادی مسیح بود برای رد اون تفکر

و در عین حال

هیچم عجیب نبود که عده ای از دوستان

متوجه این موضوع نشن

...

 

 

 

یازدهم :  مداحی ؛

 

به‌ علم‌ و به‌ گوهر کنی‌ مدحت‌ آن‌ را

که‌ مایه‌ ست‌ مرجهل‌ و بد گوهری‌ را

 

به‌ نظم‌ اندر آری‌ دروغ‌ و طمع‌ را

دروغ‌ است‌ سرمایه‌ مر کافری‌ را

 

پسنده‌ است‌ با زهد عمار و بوذر

کند مدح‌ محمود ، مر عنصری‌ را ؟

 

من‌ آنم‌ که‌ در پای‌ خوکان‌ نریزم‌

 

مر این‌ قیمتی‌ دُرّ لفظ‌ دری‌ را

 

ناصر خسروی قبادیانی مروزی

از جمله شاعران بلند آوازه و آزاده ایران زمینه که

به قول خودش

هرگز هنر و ارزشهای ناب ایرانی و اسلامیو به پای خوکان نریخت و

از مدح امثال محمود ( ؟! ) اجتناب کرد

 

البته

نه این که او اصلا شعری که حاوی مدح باشه نسروده ها

نه

او هم مدح گفته

اما

مدح کسی رو گفته که

ارزششو داشته در لفظ دری که هیچ

در واژه های ملکوتی هم به پاش ریخته بشه ...

 

...

 

اما همین شاعر

در همین سروده ی خودش

یه بیتی داره که

گاهی ازش به عنوان پتکی برای کوبیدن بر سر شاعرانی که

از زیباییهای طبیعت تعریف و تمجید می کننم استفاده شده

 

 

صفت‌ چندگویی‌ ز شمشاد و لاله

 

‌رخ‌ چون‌ مه‌ و زلفک عنبری را

 

 

هر چند که به قول استاد شریفیان

درست نیست که تموم فکر و ذکر و سروده های یه شاعر

در باره ی شمع و گل و پروانه و خال لب دلدار باشه اما

در پاسخ این بیت ناصر خسرو

دوست دارم قسمتی از کامنت اول ملیکا رو بنویسم :

 

فکرش رو کردی اگه از صبح که چشمات رو باز میکنی

تا شب که میخوایی بخوابی

تنها چیزی که میبینی و میشنوی و درباره اش حرف میزنی

فقط جنگ و خونریزی و کشته شدن آدمها باشه

چه دنیای وحشتناکی میشه ؟!

من نمیخوام بگم جنگ توی عراق و فلسطین و ... به ما ربطی نداره

ولی باید کسایی باشند که گاهی

زیبایی های دنیا رو هم به یادمون بیارن

این هیچ ربطی به دل خوش داشتن و بی خیال بودن نداره...

 

و این نکته رو که

حتی شاعری که فقط و فقط به توصیف گل و بلبل می پردازه هم

وجودش غنیمته

چون هیچ کس مجبور نیست که

فقط و فقط اشعار اون شاعر بخصوص رو بخونه !!

و او در واقع تکه ای از پازل بزرگ فرهنگ و هنر و ادبیات این مرز و بومو ساخته

 

و صد البته

 

تموم پست قبلیمو

 

:)

 

...

 

خلاصه این که

 

جامعه ی بشری

 

در نظر مسیح عادی

 

بخش مهمی از پیوند باقی مونده ی خودش با اصالت انسانیشو

 

مدیون شعرای خوش ذوق و لطیفیه که

 

من جمله به مدح و توصیف جلوه های طبیعت پرداختن

 

نظرت چیه ؟

 

 

 

سوم :  اهورا مزدا  ؛

 

 

اوست افریننده یکتای بی اغاز و بی انجام

 

انچه بوده از اوست

 

و انچه خواهد بود از اوست.

 

 

من

اهورامزدا

آسمان و زمین

و آنچه در روی آن است را

از رودها و گیاهان و جانوران

و مردم را نگاه میدارم.

از پرتو فروهر هاست

که بچه ها را در شکم مادر حفظ میکنم

و اینچنین خواهد بود تا دامنه رستاخیز.

روزی که مردگان را برانگیزانم

و استخوان و گوشت و اعضا و احشا و موی انان را

دگر باره به هم بپیوندم.

 

...

 

ایرانیان از دیر باز

به خدایی اعتقاد داشتن که

توصیفاتی ازش ارائه کردن که

نشون می ده اون خدا

نمی تونسته خدای یگانه نباشه

 

یعنی برای درست بودن اون توصیفات

لازم بوده خدای موصوف نا محدود باشه و

وجود دو یا چند خدای دیگه در کنار خدای نا محدود امکان پذیر نیست

 

پس

 

به احتمال بسیار بسیار قوی

ادعای یگانه پرستی ایرانیان باستان

البته نه از ابتدای خلقت !!

ادعاییست مطابق بر واقعیت

 

حالا این که عده ای جاهل یا جاعل یا کینه جو در طول تاریخ

قصد کردن این گونه جا بندازن توی افکار عمومی

که دین ایرانیان

اونارو به پرستش خدایان گوناگون یا حداقل دو خدا فرا می خونده

نشون دهنده ی عدم درک اونا از گفتار و رفتار ایرانیان

و یا حسادت و ناجوانمردی اوناس

 

آخه کدوم عقل سلیمی می تونه باور کنه

مردمی که مهمترین شعارشون عبارت بوده از

گفتار نیک ، کردار نیک و افکار نیک

موجودی به نام و با صفات اهریمن رو در حد خدا بالا ببرن ؟؟!!

 

اون طوری که می گن

خدا ی ایرانیان

که پس از ظهور زرتشت

اهورا مزدا نام گرفته

اون وقتا

خدایی واحد بوده

خدایی که منشا همه ی خوبیا و خیرات بوده

خدایی که هیچ محدودیتی درش راه نداشته

خدایی که قدرت لازمو برای انجام هر عملی داشته

خدایی که دانشش بهش اجازه می داده بهترین تصمیماتو بگیره

خدایی که اسیر قید و بندهای ساخته ی دست آدما نبوده !

 

و چنین خدایی

مسلما فقط ، آفریننده ی قوم آریایی نبوده

و نه تنها در نظر اجداد ما آفریننده ی تموم انسانها بوده

بلکه آفریننده ی تموم عالم شناخته می شده

...

 

 

ششم : خداسازی ؛

 

 

اگه مسیح بگه

خدا رو نمی شه آفرید

همون طور که نمی شه نابودش کرد

بلکه فقط می شه قبولش کرد یا انکار

حرفشو قبول می کنی ؟

 

خب

خدایی که من و تو آفرینندش باشیم

تکلیفش پیشاپیش معلومه دیگه

:)

چنین خدایی فقط اسم خدا رو روی خودش داره

و حتی نمی تونه اون اسمو با خودش به این ور و اون ور بکشونه

مگه این که من و تو

هم اونو هم اسمشو ببریم به این طرف و اون طرف !

 

پس

اگه مردمی

خدایی رو تولید یا خلق کنن

یا کرده باشن

نمی تونی این امرو دلیلی بر بطلان ادعای مسیح عادی بدونی

چون

اون خدا خدا نیست

یه موجود موهومیه که وجودش متکیه به ذهنایی بازیگوش که قبولش دارن !

...

از طرف دیگه

خدا یا وجودیه که تموم اوصاف یه خدای واقعی رو داره

که در این صورت

موجود محدودی مثل انسان

نمی تونه باهاش طرف بشه و نابودش کنه !

و یا این که اصلا دروغیه و وجود نداره

و نابود کردن وجودی بی وجود امکان نداره

و چیزی که جنگیدن با چنین خدایی خونده می شه

در واقع جنگیدن با افکار مردمیه که قبولش دارن

و نابود کردن مظاهریه که براش تراشیدن

 

اما با این اوصاف

خدایی که تعریفش به ما رسیده

خداییه که اگه اجازه بده (؟!) خیلیا می تونن انکارش کنن

چون قبول یا انکار واقعیتها ربطی به حقیقت داشتن یا نداشتنشون نداره

تو می تونی بدیهی ترین چیزا رو هم به طرقی انکار کنی

 

...

 

حالا با این توضیحات

اگه مسیح بگه

خدا رو نمی شه آفرید

همون طور که نمی شه نابودش کرد

بلکه فقط می شه قبولش کرد یا انکار

حرفشو قبول می کنی ؟

 

بازم نه ؟!

جدا ؟!!

 

خب

حق داری

آخه خود مسیح عادیم کاملا اون حرفا رو قبول نداره !

نه این که با اصلشون مخالف باشه ها

نه

ولی

با حکم کلی دادن در مورد آدما و افکار گفتار و کردارشون مخالفه

و حکم کلی رو فقط در مورد وجودی روا می دونه که

مطلق باشه و هیچ نیاز و ضعفی نداشته باشه

...

ضمن این که

به یه چیز دیگه هم باور داره

به قدرت بی مثال انسانهای نخبه

نخبگان استعدادها و قوایی دارن که می تونه معجزه کنه

می تونه خدایی دروغینو اون قدر حقیقی جلوه بده که

خود خودشونم در وجودش ذره ای تردید نکنن !!

و می تونه خدایی نا محدود و بی نقص و قدرتمندو

به تباهی و انحطاط بکشونه در ذهنشون !!!!

 

...

 

 

نهم : ایرانیان یکتا پرست ؛

 

 

گفتم که

می گن که

ایرانیا مردمی بودن که در طول تاریخ یگانه پرست بودن

 

حالا با این سابقه ی ذهنی

 

اگه به اقدام کورش

در آزاد گذاشتن مردم کشورهای تحت سلطه ی امپراطوری عظیم پارس

در برگزاری آداب و مراسم و مناسک دینی خاص خودشون توجه کنی

ممکنه تعجب کنی که یه پادشاه مقتدر پیروزمند

که سپاهش

اکثر قریب به اتفاق مناطق دنیای شناخته شده ی عصر خودشو

تحت سیطره او در آورده بوده

و خودشم انسانی یگانه پرست بوده

چرا تلاشی برای محو آثار خدایان دروغین نکرده ؟!!

 

و چرا همه رو به یکتا پرستی دعوت نکرده !

 

خب

 

اگه الان

 

توی شرایط فعلی جامعه ی ایرانی که

 

محدوده ی جغرافیایی ایران خیلی محدودتر و تثبیت شده تر از اون رمانه

 

مساله ی وحدت کلمه

 

یکی از مهمترین مسائله

 

چرا کورش فاتح سعی نکرد همه رو از نظر اعتقادی

 

با شناسوندن خدایی واحد

 

به وحدت برسونه ؟؟!!!

 

...

 

 

دوازدهم : صنم ؛

 

 

جنگ هفتاد  و دو ملت

همه را عذر بنه

 

چون ندیدند حقیقت

ره افسانه زدند

 

مسیح عادی می گه تفکر حاکم بر این بیت از ابیات آسمونی لسان الغیب

دقیقا همون تفکر حاکم بر حمکرانان عادل ایران باستان بوده

 

احتمالا

کورش و اعقابش

می دونستن و باور داشتن که

هیچ خدایی جز خدای واحد وجود نداره و

اون شبانی که توی حال و هوای خودش آرزو می کنه که خدا رو ببینه

تا موهاشو شونه کنه و ... !!

و اون بت پرستی که خدای خودشو از خرما می ساخته

تا در هنگام نداری بتونه شیکمشو باهاش سیر کنه !!!!

همشون

به دنبال یه چیزن

یه خدایی که

خدایی جز او نیست

 

و البته

احتمالا در دوران اونا

قرار نبوده کسی این حرفا رو واگو کنه

و اونا هم ماموریتی برای بیان نگرش و جهان بینیشون نداشتن

یا شایدم این کارو کردن و به دست مردم عادی اعصار بعد نرسیده

 

...

 

 

چهارم : نخبگان ؛

 

 

مسیح عادی معمولا پای تلویزیون نمی شینه

مگه این که ...

معمولا

اطلاع مسیح از برنامه های تلویزیونی محدود می شه به

حرفایی که در موقع انجام کاراش

و بی اختیار

از بلندگوی تلویزیون به گوشش وارد می شن !

 

پارسال نشسته بود پای کامپیوتر و داشت کامنتاشو چک می کرد که

یهو کانال تلویزیون توسط یه بچه ی بازیگوش عوض شد

و همین توجهشو جلب کرد و باعث شد به صفحه ی جادویی نگاهی بندازه

دید با یه نفر داره مصاحبه می شه که

در مورد موسیقی پاپ داره نظریه پردازی (؟!) می کنه !!!

 

اون بنده خدا که از طرز حرف زدنش مشخص بود از نخبگان جامعس

حرفایی رو داشت می گفت که معنای عادیش این بود :

الان هر خزعبلاتی (؟!) رو به عنوان موسیقی پاپ دارن به خورد مردم می دن

در حالی که موسیقی پاپ ( مردمی ) تعریف مشخصی داره

هر چیزی که  با تقلید از موسیقی غربی

به عنوان موسیقی مردمی تولید بشه که پاپ نیست

اونایی که می خوان پاپ کار کنن بیان پیش ما

ما حاضریم که بهشون یاد بدیم پاپ چیه !!!!

به اینجاهاش که رسید همون بچه ی بازیگوش بازم کانالو عوض کرد

و مسیح عادیم خدا رو شکر که دیگه مجبور نیست اون حرفا رو گوش کنه

 

خیلی جالبه ها

 

موسیقی ای که از طرف مردم عادی

به عنوان موسیقی مردمی پذیرفته می شه و

هر جا می ری صدای پخششو می شنوی

مردمی نیست و

اون وقت باید یه عده برن خدمت اساتید نخبه تلمذ کنن تا بتونن

موسیقی مردمی استاندارد بسازن !!!!!!!!!

 

تازشم

اگرم یه کسایی پیدا بشن

که بخوان برن پیش یه کسایی تا استانداردیزه (؟!) بشن

یه مشکل اساسی تر براشون پیش میاد

و اون اینه که

اکثر نخبگان جامعه

سایر نخبگان جامعه رو

قبول ندارن !!! و ...

 

...

 

 

دهم : خدا تراشی نخبگانه ؛

 

 

اوشون ؟!!

خیلی درسته کارشون !!!!

لطفا اسفند دود کنین براشون !!!!

تموم خدا و پیغمبرای طول تاریخ باید برن جلو

تا ایشون بیاد جاشون !

 

میخچه ؟؟!!!

با این که ته حرفاش پوچ و هیچه

ولیکن فلسفش اون قده پیچ در پیچه

که تموم خدا و پیغمبرای طول تاریخ باید برن جلو

تا ایشون بیاد جاشون !

 

...

 

گاهی

یه کسایی

یه حرفایی می زنن که

در نظر اول فکر می کنی بابا این دیگه آخر مخه

عجب انقلابی به راه انداخته با این جهان بینی منحصر به فردش

در طول تاریخ هیچ کس دیگه ای نبوده که عقلش به این حرفا برسه !!

حتی پیغمبرا هم که این همه مردم عادی تحویلشون می گیرن

زمینه اصلی حرفای همشون یه چیز خاص بوده

از یه خدا صحبت کردن و

وظایف ما در برابرش و

قدرت و لطف او و

یه سری حرفای تکراری شبیه به اینا

که اگر چه در ظاهر دستوراتشون با هم متفاوته

اما تفاوتش ذاتی نیست

 

اما این جدیدیا فرق فوکولن با اونا

اینا اومدن برای ساختار شکنی

اومدن برای شکستن بتایی

که به عنوان خدایان

ما مردم عادی

 

توی ذهنمون ساختیم و پرداختیمشون

 

خب این طور حرفا زود طرفدار پیدا می کنن

مخصوصا که ما ایرونیا

یه ضرب المثل معروف داریم که می گه ؛

مرغ همسایه غازه !!!

و عده ای می گن

چون صفت بیگانه پرستی

در بینمون ریشه دوونده

کافیه که بفهمیم یه حرفی رو یه نفر خارجی زده

تا با جون و دلمون قبولش کنیم ؟؟؟!!!!

 

البته اکثر اوقات

هر خارجی ایم مورد قبول نیستا

بعضیا فقط خارجیای چشآبی و بور رو قبول داریم

بعضیا از چشبادومی خوشمون میاد

بعضیا حالت چشم برامون مهم نیست و

دوس داریم طرف حتما از نژادی خاص مثلا عرب یا ... باشه

اما گاهیم

بعضیا که کمی فرهیخته تریم

ترجیح می دیم طرف جهان سومی باشه

دیگه این که مال بنگلادش و کوره داهاتای هند و ویتنام باشه

یا بورکینافاسو

چندان فرقی نداره برامون

 

و اینم بیشتر بر می گرده به عملکرد قشر نخبه و روشنفکرمون

چون اونان که اول شیفته ی خارجیا می شن و

بعد با ترجمه ی افکار و عقاید اونا

و با جانبداری و تبلیغ

اون افکارو تزریق می کنن به پیکر جامعه

 

مسیح عادی

همیشه سعی کرده

توی نوشته های عادیش

اشاره ایم به خطر افراط و تفریط بکنه

 

این درسته که مرغ همسایه نباید در نظرمون غاز دیده بشه

 

اما

 

این خصلتی از ایرونیای عادی که به عنوان بیگانه پرستی معروف شده

در نظر مسیح

اسم دیگه ای داره

هر چند که اون خصلتم

اگه به افراط کشیده بشه

در نهایت سر از بیگانه پرستی در میاره

اما

وقتی جانب اعتدال رعایت بشه

اصلا نباید مرتکب نامگذاری اشتباه بشیم در موردش

 

مسیح عادی باور داره که

ایرونیای اصیل عادی

مصداق بارز این نشانه ی اهورایی هستن که :

 

... فبشر عبادی الذین یستمعون القول ...

 

و این نکته

نکته ایه کلیدی در فهم چرایی جدایی نسبی راه و منش ایرونیای عادی

با نخبگان جامعشون

 

...

 

 

 

سیزدهم : ظهور و سقوط خدایان ؛

 

 

در طول تاریخ

بارها پیش اومده که

در کشاکش جنگای بشری

خدایانی نابود شدن و از بین رفتن

و خدایان دیگه ای جانشین اونا شدن

معمولا ( نه همیشه ) قوم پیروز سعی کرده

تموم مظاهر خدای قوم مغلوبو نابود کنه و با تلاش نخبگانش

عظمت خدا یا خدایان خودشو به اثبات برسونه

 

اما

 

بعضی از خداها بودن که

به هیچ طریقی نشده یاد و نامشونو از تاریخ

و حتی از زندگی مردم عادی پاک کنن

 

نمونش آناهیتا یا ناهیده

که هنوزم که هنوزه

در بخش بسیار گسترده ای از عالم

روز تولدشو جشن می گیرن

اونم به چه عنوانی !!!

به عنوان روز کریسمس !!!

 

یعنی

وقتی نخبگان دین مسیحیت

دیدن که نمی تونن از پس مردم عادی ای که

روز کریسمسو که همانا زاد روز میلاد آناهیتاس جشن می گیرن بربیان

اومدن و صورت مساله رو تغییر دادن !

و با تغییر نام این روز

جشن میلاد ناهیدو

بدل کردن به جشن میلاد مسیح !!!!

 

این طوری

نه سیخ سوخت و نه کباب

نه مردم از یه جشن تاریخی و ریشه دار (؟!) محروم شدن

نه در ظاهر به آناهیتا مجال خودنمایی داده شد و

اسمش از صفحه ی جاری روزگار

به صفحات تاریک تاریخ پیوست

و نه در ظاهر شریعت مسیح که

وسیله ی ارتزاق خیلیا بود سرش بی کلاه موند !!

 

 

و این وسط

این عیسی مسیحه که

نسبتا غریب افتاده و

ششم ژانویه

روز تولدش

جز در بین معدودی از پیروان و دوستدارانش

گرامی داشته نمی شه

 

...

 

آره

داشتم از قدرت نخبگان

در ایجاد تغییرات اساسی

در ماهیت تصویر ذهنی دیگران

در رابطه با خدا صحبت می کردم

 

خیلی حرف داشتم در این زمینه

اما

الان نه دیگه چشام یاری می کنن

و نه ذهن بازیگوشم

و نه محدودیتی که بلاگسکای مجانی برای حروف پستها در نظر گرفته

اینه که

به همین مختصر غیر مفیدی که نوشتم  بسنده می کنم

و فقط همینو اضافه می کنم بهش که

اهورا مزدا هم

مثل خیلی از خداهای دیگه

سر و شکلش

زیر تیغ و ماشین و ترن اصلاحات گیر افتاده

و صابون اصلاحگرانه ی نخبگانی که

برای خودشون حق آب و گل قائلن

به تن و بدنش خورده

و امروزه روز

در ذهن برخی از نخبگان جامعه

اون خدای قادر بی نهایتی که

تموم زمین و آسمون تحت سیطره و در ید قدرت اوست

تنزل پیدا کرده به

 

یه خدای

ایرونی تبار

آریایی ن‍ژادی که

جز پارسی

اونم از نوع باستانیش

بلد نیست حرف بزنه

یا اگرم بلد باشه

حق نداره حرف بزنه

مخصوصا

اگه اون زبون

زبون انسانهای وحشی و بی تمدنی باشه که

دشمنی و حسادتشون نسبت به ایران و ایرانی

بارها و بارها در طول تاریخ به اثبات رسیده

 

...

هر چند که

مردم عادی ایرونی

که اکثریت قریب به اتفاق ایرونیای اصیلو تشکیل می دن

هنوزم که هنوزه

همون اهورا مزدای راسراسکیو می پرستن و

براش احترام قائلن و

این حقشو به رسمیت می شناسن که

به هر زبونی که خواست سخن بگه

و هر کسی رو که خواست هدایت کنه

...

 

و بقیه حرفای عادیمو

میذارم برای شاید وقتی دیگر که

بازم قل قل پر حرفیای ذهنیم باعث بشن که

انگشتای عادیم امون از دست بدن و

بیفتن به جون این کی برد مادر مرده !!!

 

...

 

 

اول :‌ یه روز ویژه ؛

 

خرداد

روزهای ویژه زیاد داره

اما

امسال

دوست دارم از یه روزش توی این پستم بنویسم

 

روز برکت

روز زمین و آب و نعمت

روز جشن باستانی خردادگان

روز خرداد از ماه خرداد

که با تقویم امروزی ایران

مصادفه با چهارم خرداد ماه

 

چهارم خرداد

از اون روزاییه که

باید حتما خارجیا برای مناسبتش

یه روزی رو تعیین کنن و در جهان مراسمش فراگیر بشه

تا بعضی از نخبگان ایرونیم چرتشون پاره بشه و

بگردن دنبال یه معادل ایرانی برای اون مناسبت و

بر بخورن به آیین خاک گرفته ی خردادگان و

بعد تلاش کنن برای اثبات هویت ایرانیشون !

اون روزو به دیگران بشناسونن و

مثل هنرپیشه ی اون فیلمه بگن

 

ایییییییییییییییییینوکه خودم میییییییییییییییییییدونستم

 

:)

در هر حال

روز چهارم خرداد

روز جشن برکت و نعمت

روز میلاد یکی از وبلاگنویسای خوشنام و محبوب ایرونی

نرگسی عزیزه

 

و دوست دارم توی همین پست تولدشو پیشاپیش تبریک بگم

 

و براش عمری با عزت و پربار آرزو کنم

 

همین طور

دوست دارم تبریک بگم پیشاپیش اون روزو

به دوست ، همکار و همسفر گرامیم

آنتیک بزرگوار ...

...

 

:)

 

...

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی

 

 

 بعد از پابلیش :

 

ترجیح دادم به همون ترتیبی که نوشتم قسمتای مختلف این پستو

نفرستمش بالا

گفتم شاید این طوری عادی تر باشه !!

:)

ولی خب

برای حفظ روند عادیش !!!

دست به شماره هاش نزدم ...

 

...

 

 


جمعه 23 تیر ماه سال 1385
بازگشت عادی ؛ با نمی دونم های عادی ...

 

 

سلام

 

اول : خورشید سوزان تاریک ؛

 

این عکسی که می بینی همون خورشید عادی خودمونه

این عکسی که می بینی توی یه روز عادی گرفته شده

این عکسی که می بینی یه عکسه عادیه که با دوربین گرفته شده

این عکسی که می بینی

اما

با یه دوربین عادی گرفته نشده

به دوربینه گفتن چی رو ببینه و چی رو نبینه

نه

بهتره بگم

به دوربینه گفتن چی رو ثبت کنه و چی رو ثبت نکنه

آخه دوربین که چشم نداره که ببینه !!!!

تازه

اگرم چشم داشت

قدرت دیدن نداره که بتونه اونچه که به چشمش وارد می شه رو ببینه !

 

اما

 

بازم نه

بهترتره بگم

برای دوربینه این طور برنامه ریزی کردن که بعضی چیزا رو ثبت کنه و بعضی چیزا رو ثبت نکنه

می دونی چرا این طوری بیشتر بهتره ؟

آخه دوربین که گوش نداره تا بشنوه چی بش می گن !!!!!!!!!!!

تازشم

اگرم گوش داشت

ممکن بود حرفی رو که بهش می زنن , درست نشنوه

یا حرفی رو که درست می شنوه , درست نفهمه

یا حرفی رو که درست می فهمه , درست نفهمه !!!

می شه یه دوربین حرفی رو درست بفهمه

و در همون حال درست نفهمه ؟

:)

از دوربینای این دوره و زمونه هر چی بگی بر میاد

مسیح می گه می شه

...

بگذریم

اینجا که عکسی نمی بینم خودم

احتمالا کس دیگه ایم نمی بینه

آخه اینا مال عکس پست قبلیم بود که ترجیح داده بودم ننویسمشون

نمی دونم چرا همه از این عکسها و  آهنگ

غم و اندوه احساس می کنن

و مسیح ‎؛ عظمت و جاودانگی

اون دو تا  عکس رو که دیدم

مثل وقتی این آهنگه رو شنیده بودم ...

یه حسی بهم دست داد که نمی تونم بگم چه حسیه

باید مسیح باشی

و عادی باشی

و توی شرایطی مشابه شرایط مسیح باشی

تا شاید بتونی چند درصدی از احساس مبهم مسیحو حس کنی

خود احساسو نمی تونم شرح بدم

ولی

نتیجش این بود که مثل سحر شده ها کپ کردم

انگار مدتها بود که دنبال همچی چیزی می گشتم

تا یه همچی حسی رو بهم القا کنه

یا نه

بتونه یه همچی حسی رو بیان کنه

می دونم اگه بخوام برای توصیفش شروع کنم به نوشتن

چندین پستمو باید به این کار اختصاص بدم

پس

ازم نخواه که توصیفش کنم

هر چند که

اگه به آرشیو وبلاگ عادی مراجعه کنی

می بینی که

اکثریت قابل توجهی از پستهام

چیزی نبوده جز ؛

توصیف همین احساس

...

 

 

 

دوم : مشکل گرونی ؟!!! ؛

 

دو سه شبه که راحت تر از همیشه خوابیدم

آخه خیالم بعد از مدتها راحت شده

آخه بالاخره فهمیدم و بهم تفهیم شد که تو این مملکت تنها چیزی که وجود نداره گرونیه

و این همه فکر و خیال و ناراحتی و بی قراری (!)  برای چیزی بوده که اصلا وجود خارجی نداشته !!

یه موجود مجازی مثل لولو

تراشیده شده بوده و

با زور فرو شده بوده ( برای انتقال این مفهوم توی زبون شیرین فارسی فعل زیبای   چپونده شده بوده هم وجود داره ولی ترسیدم اگه به کارش ببرم  کسی پیدا بشه و بگه عجب موجود عادی بی ادبیه !!! ) توی ذهن ملت

و من جمله مسیح عادی

بی خود و بی جهت این همه غصه خوردیم و رنج کشیدیم به خاطر چیزی که توهمی بیش نبوده

می دونم که از بزرگترای محترم هر قدر سپاسگذاری کنم نمی تونم حق مطلبو اون طور که باید و شاید به جا بیارم

مسلما با این روش بدیع و مبتکرانه

حتی می شه به راحتی ریشه ی فقر و فساد و تبعیض رو هم خشکوند

نمی دونم چرا بزرگترای قبلی که اسم خودشونم گذاشته بودن اصلاح طلب چشم دیدن حقایقو نداشتن !!!

البته

این که من نمی دونم چیز جدیدی نیستا

آخه مسیح خیلی چیزای دیگه رو هم نمی دونه

اگه این طور نبود که عادی نبود

...

 

 

 

سوم : مارکسیستهای اسلامی ؛

 

 

یادش نمی دونم به خیر یا به شر !!

اون زمونا که مسیح تازه به نوجوانی رسیده بود

می شنید که به یه عده ای از مخالفای شاه می گن مارکسیستهای اسلامی !!

خب

مسیح اون موقعا هم مثل این موقعا خیلی چیزا رو نمی دونست

من جمله معنای مارکسیسم

همین شنیدن

باعث شد که سر و گوش مسیح بجنبه و به دنبال معنای مارکسیسم بگرده

و این جستجو زیاد طول نکشید

مسیح خیلی زود فهمید که

مارکسیست

یعنی کافر

یعنی غیر مسلمون

یعنی دشمن خدا

اون وقتا هنوز مسیح از اجتماع نقیضین چیزی به گوشش نخورده بود

ولی به طور عادی تصور می کرد که اجتماع نقیضین محاله

مگه می شه که یکی

هم مسلمون باشه

و هم کافر ؟؟!!

 

مطمئنم که اون موقعا هنوز جکی که آخرش می گه ما کردیم شد هم اختراع نشده بود

 

اینه که برای رسیدن به پاسخ این سوال یه کمی بیشتر باید صبر می کردم

تا این که فهمیدم آره بابا می شه

...

 

بعدها

تفکر التقاطی مد شد

هنوزم معنی التقاط رو درست و حسابی نمی دونم چیه

ولی عیبی نداره

خب

اینم یکی از چیزاییه که نمی دونم

:)

 

تا این که نمی دونم کی بود که

توی نمی دونم کدوم روزنامه دیدم یه چیزی نوشته از زبون حاج اکبر آقا

ایشون

گفته بودن :

اون وقتا که ساواک به بعضیا می گفت مارکسیست اسلامی

ما نمی تونستیم با این موضوع ارتباط برقرار کنیم ( یا یه چیزی تو همین مایه ها )

اما حالا می بینیم که اونا درست تشخیص داده بودن

امثال بنی صدر و ...

...

 

اما مسیح بازم همچین ته دلش نمی تونست مارکسیست اسلامی رو هضم کنه

 

...

 

تا این که در دوران اصلاحات

مسلمونای چندین و چند آتیشه ی مذابی رو دید که

فقط کم مونده بود

قابلمه های خالی رو بدن دست توده های گشنه

و بریزنشون توی خیابون

و یه پرچم داس و چکشم خودشون دست بگیرن

و شعار « کار نان مسکن بدون آزادی » سربدن

 

اونا می گفتن تا وقتی مردم نونی توی سفرشون نیست

صحبت از آزادی و کرامت انسانی

یا فریبه

یا حماقت

 

می گفتن رییس جمهور و مجلس

وظیفشون تامین معاش مردمه

یا ایجاد شرایط مناسب برای تامین معاش مردم

 

می گفتن ...

 

اما ...

 

...

 

..

 

.

 

 

چهارم : خشتهای پوسیده ؛

 

 

یه عده اجنبی کافر خدا نشناس مغرض

برای این که ملت ایرانو از هویت اسلامی خودشون دور کنن

اومدن و

به عنوان مستشرق و باستان شناس

رفتن توی بیابونای پرت افتاده و

شروع کردن به بیرون کشیدن یه سری خشت و سفال پوسیده

تا

با استفاده از اونا

فرهنگ پوسیده ی شاهنشاهی رو با چند هزار سال سابقه

در برابر اسلام علم کنن

و اون قدر سر مردمو با افتخارای نخ نما شده ی تاریخیشون گرم کنن که

یادشون بره خودشونم

باید

پیشرفت بکنن

و امروز خودشونو بسازن

و به دنیا اثبات کنن که از همون نسلن

 

اون وقتا

همه کاره ی مملکت

یه شاه خائنی بود

که از این کار لذت می برد

و خودشو چسبونده بود به مرده های چند هزار سال قبل و

فرهنگ مرده پرستی رو رواج می داد در بین مردم !!

 

بعدها

یه مر... روحانی از نسل سادات

اومد شد یه کاره ای

که به جای مبارزه ی انقلابی با مظاهر ستمشاهی

ورداشت چند تا از این خشت پاره ها رو برد به کافرا کادو داد !!

انگار که تموم هویت مردم ایران

توی این زباله های تاریخی (؟؟!!!) خلاصه شدن

 

این روزا

اما

تقریبا همه

شدن طرفدار اون خشت پاره ها

کدوم خشت پاره ها ؟

راستش منم مثل خیلیای دیگه

کدومشو نمی دونم

می گن

تازگیا

تعداد بسیار زیادی لوح های باستانی

توی دانشگاه شیکاگو کشف شده !!!!!!!!!!!!!!

که تا حالا کسی ازشون خبری نداشته

 

این لوحهای مکشوفه

البته

با اون لوحهای ستمشاهی فرق فوکوله ها

اینا خیلی خوبن

اینا ماهن

اینا اون قده خوبن که

همه ی بزرگترای ضد ستمشاهی !

خودشونو موظف به دفاع از مالکیت ایران به اونا می دونن

...

 

ملت جالبی هستیم

هم ما مردم عادی ایرونی

هم شما فرهیخته های جامعه

هم بعضیای بعضا فرا بشریمون

 

گاهی اون قدر ساکت می شیم و بی تفاوت

که میان هر بهره برداری ای که دلشون می خواد ازمون می کنن

گاهیم مثل دیاپازون القائات رو می گیریم و به هم دیگه منتقل می کنیم

 

راستی

این لوح خوبا رو

کی ( چه کسی ) به آمریکاییها امانت داده ؟

کی ( چه وقت ) این کارو کرده ؟

اگه برای تحقیق بوده

کی پیگیری کرده که نتیجه ی تحقیقاتشونو توی این مملکت منتشر کنه و به سمع و نظر مردم عادی برسونه ؟

کی خونده چنین نتایج منتشر شده ای رو

کی قراره عمر این امانتگذاری تموم بشه ؟

نکنه اینم مثل قضیه ی 99 ساله ی آذربایجانه ؟

راستی

اگه دانشگاه شیکاگو برای این که

ایران بتونه اون لوحهای خیلی خیلی خوب و مامانیو پس بگیره

سر سوزنی شانس قائل بود

عمرا میومد چنین راپرت دلسوزانه ای رو بده به ملت ایران ؟

...

 

خلاصه که

این روزا تب لوح پرستی و

تاریخ پرستی و

مرده پرستی و

فرهنگ و تمدن چندین هزار ساله پرستی

داره می شه  یه اپیدمی

...

 

 

 

پنجم : سندروم اپیدمی خیزی تیرماهی ! ؛

 

 

نمی دونم تیرماه چه خاصیتی داره که

برای ایجاد اپیدمی بستر مناسبی رو فراهم می کنه

شایدم این خاصیت تیرماه نباشه

شاید آب و خاک ایران از نظر ژنتیکی مشکلی داره که به خیزش اپیدمیک

اجازه ی خودنمایی می ده

و این مشکلش توی تیرماه بروز و نمود عینی تری پیدا می کنه

چند سال قبلم اگه یادت باشه

یه مورد مشابه توی همین ایام تیرماه شایع شده بود

اون روزا هم

همه یه چیزی رو محکوم می کردن

یه عملی رو

یه رفتاری رو

که راستش

مسیح درست متوجه نشد اون رفتار چی بوده

 

ولی

دیگه توی این مملکت

تقریبا کسی نموند که اون عمل نامشخصو تقبیح نکرده باشه

 

رفتارهای امروز ماست که تاریخو می سازه

و اسناد و مکتوبات ما برای آیندگان حکم همون لوحهای خشتی رو داره که

معلوم نیست چند ده ساله که دانشگاه شیکاگو داره روشون چه تحقیقی می کنه

چون

اون روزا دیگه من و تو و او نیستیم که حرفی بزنیم

و این اسناد و مکتوبات ما هستن که به جامون حرف می زنن

 

اگه

دانشگاه شیکاگوی هزاره ی چهارم

بخواد روی اسناد امروز ما تحقیق کنه

احتمالا توی نتیجه ی تحقیقاتش می نویسه که

 

ایرانیها مردم خیلی خیلی جالبی بودن

 

چون برای بعضی چیزا مثل خشت و ریش تراش و دمپایی و روی شکسته و آفتابه مسی و سماور ذغالی ارزش فوق العاده ای قائل بودن

 

...

 

 

 

 

ششم : ذهن بازیگوش ؛

 

 

سهیک گرانقدر برای عکسی که هنر عتید بود نوشته بود :

 

تصویرزیبایی است
چند شمع روشن درمیان دریایی ازتاریکی
یکی درامن درگاه است و دیگریان درکوران باد

اما جملگی روشن.......وروشنی بخش

 

 

و برای  تصویر پست قبلیم

عقیق هنرمند و بزرگوار نوشته که :

 

زیباست و عجیب!!!
نور سبز ؟!!
تبارک الله احسن الخالقین!
پنهان ز دیده ها...همچنان بهره مند از خورشید وجودش ز پشت ابر............
بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست

 

و تو می دونی که مسیح عاشق بادکنک بازیهای ذهنهای بازیگوشه

چون

احساس و نظر هر کسی نسبت به این نوع تصاویر

می تونه منحصر به فرد باشه

و آگاهی از این نظرات منحصر به فرد

بهترین سودیه که مسیح از وبلاگ نویسی

برده تا حالا

 

 

...

 

 

 

هفتم : بلاگسکای و اصلاحگری قیم مآبانه ( قسمت هشتم )  ؛

 

 

پریدخت برای قسمت قبلی این نوشته هام نوشته بود :

 

صد  آی و وای و های و  نای و ... از دست این اصلاحگران مصلحت اندیش  ِ مصلحت طلبِ مصلحت جویِ ...

 

:)

 

خب

 

نمی گم که این نظر مثل بقیه ی نظرات پریدخت نبود و خالی از طنز بود

 

اما طنز خالی از حقیقت نیست

 

اصلا طنزی رو طنز می دونن که حقیقت تلخو به نحوی شیرین بیان کنه

 

شاید مسیح بتونه این آی و وای و  های و نای رو خوب درک کنه

 

آخه

 

همه ی ما تا حالا تجربه ی تلخ و شیرین هدف اصلاحات قرار گرفتنو کم و بیش داشتیم

 و اصلاحگران دلسوزی پیدا شدن که فقط و فقط از روی دلسوزی

 به تموم حریمهای ما سعی کردن سرک بکشن و

 از تموم خطوط قرمز و آبی و بنفش ما گذشتن و

 گاهی با مشاهده یا مطالعه

 و گاهیم با حدس و گمان

 ته و توی افکار و اعتقادات و رفتار و منش و احساست و تعلقات مارو  در آوردن  و

 وقتی اونو مطابق با معیارای خودشون نیافتن

 دلشون به حالمون سوخته و

 تموم تلاششونو برای آگاهی بخشی به ما صرف کردن

 

و مسیح و پریدخت

 

در مقطعی از عمر وبلاگ نویسیشون

 به طور همزمان هدف قرار گرفتن

و اصلاحگرانی دلسوز

 برای هدایتشون به افقهای تازه

تموم تلاش خودشونو انجام دادن

 خب

 

سابقش توی کامنتای پستای سالای قبل هنوز موجوده

 

...

 

مسیح می گه اصلاح طلبا تموم دنیا رو پرکردن

 و کافیه که هر کدوم از ما به درون خودمون نگاهی بندازیم

تا متوجه بشیم که ما هم یکی از اونا هستیم

 البته به شرطی که وجدان شیرفرهادیمونم همراهمون باشه

 

اما

 

واقعا

 ما تا چه حد مجازیم به اصلاحگری و یا تلاش برای اصلاحگری ؟

 آیا این که حس کنیم کسی مطابق و منطبق با اندیشه و احساس ما فکر و حس نمی کنه

کفایت می کنه برای این که به خودمون اجازه بدیم تا برای اصلاحش تلاش کنیم ؟

 

این که می گن وقتی دیدی که نا بینا و چاهه ، اگه خاموش بگیری بشینی گناهه

 همه جا کاربرد داره ؟

 

چشم چاه بین کجاست ؟

 

چاه چه مشخصه ای داره که اونو به چاه بدل می کنه ؟

 

...

 

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی

 

 


سه شنبه 6 تیر ماه سال 1385
رویای شب اول تابستان !

 

 

در طلبِ زهره رخ ماهرو،

می نگرد جانب بالا دلم

 

سلام

 

 

 

اول : یه رویای عادی ؛

 

...

 

- بالا می ری یا پایین ؟

اگه بالا می ری بچه ها ماشین دارن  ،

می تونن تو مسیرشون تا یه جاهایی برسوننت

 

-  نه ؛

پایین می رم ...

ممنون ...

 

...

خدا نگهدار

...

 

یادم نیست

یا اصلا متوجه نشدم که

بعد از چندمین بوسه بود که

متوجهش شدم ...

اصلا نمی دونستم توی اون تاریکی

کی لامپ کوچولوشو روشن کرده بودم

احتمالا به محض این که پامو از در گذاشته بودم بیرون

و هنوز از کوچه به خیابون نرسیده این کارو کرده بودم

چون یادمه وقتی خداحافظی می کردم

دو تا از انگشتای دست چپم

توی جیب کت

داشتن به درون پاکتش نفوذ می کردن !!

و حالا هر بار که می بوسیدمش

یه چشمک آتشین بهم می زد !!!

...

هـــــــــــــــــــــــی

عجب دنیای بی وفاییه !

و چه آدمای بی وفاتری !! ...

تازه اون موقع بود که یادم افتاد

توی دو ساعت و نیم گذشته اصلا به یادش نبودم

و این سابقه نداشت

بارها پیش اومده بود که چندین ساعت به طرفش نرم

اما این که اصلا به یادشم نیفتم و دلم براش تنگ نشه

هم بعید بود و هم بدیع

دیگه چه طور می تونستم براش بخونم که

نشد یک لحظه از یادت جدا دل !!!!!!! ؟

صمیمانه ازش عذر خواهی کردم و برای جبران این بی مهری ...

 

...

 

مثل این که داشتم از یه خواب بیدار می شدم

چون کم کم یاد اتفاقای اون روز افتادم

یاد این که ده ساعت قبل توی کارگزینی ، درخواست بازخریدی رو تحویل  داده بودم

یاد این که دوازده ساعت قبل توی محل کارم ، چه حوادثی گذشته بود

و چه حرفایی رد وبدل شده بود

یاد این که الان و در این ساعت ، باید سر شغل دومی باشم که ...

یاد این که کولر خونه خرابه و بچه ها توی گرما منتظرن

یاد این که بازی ایران و آنگولا رو ندیدم و از نتیجش خبر ندارم

یاد این که الان کسی منتظرمه ...

یاد این که فردا سر رسید ...

وااااااااااااااااای

نه ...

 

کاش اون خواب تموم نشده بود

 

گاهی

توی محیطی حقیقیم می شه مجازی بود

و در عین بیداری می شه خواب دید

سعی کردم یادم بیاد که چه خوابی دیدم

اما مسیح معمولا خواباش یادش نمی مونه

فرقی نمی کنه

صبح یا نصف شب یا حتی بعضی از بعد از ظهرا یه هو از خواب می پره و

با این که می دونه خوابی دیده که خیلی دلش می خواد مرورش کنه

اما هیچی یادش نمیاد

با این حال

این بار وضع یه کمی فرق می کرد

کمی که به مغز نداشتش فشار آورد

یه چیزایی اومد توی ذهن عادیش

 

تصویر مبهمی از یه آسمون مستطیلی

با دوازده سیزده تا ستاره ی درخشان در اطرافش

و یه ماه به معنای واقعی کلمه ، در ضلع غربی اون آسمون

و یه سیاه چاله ی فضایی در شرقی ترین جایگاه ضلع جنوبیش !!

آره

فکر کنم سیاه چاله براش تعبیر خوبی باشه

برای وجودی که هیچ نوری ازش خارج نمی شه

و مملوه از خلا منفی (!؟) ...

 

توی اون آسمون

ستاره ها به طور متناوب

نور افشانی می کردن

خب

ستاره خاصیتش همینه

نوری از درونش می جوشه و سرریز می شه

نوری که از وجود خود ستاره سرچشمه میگیره

و دوست داره که همه رو از اون نور بهره مند کنه ...

 

ماه هم که خاصیتش روشن تر از هر موجودیه توی آسمون شبای این دنیای تاریک

توی تاریکی شب

که هیچ چشم زمینی ای

به نور خورشید دسترسی نداره

این ماهه که

آینه وار

خودشو در معرض تابش اشعه های حیات بخش خورشید قرار می ده

و نور خورشیدو به سیاهیها و تاریکیهای شب زمینی می رسونه

تا شاید

مسافری در راه مونده

بتونه چند قدم اون ورتر خودشو هم ببینه

و تا شاید

ستاره ها هم حس کنن که خورشیدی حقیقی

در ورای آسمون ذهنیشون مشغول نورافشانیه

( یا شاید بهتر باشه بگم ؛ مشغول نور پردازی و نور سازیه )

که به چشمشون نمیاد

و تنها

زمین نیست که برای روشن شدن شباش به ماه نیاز داره

بلکه آسمونم به همون ترتیب

خورشید پنهانی داره که

با ماه شدن می شه به نور اون خورشید دست پیدا کرد

و در غیر این صورت

با استفاده از نور اونی که قبلا ماه شده ...

 

...

 

... همون طور که وقتی در برابر آن نور آسمونی قرار گرفتم

خیلی دلم می خواست که احساسمو بیان کنم و نتونستم

الانم می خوام بنویسم

ولی نمی تونم

کاش نمی دونستم

که گاهی

نیم نگاهی

از سر لطف و بزرگواری

به نوشته های عادی مسیحم میندازه

شاید در اون صورت راحت تر می شد نوشت

...

واقعا که نعمت بزرگیه ندونستن ...

...

 

 

دوم : تیر ماه ؛

 

وقتی در باره خرداد و بعضی از مناسبتای هفته ی اولش نوشتم

یکی از دوستای خیلی عزیز

سفارش کرد که در باره تیر هم بنویسم

 

:)

 

خب

قبلا هم گفتم که مسیح سعی می کنه بنا به موقعیتهای زمانی مطلب ننویسه

مگر این که مورد خاصی پیش بیاد

...

اینه که

ضمن این که دوست دارم به توصیه ی اون دوست عزیز عمل کنم

اما دوست ندارم به طور دقیق وقایع نگاری کنم و وبلاگ عادیمو تبدیل کنم به تقویم تاریخ

 

پس

از بین مناسبتای هر دهه از تیر ماه سه مناسبت خیلی مهمشو انتخاب می کنم

و طبق معمول

سه مناسبتی که با میلاد مرتبطن از نظر مسیح مهمترینن

 

 

 

یک ) دهه ی اول تیر ماه ؛

 

 

چهارم تیر ماه

 

اولین سالگرد

 

تولد یه وبلاگ عتیقه

 

به دست توانای یه وبلاگنویس آنتیک بود

 

مسیح مدت زیادی نیست که با اون وبلاگ آشنا شده

و حس می کنه توی مدتی که به دلیل بی خبری

از خوندنش محروم بوده

یه جورایی ضرر کرده

راستش شیما رو با عناوین زیادی تا حالا خطاب کردم

همسفر

هم پروژه ای

همکار

دختر عمو

آبجی خانم

جناب سردبیر بخش فرهنگی ...

...

و اکثر اوقات با یه پسوند : آنتیک

 

اما در بین دو صفتی که

وقتی به یاد او میفتم میان تو ذهنم

آنتیک اصلا جایی نداره

اون دو صفت , اینا هستن :

 

اکتیو     و    خدایی

 

...

 

امیدوارم کرکره ی نمایشگاه عتیقه جات و مغازه ی عتیقه فروشیش همیشه بالا بمونه

و حداقل تا صد سال دیگه توش بنویسه

و مسیحم همچنان براش کامنتای بی سر و ته و طولانی بذاره ...

 

 

 

سه ) x ام تیر ماه ؛

 

تولد نور دو چشم مسیح

 

:)

 

محسن برای مسیح فراتر از یه فرزنده

 

...

 

برام سخته از او نوشتن

 

فقط همینو بگم که

 

تو این چند ساله ی اخیر

 

آرزوم این بوده که

 

کاش مسیحم به خوبی محسن و خواهرش بود ...

 

...

 

این x ام تیر

 

هفدهمین x ام تیریه که محسن به چشم می بینه

 

:)

 

...

 

 

 

سه ) دهه ی سوم تیرماه ؛

 

 

روز بیست و یکم این ماه هم تولده

البته بازم نه تولد یه وبلاگ

بلکه تولد یه وبلاگ نویس

یه وبلاگ نویس انسان

نزدیک بود بنویسم یه انسان وبلاگنویس

اما دیدم اصلا درست نیست که

انسانیتشو رو با وبلاگنویسی تعریف کنم

واقعا هم توی ذهنم

تصویرش به عنوان همون وبلاگنویس انسان حک شده

نمی دونم چند نفر از دوستام فیروزه رو می شناسن

وبلاگ ترنج این وبلاگنویس با تجربه

الان سه ساله که در وجود مسیح عادی

احساس تحسین و حسرت و احترام رو تواما ایجاد کرده

و دلیلش اینه که

اصل وبلاگنویسی رو همون کاری می دونم که فیروزه انجام می ده

ساده , صادق , صمیمی , رو  راست و شجاعانه صحبت کردن با آینه

خیلی دلم می خواست که مسیحم توان این کارو داشت

اما با این که

تا حالا کسی نبوده

که مسیحو بشناسه

و بدونه

که اونه

که این حرفا رو می زنه

اما بازم نتونسته ذره ای شبیه فیروزه و با شجاعت بنویسه

 

...

 

می ترسم بیشتر در موردش بنویسم

راستش می ترسم یه وقت ندونسته

چیزی بنویسم که باعث رنجشش بشه

 

پیشاپیش تولدشو تبریک می گم و

براش عمری پر بار و قرین آسایش

با کتابای قشنگ و پلیورای خوش رنگ آرزو می کنم

 

...

 

 

سوم : پر رویی  ؛

 

 

آقا ما از خیر راهنمایی خواستن گذشتیم اصلا

:)

هر کی می خواد راهنمایی کنه یه سر به وبلاگ آنتیک بزنه

...

فقط یه توضیح کوچولو بدم در مورد ایرادی که بعضی از دوستان گرفتن

 

مثل هر چیز دیگه ای که به وجود مادی بشر مربوط می شه

« رو » داشتن یا نداشتنم  نسبیه

مسیح دوستایی داره که بعضیاشون خودشونو خدای رو می دونن

ولی توی مواضع و شرایطی

تته پته و لرزش دست و پاشونو هم دیده

 

...

 

از استادم نرگسی

که بحث حیا رو اضافه کرد به مبحث رو

ممنونم

بله

حجب و حیا هم به همین مبحث مربوطه

همین طور از ماری بزرگوار که

به مبحث بی شرمی اشاره کرد

:)

امیدوارم بتونم از این یادآوریها بهره ی لازمو ببرم

 

...

 

 

 

 

چهارم : یه ابتکار جالب  ؛

 

 

بعضی از وبلاگا هست که مسیح با این که می دونه توی یه سیکل زمانی خاصی آپدیت می شن

ولی گاهی وقتی خارج از اون سیکل هم بهشون سر می زنه

وبلاگ دوست داشتنی و جذاب عقیق یکی از اوناس

که برای مدتی

هفته ای یه بار آپدیت می شد

اما چند وقته که نویسنده ی عارف و خوش ذوقش دست به ابتکار جالبی زده

که باعث شده مسیح هر روز ( به شرطی که بتونه به نت وصل بشه ) به اون وبلاگ سری بزنه

عقیق بزرگوار

روزهای جمعه آپدیت می کنه

و بعد

در طول هفته اگه مطلبی بخواد بنویسه

به همون پست روز جمعش اضافش می کنه

البته باذکر روزی که اون متنو درش اضافه کرده

 

این کار به نظر مسیح خیلی جالبه

و شاید مسیحم تصمیم بگیره که در آینده از این روش آن استاد گرامی تقلید کنه

 

گفتم استاد

 

یادم اومد  که دیشب یه کامنت توی کامنتینگ وبلاگش دیدم که خودش نوتتش

البته در پاسخ به یه کامنت دیگه

 

کامنتی که مسیحو به یاد شقشقیه انداخت

 

البته منظورم از لحاظ محتوایی نیست

 

که مسیح از محتوای اون خطبه اطلاعی نداره

 

از این نظر  اینو گفتم که

 

عقیق معمولا  چون صدفی راز دار

 

مروارید معرفتی رو که در سینه داره 

 

با سکوت و صبوری و خشوع خاص خودش محافظت می کنه و

 

دیگه چه طوری بشه

 

که بشه چند نکته از معانی رو  در مکتبش آموخت

 

دلم می خواد که اون کامنت فوق العاده رو توی وبلاگ عادی خودم باز نویسیش کنم

 

البته الان که می خوام پستمو آپلود کنم فرصت کافی برای اجازه گرفتن از او رو ندارم

 

اما اگه سر فرصت ازش اجازه خواستم و مخالفت کرد

 

حتما اطاعت امر می کنم و برش می دارم :

 

 

 

نگاه به هر جا که رود آثار رحمة حق بیند.

زاویه را هر انداره که بچرخانی باز هم خدا را خواهی دید

 بچرخ و ببین!

وخداوند نه در زیر پای ما بلکه در تمامی ذرات وجود ماست

و کون مکان اکنده او و قلب مسخر حضور او،

ما چون سیالی درلایتنهای «او» شناوریم

یا که نه غرقهء اوییم ،

پس چه حاجت به نگریستن به بالا و پست

که هرچه و هرکجا که هست همه «او» هست.

سوی نگرش مهم نیست وقتی همه اوست.

 اهمیت در نگاه تو باشد نه بر سوی و جهت نگاه تو...

تو ببین،بیننده باش و دریاب ،

چه بر خاک چه بر افلاک که همه آیت حی قادر است...

ریشه در خاک داریم و سر به افلاک.

هر مو جودی در عالم وجود سیر تکاملی خود را طی میکند،

جماد میکوشد به نبات و گیاه مبدل شود

و گیاه بران است تا خود را به هیات حیوان در اورد

و حیوان نیز میکوشد تا به مرتبه وجودی انسان برسد

و انسان نیز کوشش میکند که در سیر کمالی خود به منزلت انسانیت نایل آید.

بنابراین هر موجودی در این عالم برای کاری آفریده شده

و کارگاه آفرینش در حد و مرتبه خود ایفای نقش میکند.

ای بسا خرفه که مستوجب آتش باشد!

آسمان سقف تو،

زمین وقف تو،

آفتاب طباخ تو،

ماهتاب صباغ تو،

کواکب دلیل راه تو،

ریاحین تماشا گاه تو،

لوح و قلم جریده راز تو،

عرش کرسی قبله نیاز تو،

خاک پاک منزل و مقام تو،

باد وزان فراش تو،

آب روان نقاش تو.....

بسم ا...

یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله،والله هو الغنی و الحمید.

اگر دوست ایشان را بردارد مسکینند و اگر بگذارد بی کینند،

اگر بنوازد در بیمند و اگر بگدازد تسلیمند.......

و منتظران انگشت شمار همواره صاحب العصر و زمان را

شاهد،ناظر و در تعامل با خود میبینند.

فانظرو الی آثار رحمة الله... لا تقنطوا من رحمة الله.

 

 

 

پنجم : یه توضیح عادی  ؛

 

 

وصیتی که تو پست قبلیم بود

مخصوصا قسمت اولش

همون طور که بعضی از دوستان حدس زدن

وصیت نامه ی خود مسیح بود

با این توضیح که

اونو

سی و چند سال پیش

یه استاد عادی نوشته بود

و مسیح

تنها رونویسیش کرده بود

بدون هیچ دخل و تصرفی در جمله بندی و کلمات به کار رفتش

تنها کاری که مسیح کرده بود این بود که

بنا به مصحلتهایی

بعضی از جمله ها شو کلا حذف کرده بود

...

 

 

 

 

ششم : بلاگسکای و اصلاحگری قیم مآبانه ( قسمت هفتم )  ؛

 

 

آره

داشتم می گفتم

قدیما باباها بچه هاشونو خیلی دوست داشتن

و بعضیاشون

گاهی که می خواستن بچه رو خیلی ذوق زده کنن

با حسن نیت تموم

و بدون هماهنگی قبلی

و بدون نظر خواهی از بچه

یکی از وسایل شخصی مورد نیاز اونو می خریدن و بهش کادو می دادن

و واااااااااای به روزی که بچه هه مثل مسیح از آب در میومد

بهونه گیر و بد سلیقه و کج خلق و نمک ناشناس

هم خودش عذاب می کشید و

هم باباجونو از کرده ی خودش پشیمون می کرد

 

...

 

اما حالا وضع فرق کرده با سابق

الان دیگه بچه ها باباهاشونو خیلی دوست دارن

و اونا هستن که برای بابا

و اگه به فرض محال زورشون برسه ؛

برای مامان

تصمیم می گیرن

الان دیگه کمتر بچه ایه که به قیّمش اون قدر رو بده که

او احساس کنه که

می تونه هر تصمیمی رو سر خود درباره ی بچه هه بگیره

 

...

 

خب وقتی بابا و مامان رسما قیم بچه هستن

رفتار قیم مآبانه ازشون بعید نیست که هیچ

تا یه سنی و در مواردی اصلا لازم هم هست

اما

میدون داری خوی اصلاحگرایانه ی بشر

مثل تموم خصلتای دیگه ی او

وقتی از حدی بگذره

دیگه مهار شدنی نیست و

به تموم حوزه های زندگی نفوذ می کنه

و این اصلاح طلبی

وقتی بیشتر در معرض افراطی شدن قرار می گیره که

عشق و تعلق خاطری هم در دل مصلح وجود داشته باشه

 

دیدین تا حالا آقایی رو که با حسن نیت تموم تلاش می کنه همسری رو که بی نهایت بهش عشق می ورزه متقاعد کنه که از امل بازی و افکار خرافی دست برداره و گاهی یه پیاله ای و گاهی ...

یا بر عکس

آقایی که مثلا آبجیش داره تو دانشگاه تحصیل می کنه خوی اصلاح طلبیش گل می کنه و هزار و یک جور ایراد و بهونه از خواهر محترمش می گیره تا حدی که گاهی اصلا اون بنده خدا از درس خوندن پشیمون می شه ...

 

راستی

حد اصلاح طلبی تا کجاس ؟

اصلا برای اصلاح گری حد ومرزی می شه قائل شد ؟

از اونجا که برای بشر و تمایلاتش معمولا حد مشخصی وجود نداره

اگه به اصلاح طلبا و اصلاحگرای بیشماری که تموم دنیا رو پر کردن یه کمی رو بدی

 

سعی می کنن همه چیزتو اصلاح کنن !!!!!

 

اونم از نوع قیم مآبانش

که اگرم بخوای مقاومت کنی

ممکنه این اصلاح طلبی به ورژن اقتدارگرایانه هم ارتقا پیدا کنه

 

... ادامه داره

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی

 

 

 

فرش غمش گشتم و آخر زبخت

رفت بر این سقف مصفا دلم

 


اضافه شده در روز چهارشنبه :

 

امروز سالگرد تولد یکی از گلهای گلستان محمدیه

 

ثمره ی عشقی پاک

گل ناز نسترن

ریحانه ی سادات

 

از همینجا تولدشو به اجداد پاکش و خودش و همه ی اهل خونواده ی مهربونش و به خصوص به نامزد عزیزش تبریک می گم و براش عمری با عزت و سربلندی و سعادت و سلامت آرزو می کنم

...

    پنجشنبه  

 


سه شنبه 30 خرداد ماه سال 1385
استمداد برای حل یه مشکل عادی

 

 

 

سلام

 

 

اول : رو !!  ؛

 

رو داشتن خوب است

پر رو بودن بد است

کمرو بودن خوب نیست

رو در واسی داشتن ...

 

راستش اونایی که مسیحو می شناسن می دونن که مسیح موجود پر رویی نیست

 

یعنی نه این که همیشه و همه جا کمرو باشه ها

 

ولی در اکثر اوقات این حال و حالتو داره

 

کمرویی مسیح تا حالا خسارتهای زیادی بهش رسونده

 

همون طور که فواید زیادی هم براش داشته

 

خب

 

نمی خوام تکرار کنم که در هر جیزی رعایت اعتدال خوبه

 

ولی

 

اینو می خوام بگم که

 

پر رو نبودن در بعضی مواقع و مواضع نتایج خوبی داره

 

و کمرو بودن در بعضی جاها ضررهای جبران ناپذیری رو به آدم تحمیل می کنه

 

توی این بحث

 

کمرویی یا پررویی مطرح نیست

 

خود « رو » هست که ستون این خیمه رو درست می کنه

 

 

 

دوم : رو در واسی ؛

 

رو در واسی اگرچه با کمرویی و پررویی هم خونوادس

 

ولی

 

جنسش یه کمی متفاوته

 

یعنی ممکنه مسیح آدم خیلی پر رویی هم باشه

 

ولی با کسی یا کسانی رو در واسی هم داشته باشه

 

پس به نظر مسیح

 

رو در  واسی می تونه از کمرویی هم خطرناکتر باشه

 

البته

 

خطر داریم تا خطر

 

...

 

 

سوم : یه مشکل عادی ؛

 

مسیح گاهی خیلی درگیر رو در واسی می شه

 

و این موضوع تا جایی پیش می ره که