عـــــــــــا دی

دی 1388
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    



یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 377061

Powered by BlogSky.com


پرورش شترمرغ ! پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1385
ندا ...

 


اول : تزاید ؟!!! ؛


یه ممد آقای بقال داریم توی محلمون که هر وقت می رم مغازش کلی معطلم می کنه
معمولا اگه کسی نباشه توی مغازش اون قدر از این در و اون در صحبت می کنه تا مغازش شلوغ بشه
بعدشم تا صدام در نیومده هر کی رو از راه می رسه جلوتر از مسیح راه میندازه
یه بار که عجله هم داشتم دیگه طاقتم طاق شده بود
اومدم با عصبانیت از مغازش بزنم بیرون که متوجه شد
گفت : آقا مسیح کارت دارم یه خورده صبر کن
چند نفری رو که راه انداخت و مغازه خلوت شد
بهم گفت : آقا مسیح
میای اینجا معطلت می کنم یه وقت ناراحت نشی از دستما
آخه
هر وقت تو میای
پشت سرت مغازم شلوغ می شه
اینه که معطلت می کنم که مشتریام زیاد بشه !!!!!!!!!!!!!!!!

...

بین بیست واحد آپارتمانی که توی مجتمع مسکونیمون هست
کنتور برق خونه ی مسیح رکورد داره !!
نسبت به پرمصرف ترین خونه ها هم حداقل یک و نیم برابره شماره ی کنتورمون
بعضیا که یک چهارم هم نیستن
توی ماههایی که برای بقیه ی واحدا فوقش هفشده تومن پول برق میاد
برای مسیح بالای بیست تومن قبض صادر می شه !!
وسیله ی برقی غیر متعارفیم نداریما
وقتیم که همه چیزو از برق می کشیم هیچ جریانی توی کنتور نیست !

...

قبض تلفنو که دیگه نگو
سری قبل ...

...

کلا مسیح دستش به کم نمی ره !
اینو از مامانش به ارث برده
اون موقعا که بچه بودیم
آش رشته ی مادر مسیح توی فامیل اسم و رسمی داشت
گاهی قرار می ذاشتن و یه هو بیست تا مهمون میومد و مادر هم بساط آش رشته رو به پا می کرد
بیست و خورده ای نفر توی خونه می خوردیم آشو
بیست و چندتا کاسه هم توی کوچه بین همسایه ها پخش می کردیم !!! ( بنده خدا ها فکر می کردن نذریه ) تازه بعدش خودمون باید تا یه هفته هم روزی سه وعده بقیه ی آش رشته رو می خوردیم !!
وقتی اعتراضی هم می شد می گفت من دستم به کم نمی ره !!

:)

...

حالا شده حکایت کانتر وبلاگ عادی

اگه شماره ی کانترو تقسیم بر تعداد روزهای عمر وبلاگ عادی بکنی روزانه بیش از 112 نفر مراجعه کننده رو نشون می ده !!!
خب
مسلما این اصلا برای یه وبلاگ عادی طبیعی نیست و ایراد از کانتر بلاگسکایه
ولی کانتر پرشین بلاگ رو هم که گذاشتم اونم از 12 اسفند تا حالا رو نشون می ده که به طور متوسط روزی 83 نفر از این وبلاگ در پیتی عادی بازدید کردن !!

اگه همون کانتر کمتره رو ملاک بگیریم
از روز 11 اردیبهشت که پست قبلیمو نوشتم
بیش از 670 بار صفحه های وبلاگ عادی ورق خورده
که این کار توسط 600 نفر انجام شده
از این 600 نفر بگیم 100 نفرش خودم بودم ( که ده نفرشم نبودم ) بازم می مونه 500 نفر
از این پونصد نفر
سی و هشتا کامنت به جا مونده که توسط حدود 20 نفر نوشته شده
از این 20 نفری که ۳۸ تا کامنت نوشتن
توی 12 تا کامنت به دوستای عزیز مسیح تسلیت گفته شده یا باهاشون احساس همدردی شده و یا به اونا اشاره ای شده
از همه ی این 12 نفری که همدردی کردن ممنونم
از همه ی اون 20 نفری که کامنت گذاشتن هم ممنونم
از همه ی اون پونصد شیشصد نفریم که اومدن به وبلاگ عادی ممنونم

از همه ی دوستایی هم که به وبلاگ عاکف بزرگوار رفتن و تسلیت گفتن ممنونم

ولی

اینم بگم که گاهی از خیل خیلیاشون می ترسم

نکنه وبلاگ مسیح تابلو شده و خودش خبر نداره ؟

بابا اینجا یه وبلاگ عادیه

یه وبلاگ عادی که حرفای عادی یه ایرانی عادی به نام مسیح عادی توش نوشته می شه

نه ارزش خوندن داره

نه ارزش توجه

نه ارزش شخم زدن

...


دوم : عشق و وسوسه ( قسمت چند و نیم ؟؟!! ) ؛


یه جوون ایرانی پاکدل و مهربون و خوش نیت و دانشجوی عمران و بچه مسلمون دارم بین دوستای وبلاگیم که از مجموعه دوستای بسیار خوب پرشینلاگیمه به نام عابد عزیز که برای پست عشق و وسوسه یه کامنت گذاشته بود توی پست بعدیش ( پست قبلیم )

:)

توی این کامنت خیلی صمیمانه و با حرارت سوالاتی رو مطرح کرده که بهتر دیدم توی این پستم بهش جواب بدم

البته نیازی به توضیح نداره که پاسخ مسیح یه پاسخ عادی از یه موجود عادیه که جای بحث و اصلاح و مخالفت زیادی می تونه داشته باشه

خب

اول کامنت عابد عزیزمو بنویسم تا بعد برسم به بعدش :


عشق و عشق و عشق ...

جملاتی جالب بود در مورد عشق ...

ببینم مسیح  چرا تا یکی با یکی دیگه دو کلام صحبت می کنه میگن ببین فلانی عاشق شده؟

در و دیوار همه صداشون در میاد و می گن فلانی عاشق شده

یا راننده تاکسی دلش برای یه مسافر زن که قیافه در همی داره می سوزه ازش کرایه نمی گیره ... سریع یه انگی بهش میچسبونن میگن ببین عاشق شده

فروشنده به یکی نسیه میده ... میگن ببین فلانی عاشقش شده

مسیح تو جواب منو بده ... یعنی عشق اینقدر کشکه که هر کی از راه میرسه بخواد عاشق بشه ...

اگر اینطور باشه که این همه جمله های عرفانی در مورد عشق همه خیالیبیش نمیشه که... راستش منم دیگه گیج شدم ...

چون وقتی داستان آقا ناصر ( همون ناصر سگباز ) رو خوندم یه حس عجیبی بهم دست داد...

نه اینکه از کار ناصر خوشم بیاد ...نه...اون کارش منطقی نبوده

ولی با اینکه بخواد اون بلا سرش بیاد به نظر شما کار درستی بود؟

راستش یه مدت یه شیر پاک خورده ای تو کوچه ما عاشق یه دختر تو چند تا کوچه بالاتر شده بود اینقدر به این بچه مسجدی انگ خلاف زده بودند که آخرش دیوونه شد دست از مسجد و خدا و پیغمبر کشید ... البته بعد از مدتی خدا رو شکر راه قبلی خودشو دوباره پیدا کرد

می خوام بگم چرا باید این چنین بشه ... چرا تو نظر عده ای از مردم عشق بازی فقط برای اون دسته از افرادیه که تو خیابونا پرسه میزنن و باعث ازار و اذیت ناموس من و تویی میشن که کاری به کار کسی نداریم

تا کی باید اینطور بشه...

...

"عابد"

...

راستش با خوندن این کامنت به دو نتیجه رسیدم یکی این که باید در مورد عشق و عاشقی اگه می نویسم جامع و کاملتر بنویسم

و دوم این که باید مراقب باشم که حرفام اون قدر صریح باشن که اشتباهی برداشت نشن

آخه

...

نه

ولش کن

یه توضیحی نوشتم و بعد پشیمون شدم

اصلا بذار پاسخ عابد عزیزمو این طوری بدم :


سوم : یه موسیقی عادی ؛

دوست داری خودت به پاسخی که مد نظر مسیحه که برای عابد بنویسه برسی ؟

اگه این طوره پس به این موسیقی گوش کن لطفا

مدیا پلیرتو روی تکرار تنظیم کن و حداقل ده دوازده بار پشت سر هم به این موسیقی کوتاه با صدای بلند گوش کن

و اگه مسیحو قابل می دونی برام بنویس که چه برداشتی ازش داشتی

راستش
از عید تا حالا
خود مسیح حداقل تا حالا بیش از دویست بار این موسیقی رو گوش کرده !!!

باور کن با ده بیست بار گوش کردنش اصلا ضرر نمی کنی

:)

 

چهارم : بلاگسکای و اصلاحگری قیم مآبانه ( قسمت دوم - محسن نامه ) ؛
 
 

پستهای سعید نامه ای مسیحو خوندی تا حالا ؟

چند تا شو ؟

اولیشو خوندی ؟

اونی که تحت عنوان قصه ی محسن و سعید نوشته بودمو می گما

 راستش تو اون سری پستها تصمیم داشتم که از سعید و سعیدها سخن بگم

 ولی تو همون پست اول یه کاراکتر دیگه هم خودشو به قصه تحمیل کرد.

:)

بله آقا محسنو می گم

آقا محسنو یادته ؟

تو اون اوضاع و احوالی که قصه ی محسن و سعیدو نوشتم

محسن

می تونست نمایانگر قشری از جامعه باشه که

به اصلاح طلبان معروف شده بودن

حالا با این که

اون قشر واقعا اصلاح طلب بودن یا نه

و این که

کارهایی که کردن واقعا اصلاح طلبانه بود یا نه

و این که اعمال و رفتارشون

تا چه حد ثمر بخش و تا چه حد زیانبار بوده کاری ندارم

چون

هم در تخصص من نیست

هم صلاحیتشو ندارم

هم اطلاعات کافی ندارم

هم ...

 

البته

و صد البته

توی این موضوع هم مثل تموم موضوعات دیگه

نظرات عادی خاص خودمو دارم

که اگه صلاح بدونم بیانشون می کنم

ولی هم حس می کنم ظرفیت ارائه ی یه تحلیل عادی وجود نداره

و هم فعلا جاش اینجا نیست

 بگذریم ...

 آقا محسن قصه ی ما ، اما

کارکردهای دیگه ای هم می تونه داشته باشه

 او حتی می تونه

نمایانگر قشری هم باشه که

به اقتدارگرایی و قیم مآبی معروفن

چون بین این دو گروه

با تموم وجوه افتراقی که در شعار با هم دارن

نقاط اشتراکی هم در عمل وجود داره

 ادامه داره ...

...

 سربلند بمونیم و ایرونی

 

 


شنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1385
عشق و وسوسه ... قسمت چندم ؟؟!!!

 

سلام

 

 

 

اول : پریدختانه ؛

 

خدا وکیلی ببین چه کامنتی برام گذاشته :

 

دین + علوم تجربی + دموکراسی = آزادی

 

 

خودمونیم ؛

 

نیازی به توضیح هم داره ؟

 

 

حیف که بیشتر ترجیح می ده سکوت کنه تا از این کامنتای فوق العاده بنویسه

 

...

 

 

 

دوم : وسوسه ؛

 

مجموعه نوشته های وسوسه ی مسیحو خوندی تا حالا ؟

هیچیشو نخوندی ؟

حتی یه قسمتش ؟

همشو خوندی ولی هیچیش توی ذهنت نمونده ؟

یه نگاهی بهش انداختی ولی یادت نیست چی بوده ؟

خب

حق داری

اون نوشته ها مدتیه که ناتموم موندن و مسیح نتونسته ادامشون بده

امروز یه گام دیگه می خوام بردارم برای کاملتر کردن اون مجموعه که برای خودم یکی از لذیذترین بخشای نوشته های عادیم محسوب می شه

اما

توصیه می کنم اگه می خوای این متنو بخونی اول یه مروری روی نوشته های قبلی مسیح در باره ی عشق و وسوسه بکن

خودمم خیلی چیزاشو فراموش کرده بودم و وقتی خوندمش انگار با نوشته ی جدید از یه نگارنده ی ناشناس مواجه شدم ...

 

 

 

سوم : عاشقی و مدارا ؛

 

جدا رفتی و خوندیشون ؟

واقعا این طوره ؟

باشه

اگه دوست داری این قسمتم بخون

ولی قول می دم که اگه قسمتای قبلیرو هم خونده باشی ممکنه این قسمتم خوندنی بشه برات ...

 

...

آره می گفتم

 

تو اون روزا مسیح جدایی و انتظار و صبوری رو با هم می آموخت

بدون این که چیزی ازشون بفهمه یا بشنوه یا اصلا بهشون فکر کنه

در واقع مسیح این واژه هارو زندگی می کرد

گاهی پیش میومد که چندین روز پی در پی می نشست و زل می زد به گلدون یاس رازقی ولی خبری نمی شد

گاهیم که اصلا حواسش به گلدون نبود و پی بازی و بچگی خودش بود صدایی رو می شنید که اونو به طرف گلدون دعوت می کرد ولی مسیح بازی و بچگی رو به اجابت اون دعوت ترجیح می داد

 

یه روز که اتفاقا مسیح حال و حوصله ی کنار گلدون نشستنو داشت تا اومد بره طرف گلدون , دعوتنامه ی صوتی هم به گوشش رسید

دیگه بهتر از این نمی شد

فوری رفت و نشست و کلی با بوته ی رازقی صحبت کرد

اول با اشتیاق تموم حال و احوال کردن و بعد کار به گلایه کشید و اعتراض نسبت به بی وفایی و بعد قربون صدقه رفتن و ...

...

مسیح کوچولو گفت اگه بدونی چه قدر از این و اون حرف می شنوم به خاطر این که میام می شینم پای تو و بهت نگاه می کنم

همه می گن این همه گلدون توی حیاط هست که توشون چند تا گلدون یاس رازقی دیگه هم هست

تو چرا گیر دادی به این یه گلدون خاص و هیچ وقت پای گلدون دیگه ای نمی شینی و به هیچ گلدون دیگه ای آب نمی دی و به گلای دیگه توجه نمی کنی

نمی دونم چی جوابشونو بدم

آخه

من نه به خاطر گلدون و نه به خاطر بوته ی رازقی و نه به خاطر گلهای یاسه که میام سراغ این گلدون

من فقط و فقط به هوای تو میام !

میام تا شاید یه خبر کوچولو ازت بگیرم !!

میام که خیالم راحت بشه یه وقت زمان آب دادن به گلدون شسته نشده باشی و از ته گلدون بیرون نرفته باشی !!!

میام تا یه بار دیگه صداتو بشنوم که بهم می گی منو بخور ، منو بخور !!!!

...

 

-          ...

 

صدای خنده ی بلندی از گلدون به گوش مسیح کوچولوی قصه ی ما رسید که یه کمی ناراحتش کرد

یعنی داشت مسیحو مسخره می کرد ؟

اخماش تو هم رفت و لپاش داغ شد و می خواست پاشه و فرار کنه از کنار گلدون که صدای مهربونی به گوشش خورد :

-    مسیح جان ...

همین دو کلمه کافی بود که مسیح کوچولو رو سر جاش بنشونه !

-    ناراحت شدی ؟

نمی خواستم ناراحتت کنم

یادته یه بار بهت گفتم تو طعم عشقو تجربه کردی ؟

خب این حالتاییم که توصیف می کنی همشون نشونه های عشقن

بازم می گم که تو داری کم کم طعم عشقو تجربه می کنی

 

-         !!!!

عشق ؟

ولی من هنوز خیلی کوچیکم

نمی تونم با تو ازدواج کنم !!!!!

 

-          ...

 

-    ...

 

-    صبر داشته باش گلم

 

یکی از خاصیتای یه عاشق واقعی صبوریه

تو خودت توی این مدت طعم صبوری رو در اثر انتظاری که به واسطه ی دوری بوده چشیدی

ولی باید یاد بگیری که در برابر جفای یار هم صبور باشی

درسته که من قصد تمسخر نداشتم و این خنده از چیز دیگه ای ناشی می شه

ولی یه عاشق حتی اگه معشوقش بهش بدی هم بکنه بازم دوستش داره و ازش نمی رنجه

ولی باید یاد بگیری که در برابر جفای یار هم صبور باشی

فکر نکن صبوری فقط موقع جدایی لازمه و وقتی به محبوب برسی دیگه نیازی به صبوری نیست

باید یاد بگیری که گاهی صبوری بعد از رسیدن به یار بیشتر لازمت می شه

     باید یاد بگیری که محبوبت قرار نیست برده ی تو بشه

باید یاد بگیری که محبوبت مثل خودت خوبیا و بدیا و نقصایی داره

باید یاد بگیری که تو این دنیای مادی هیچ خوبی ای مطلق نیست

 

-    مطلق ؟؟!!!

-         آره

مطلق

بعدها خیلی با این واژه برخورد می کنی

ولی الان لازم نیست بهش فکر کنی

فقط همینو بدون که هر چیزی تو این دنیا حد و حدودی داره

و محدود به همون حدوده

اگه تو عاشق یه کسی بشی که هیچ عیب و ایرادی توی وجودش نباشه که هنر نکردی

معجزه ی عشق در اینه که عاشق یکی بشی که از خودت بالاتر نباشه و نهایت عاشقی اینه که عاشق موجودی پایینتر و ضعیفتر و ناقصتر از خودت بشی

 

-    پس با این حساب من عاشق تو شدم ؟

-         نه

منظورم این نبود

تو حالا خیلی مونده که معنی عشق و عاشقی رو بفهمی

ولی

اینا همه تمرینهایی هستن که تو از ابتدای زندگیت برای کسب آمادگی برای آموختن راه و رسم عاشقی باید انجام بدی

 

-    یعنی عاشقی این قدر کار سختیه که این همه باید برای یاد گرفتنش تلاش کرد ؟

-         بله

سخته

و مهم

معمولا برای کارای مهمه که نیاز به تلاش زیاد وجود داره

و عاشقی از مهمترین کارهای دنیا مهمتره

بعدا در باره ی اهمیتش بیشتر صحبت می کنیم

 

-    ولی من دیگه طاقت ندارم

تا کی بیام پای این گلدون بشینم و مثل دیوونه ها زل بزنم به گلدون ؟

تا کی دیگران مسخرم کنن ؟

تا کی صبوری کنم ؟

...

 

-         خب

این که یه عاشق در نظر دیگران دیوونه دیده بشه

یا فحش و طعن و لعن و نفرین دیگرانو بشنوه

امریه که اصلا بعید نیست

خیلی از عاشقا این مواردو چشیدن و صبر کردن

خیلیاشون از محل زندگیشون آواره شدن

خیلیاشون به کوه و بیابون و خرابه ها پناه بردن

خیلیاشون کتک خوردن و فحش شنیدن

خیلیاشون دیگه به سر و وضع و لباس خودشونم توجهی نداشتن

خیلیاشونم توی موارد حاد حتی بدنام هم شدن

اما همه این چیزا رو تحمل کردن

در واقع بعضی از عاشقا دیگه همه ی بدیها و ضعفهای معشوقشون و اطرافیانشونو با جون و دل می پذیرن

و نه تنها از طعنه ی دیگران و هیچ چیزی که مربوط به معشوقشونه ناراحت نمی شن

بلکه حتی عاشق در و دیوار خونه و محله ای که معشوقشون توش زندگی می کنه هم می شن

حتی عاشق هوایی که معشوقشون توش تنفس می کنه

و حتی  عاشق سگ و گربه های محله ی معشوق هم می شن !!!

 

-    آهــــــــــــــــــــــــــــــــــان !!!!

 

آره آره

منم دیدم یکیشونو

پسر جمیله خانوم اینا

 

-         جدی ؟

اونم عاشق شده بود ؟

 

-    راستش درست نمی دونم

ولی تموم این چیزایی رو که می گی براش پیش اومد

پس حتما عاشق شده بوده دیگه

 

-         خب

تعریف کنم ببینم  ...

 

-  خب خودت گفتی عاشق سگ و گربه های محل معشوقشونم می شن دیگه

 

راستش یه جمیله خانوم بود تو کوچمون که یه روز دیدیم جلوی در خونشون سر و صدای داد و فریاد میاد !

بعدا بچه ها گفتن توی خرابه ای که دو تا کوچه اون ورتره ناصرو گرفتن که یه سگه رو بغل کرده بوده !!

خب دیگه

تو خرابه که رفته بوده

سگم که بغل کرده بوده

مردمم که کتکش زدن

پدر مادرشم که صابخونه مجبور کرد خونه رو تخلیه کنن و آواره هم شدن

همه ی همسایه ها هم که نفرینش می کردن

تا وقتیم هنوز نرفته بود بهش طعنه می زدن که توی این محل فقط یه سگباز کم داشتیم که اونم پیدا شد !!

به سرو وضع و لباسشم اهمیت نمی داد چون وقتی توی خرابه کتکش می زدن شلوارش از پاش افتاده بوده و بچه هایی که دیده بودنش می گفتن ... !!!

بدنام هم که شده بود چون همه ی بچه ها ناصر سگباز صداش می کردن !!!!

خب دیگه

همه ی مواردش تکمیله دیگه !!!

 

ناصر سگباز از یه عاشق واقعی چی کم و کسر داشته ؟؟؟

     فقط نفهمیدم عاشق کی شده بوده ... !!!!

     ...

 

راستش دیگه صدایی از گلدون در نیومد اون روز

ولی نمی دونم چرا حس می کردم هر بار از جلوی گلدون رد می شم و می رم توی حیاط یا برمی گردم , تموم گلدون یکپارچه می زنه زیر خنده !!!

 

با این حال به خودم می گفتم :

 

صبور باش مسیح

صبور باش

...

 

... ادا مه داره

 

 

 

چهارم : بلاگسکای و اصلاحگری قیم مآبانه ؛

 

 

راستش این پستمو می خواستم فقط به همین موضوع اختصاص بدم

ولی وسوسه ی عشقولانه ی عشق و وسوسه راحتم نذاشت

این شد که اونو نوشتم و از این موضوع هم فقط یه بخشی از مقدمه شو می نویسم تا زیاد طولانی نشه پستم

سعی می کنم توی پست بعدیم مقدمشو تکمیل کنم ؛

 

 

یک : تولد ؛

 

این روزا ایام سومین سالگرد به راه اندازی سرویس رایگان وبلاگ نویسی بلاگسکایه

تو صفحه ی اصلی سایت هم تبریک و کیک و کلی تحویل گیری برپاست

مسیح عادی هم به عنوان یکی از اولین کاربران بلاگسکای که حدود 5 هفته بعد از راه اندازی , به این سرویس رایگان پیوست این مناسبتو تبریک میگه

هم به کاربران و هم به مدیران سایت هم به اونایی که تو این سرویس دوستانی دارن

 

بلاگسکای از ابتدای راه اندازی با فراز و نشیبهای زیادی روبه رو بود

اون اوایل می شه گفت که ساده ترین راه برای ایجاد وبلاگ فارسی استفاده از این سرویس مدرن بود

مسیح قبلا توی پرشین لاگ وبلاگ داشت و از مشکلات خاص اون سیستم به خوبی اطلاع داشت

یکی دوبارم سعی کرده بود توی بلاگسپات وبلاگ درست کنه که نتونسته بود ...

اما بلاگسکای از اول ، اون قدر پرشین یوزر فرندلی (!؟) بود که حتی مسیح عادی رو هم تشویق به موندن و نوشتن وبلاگ کرد

بعدها در طی این سه سال بارها سیستم بلاگسکای از خط خارج شد و هر بار برای چندین روز ازش خبری  نمی شد و یه مدتم بدون کامنت مونده بودیم همه ، که این مسائل خیلیا رو از اطراف بلاگسکای پروند

مخصوصا با روی کار اومدن سرویسای بهتری مثل بلاگفا و پارسی بلاگ و میهن بلاگ که مدرن تر از بلاگسکای بودن

البته هر بار که بلاگسکای غیبش می زد یا اخلالی در کارش ایجاد می شد معلوم می شد که مسئولینش در حال ارتقای سیستم هستن و هر بار با امکاناتی بهتر از قبل برمی گشتن

ولی این بی خبر گذاشتن کاربران تا حدی روی اونا تاثیر می ذاشت که تحملش گاهی امکان پذیر نبود

حتی مسیح هم یه بار تصمیم گرفت که جدا از این سرویس مجانی دست بکشه و بره سراغ پرشین بلاگ در پیتی که به لطف خدا اونجا اون قدر مشکلات کاربرانش بیشتر از اینجا بود که خیلی زود پشیمون شد و برگشت ...

 

 

دو : شرط ضمن عقد ؛

 

اون موقعا شرطهای ضمن عقدی که بلاگسکای داشت به زبون انگلیسی بود

خیلی از کاربرای عادی هم مثل مسیح اصلا اهل مطالعه ی شرطهای یک طرفه ای که به زبون فرنگی هم نوشته شده بود نبودن

اما با تغییراتی که پارسال در بلاگسکای ایجاد شد شرطها هم به زبون فارسی ترجمه شد و تا حدودی برای امثال مسیح مشخص شد که وقتی مجانی می نویسن هیچ حقی برای اعتراض براشون متصور نیست

راستی

گفتم تغییرات

 

 

سه : تغییرات اصلاحی ؛

 

یادمه صبح بود

ولی یادم نیست که چه روزی از هفته بود

یا این که چه روزی از چه ماهی بود

ولی یادمه یه بار که آدرس وبلاگ عادی خودمو زدم تا ببینم کسی برام کامنت گذاشته یا نه با منظره ی وحشتناکی روبه رو شدم

یه صفحه ی آبی رنگ پریده برام باز شد که توش با حروف قرمز نوشته شده بود :

چنین وبلاگی در بلاگسکای وجود ندارد !!!!! ( یا یه چیزیتو همین مایه ها )

انگار دنیا رو سر مسیح خراب شد

بار اولی نبود که بلاگسکای ضد حال می زد اما

آخه این بار فرقش با دفعه های قبل این بود که خود بلاگسکای وجود داشت

ولی وبلاگ عادی توش نبود

به همین خاطر گفتم نکنه بالاخره زبون درازیها و بازیگوشیهای مسیح کاردستش داده و وبلاگ عادیشو از سیستم حذف کردن

ولی وقتی چند تا آدرس دیگه از وبلاگای دوستامو هم تایپ کردم و همون نتیجه رو دیدم خیالم تا حدودی راحت شد

خب

در آخر بعد از یکی دوساعت سرگردونی و رفرشهای پی در پی و اعصاب خردکنی و کارت پارس آنلاین سوزوندن بالاخره نوشته های فارسی شده ی صفحه اول سایتو دیدم و متوجه شدم که باز بلاگسکای شیرین کاری کرده و کلی هم به خودش و کاربراش برای این هنرنمایی تبریک گفته !!

خوبیش به این بود که اون پیام دلهره آورو زود ( فکر کنم عصر همون روز ) عوضش کردن و به جاش پیغام فعلی رو گذاشتن که می گه این وبلاگ باید به سیستم جدید منتقل بشه ( یا یه چیزیتو همین مایه ها )

 

 

 

چهار : آبی آسمونی ؛

 

یادمه وقتی وبلاگمو منتقل کردم به سیستم جدید و قالبمو دیدم خیلی ازش خوشم اومد

یه قالب آبی آسمونی ملایم

که کلی هم امکانات جدید توش بود

اما وقتی متوجه شدم همه ی وبلاگای بلاگسکای شدن همرنگ و همشکل هم و هیچ قالب  دیگه ای برای انتخاب وجود نداره تو ذوقم خورد

بلاگسکاییها شده بودن مثل سربازای آموزشی که توی پادگان همه باید لباسای متحدالشکل و همرنگ بپوشن

شانس آورده بودیم که توی فرم شرایط ننوشته بودن برای استفاده از وبلاگ مجانی باید حتما سرامونو با نمره چهار بتراشیم !!

 

 

یادمه اکثر بلاگسکاییها به جای این که از وضع موجود و اضافه شدن این همه امکانات جدید به سرویس رایگان خوشحال و راضی باشن , ناراحت و عصبی هستن

خیلیا اصلا وبلاگشونو منتقل نکردن به سیستم جدید و

بعضیام بعد از یه مدت سر و کله زدن با قالب  پیچیده شده ی جدید کوچ کردن به جاهای دیگه

 

خب

البته مسیح شانس داشت که همیشه دوستان خوبی بودن که بهش لطف داشتن و زحمت اصلاح قالبشو تقبل می کردن

تا قبل از این ماجرا چندین قالب مختلف رو برام دوست عزیزم آقا مرتضای سفرکرده از پرشیا به بریتانیا درست کرده بود و

 

این قالب جدیدمم هنرنمایی پریدخت بزرگواره که با وسواس و دلسوزی خاصی قالبی برام طراحی کرد که با هیچ قالب دیگه ای حاضر نیستم عوضش کنم

 

...

 

ادامه داره ...

 

...

 

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی

 

 

 


یکشنبه 15 خرداد ماه سال 1384
ادامه ی وسوسه

 

سلام


اول :‌ ساعت یک و نیمه ؛

نمی دونم چرا بازم می خوام بنویسم
آخه الان اصلا نوشتنم نمیاد

خیلی جالبه
اون وقتایی که دلم پر می کشه برای نوشتن و به روز کردن وبلاگ یا وقتشو ندارم یا امکانش مهیا نیست
الان که وقت و امکانش هست میلش نیست

ولی خوب ؛ وبلاگو که نمی شه رها کرد
بالاخره باید به روز بشه
پس سعی می کنم یه چند کلمه ای بنویسم هر چند که می دونم ممکنه دلنشین از آب درنیاد

 

دوم : ارباب حلقه های 4 !! :

یه تیکه سنگ آسمونی
یه صخره ی عظیم فضایی
یه شهاب سنگ نورانی
یه ستاره ی دنباله دار
...
یا
...
جلوه ی دل انگیزی از هستی ( مرسی سهیک )

 


سفینه ی فضایی
شاتل
ماهواره
...
یا
...
ترکیبی از هنر و حقیقت ( بازم مرســـــــی سهیک عزیز )
 

ممنون از همه ی دوستایی که گفتن که اون اجسام چی هستن و
همین طور از پرستو که سرنخی واسه خیالپردازیهای بعدیمو بهم داد و
همین طور از دوستایی که نگفتن و
همین طور از  خواهر مکرمه ای که گفتنشو منوط به تامین بودجه کردن (؟!)

خوب ؛
تا خیالبافیهای آتی مسیح خیالبافیهای قبلیمو پاک نکرده منم می خوام یه نظر عادی بدم در موردش (‌ شاید برای ثبت در تاریخ )

 

سوم : علم بهتر است یا ثروت ؟؟!!‌ ؛

خداییش نمی دونم چرا این عنوانو انتخاب کردم
چون اصلا در باره ی فرق یا رابطه ی علم و ثروت نمی خوام بنویسم
ولی معمولا این طوریه دیگه ؛ مسیح عنوانای مطالبشو خودش انتخاب نمی کنه
این انگشتاشن که معلوم نیست از کجا فرمان می گیرن و عنوانو تایپ می کنن

می خواستم تغییرش بدم ولی دلم نیومد ...

با دیدن اون عکس ؛

می شه گفت که یه غول بی شاخ و دم طبیعی و گنگ و کور در مقابل جلوه ای از علم و هنر بشر قرار گرفته ولی بدون توجه به انرژی و تلاشی که برای ساخت چنین وسیله ی پیشرفته ای صرف شده آرام و مطمئن به کار طبیعی و عادی خودش ادامه می ده و در عین حال ، عکاس ناشی که یادش رفته فلاش دوربینشو با خودش ببره این عکسو به منظور نشون دادن پیشرفت بشر در برابر طبیعت خام برداشته

می شه گفت که نهایت دستاوردهای علمی بشر  تا امروز ، دست به دست هم دادن تا بتونن وسیله ای پیشرفته رو طراحی کنن که بتونه به یکی از ناچیزترین قطعات تشکیل دهنده ی این طبیعت بی پایان (؟!) نزدیک بشه و عرض اندامی بکنه ولی عظمت نهفته در طبیعت خام باعث می شه که این وسیله ی مدرن در برابر اون نابی  ِ کهن به شکل یه اسباب بازی ساده جلوه گر بشه

می شه گفت که دو دست ساخته ی طبیعت ، دو عموزاده ، دو همزاد ، دو دوست ، دو آشنا ، دو مجموعه ی هنری ، دو ترکیب مختلف از اجزایی ساده و خام ؛ پس از میلیارها میلیارد سال با هم برخورد کردن و حالا دارن با چشمای نداشته شون به هم نگاه می کنن و با زبون بی زبونی باهم درد دل می گن ( راستی فکر می کنی چی به هم می گن ؟ )

می شه گفت که دو برده ، دو اسیر ، دو بازیچه ، دو موجود بی اراده ؛ به خواست و اراده ی موجود یا موجوداتی دیگه ، تو مسیری قرار گرفتن که دیگران براشون تعیین کردن ...

می شه گفت که یه روح کلی جاری در طبیعت ، فرصتی رو ایجاد کرده که اجزای ریز تشکیل دهنده ی این دو موجود عظیم بتونن سر  ِ قراری که از روز ازل با هم گذاشته بودن حاضر بشن و ملاقاتی شور انگیز و بزرگ رو ترتیب بدن

می شه گفت عجب عکس تخیلی زیبایی! ( دقیقیترین نظری که داده شده ،‌ به گمانم نظر شبح بوده )

می شه گفت ؛ هنر

می شه گفت پر کردن جاهای خالی به وسیله ی ذهن بازیگوش بشر

می شه گفت ...

بذار فعلا بمونه تا بقیشو بعدا بگم

 

چهارم : تکلیف ؛

یک ) اعتراف :

می خوام یه اعتراف بکنم اینجا

مسیح صد در صد مطمئن بود که معین رد صلاحیت می شه
مسیح صد در صد مطمئن بود که به این رد صلاحیت اعتراضاتی می شه
مسیح صد در صد مطمئن بود که به رهبر معظم انقلاب نامه یا نامه هایی نوشته می شه
مسیح صد در صد مطمئن بود که با دستور ایشون معین دوباره تایید صلاحیت می شه

اما اینجا شو دیگه نتونسته بود حدس بزنه که نویسنده ی این نامه کی خواهد بود
خوب اینم یه نوع امتیاز می تونه باشه
هر کسی لیاقت چنین نامه نگاری مهمی رو نداره
ظاهرا روی رییس محجوب و فرهیخته ی مجلس داره سرمایه گذاری بلند مدتی می شه

...


دو ) تکلیف :

آقا اصلا چه فرقی می کنه که نامه ی رهبر به شورای نگهبان حکم حکومتیه یا نه
اصلا چه فرقی می کنه که معین قهر کنه و از صحنه خارج بشه یا نه
اصلا ایشون مگه قرار بوده بیاد رییس جمهور بشه و با رهبری نظام دربیفته که حالا از لطف رهبر و نمک گیر شدن خودش ناراحت و آشفته بشه و خودشو بکشه کنار ؟

...

خیلی در مورد انگیزه ی شورای نگهبان در رد و تایید صلاحیت معین گفته و نوشته شده
به نظر مسیح
اولا که این موضوع اون قدرا هم مهم نبوده که بخوان تا این حد بهش بپردازن
بعدش ؛ این بحثا نشون می ده که یا بحث کننده ها نظام جمهوری اسلامی رو نمی شناسن یا خودشونو به اون راه می زنن

کار شورای نگهبان از اسمش پیداست ؛
نگهبانی


بعضیا نمی دونم تعارف دارن یا شوخی
بابا جان این نظام مشعشع جمهوری اسلامی که داریم تو فضای پاکش تنفس می کنیم یه قانون اساسی داره
که توش یه چیزایی نوشته شده
و در بین این نوشته ها یه شورایی برای نگهبانی هم پیش بینی شده
خوب ؛
اسمش شورای نگهبان قانون اساسیه
کارش چیه ؟
به کسی چه مربوطه ؟
کارشو خودش تعریف می کنه
کی یه همچی قدرتی بهش داده ؟
قانون اساسی

خیلی سادَس
اگه بخوای بدونی که این شورا باید نگهبان چه چیزی باشه باید به قانون اساسی رجوع کنی
هر فهمی که از شرح وظایف و حدود اختیارات این شورا داشته باشی مهم نیست
مهم اینه که قانون اساسی مجوز تفسیر خودشو به این شورا سپرده
پس هر تفسیری که شورا از حدود اختیارات و شرح وظایف خودش ارائه بده عین قانون اساسی معتبره
حالا این که بیایید بگید شورا وظیفه ی حفاظت از قانون اساسی داره یا چیزای دیگه رو از اصل باطله
شورای نگهبان وظیفه ی نگهبانی از اون چیزی رو داره که خودش تشخیص بده

خوب ؛
این شورای محترم تشخیص داده که تایید صلاحیت یک مرحله ای معین برای اون چیزی که ازش نگهبانی می کنه ضرر یا خطر داره
پس بر مبنای احساس «‌ تکلیف » ایشونو هم مثل بقیه رد صلاحیت کرده
و بعدشم با توصیه ی رهبر انقلاب دوباره براساس احساس تکلیف ایشونو تایید صلاحیت کرده

حالا این کارا چه نتیجه ای داره موضوع دیگه ایه
مهم اینه که شورای نگهبان به تکالیف خودش واقفه و به خوبی اونا رو عملی می کنه
حتی اگه با رای و نظر رهبر انقلاب هم زیاد جور درنیاد ...

سه ) معین :

مسیح با تحریم انتخابات مخالفه

صد در صد هم مخالفه

اما تا وقتی که معین رد صلاحیت و بعدشم تایید صلاحیت نشده بود شک داشت که تو انتخابات شرکت کنه

اما حالا با این وضعیت ممکنه که به خودش زحمت بده و بره و رای بده
و اگه این طور بشه احتمال رای دادنش به معین هم وجود داره
چرا ؟

چون رهبر انقلاب ایشونو تایید کردن

خداییش تو این مملکت مگه می شه یکی بشه رئیس جمهور که با رهبر مشکل داشته باشه یا رهبر باهاش مشکل داشته باشه ؟

مطمئنا دود یه همچی انتخابی فقط و فقط تو چشای مردم عــــــــــادی می ره

خاتمی اگه تونست رئیس جمهور بشه و رئیس جمهور بمونه فقط به خاطر حمایت رهبر بود
حالا با این که حمایت رهبر به چه دلیل بود کاری ندارما
ولی اگه این حمایت نبود خاتمی گشادی کلاهو بیش از حالا و خیلی پیش از حالا حس می کرد

حمایت رهبر از معین اصلا برای معین نمی تونه باعث سرافکندگی باشه
چون معین با این نظام مشکلی نداره
معین از متن و بطن همین نظام برخاسته
و خوب ؛
یه کمم می خواد اصلاحش کنه ...

چهار ) ریاست جمهوری اسلامی :

نمی دونم مطلبی که در مورد انتخابات مجلس هفتم نوشتم خوندی یا نه ( لینکش همین بغله )

همون طور که مجلس شورای اسلامی مساوی با مجلس شورای ملی یا مجلس عوام نیست ، مقام ریاست جمهوری اسلامی هم مساوی با رئیس جمهور نیست

همون طور که مجلس یکی از ارکان نظامه ،
ریاست جمهوری اسلامی هم یکی از ارکان نظامه
فردیه که باید برای اداره امور نظام و اجرای قانون اساسی روی کار بیاد
حالا این قانون اساسی و نظام لطفی کرده و گفته آی مردم بیایید از بین اون کسانی که ما محرم می دونیم و مناسب می دونیم و مطلوب می دونیم هر کدومو که خودتون دلتون خواست انتخاب کنین که
بشه رئیس « جمهوری اسلامی »

حالا درسته که ما قهر کنیم و بگیم جمهوری اسلامی مال خودتونه و خودتونم یکی رو به عنوان رئیسش انتخاب کنین ؟
آخه بابا کم ظرفیتی تا کجا ؟
تا به کی ؟

مگه این سرزمین مال مانیست ؟
مگه ما توش نفس نمی کشیم ؟
مگه ما حقی توش نداریم ؟
چرا فکر می کنیم که با قهر یا دعوا بهتر می شه به حق رسید ؟

...


راستش خودمم نفهمیدم چی نوشتم

بعدا سر فرصت می خونمشون تا شاید سر دربیارم !!!!

 

پنجم :‌ پر کردن فاصله ها ؛

یه بار برای یکی از دوستان مثالی زدم که خودم هر چی فکر کردم نفهمیدم از کجا درش آوردم

گفتم وقتی تو یه صورت خندان ، به دندونای ردیف و خوش ترکیبی که خودنمایی می کنن نگاه می کنی و متوجه می شی که یکی از این دندونای زیبا کم شده و جاش خالیه می تونی بگی اون جای خالی ، منفی یک دندونه !!!

خوب

ذهن بشر هر جا که با نقص یا کمبود اطلاعات مواجه می شه به خاطر فطرت کمال جویی که داره سعی می کنه اون فاصله رو پرش کنه

این خاصیت ، یکی از مهمترین خاصیتهای بشره که نتایجی شگرفی هم تا به حال داشته

این همه افسانه ، این همه خرافه و این همه اثر هنری که میراث گرانبهای بشری رو تشکیل می دن اکثرا نتیجه ی همین خاصیتن

در واقع بین هنر و خرافات فاصله ی زیادی نیست
همون طور که بین خرافات و علم هم فاصله ی زیادی نیست

فقط کافیه یه اثر هنری به عنوان یکی از محصولات ذهن بشر درست باشه تا به علم تبدیل بشه
و کافیه که یه اثر هنری به عنوان یکی از محصولات ذهن بشر غلط باشه تا به خرافه تبدیل بشه

البته منظورم از علم صرفا علوم تجربی نیستا شاید بشه گفت معلومات

اون عکسی که تو پست قبلیم بود یه اثر هنریه
یه پیش بینی از نزدیکی یه سفینه با یه ستاره دنباله دار که قراره تو جولای امسال اتفاق بیفته

همون طور که داستانهای ژول ورن هم آثاری هنری هستن

هنر ابزاریه که ذهن بشر با استفاده از اون می تونه فاصله ها و کمبودها رو پر کنه

می تونه به نیازهای خودش و هم نوعانش پاسخی هر چند موقت بده

می تونه دل بشرو از نگرانی و اضطراب و بی صبری نجات بده

می تونه مرهمی باشه برای درد کنجکاوی


ششم : ادامه ی وسوسه ( عاشقی و منت کشی ؟؟ ) ؛


داستان مسیح کوچولو و عشق آلوی لهیده و ناکامو یادتونه ؟
یادتونه که مسیح ، آلو رو پای بوته ی گل یاس تو گلدون خاک کرد ؟

خوب
همون طور که گفتم مسیح کم کم به نشستن پای اون گلدون خاص معتاد شده بود
مامان و بابا فکر می کردن این مسیح شر و شیطون حتما بیمار شده که ساعتها می شینه و به یه گلدون خیره می شه

اما مسیح اصلا تو این باغا نبود
نه از بیماری چیزی می دونست و نه از اعتیاد
و نه از عشق
هر چند که گاهی یاد حرف اون آلو میفتاد که بهش گفته بود تو عاشق من بودی !!!

یعنی واقعا مسیح کوچولو عاشق شده بود ؟؟!!
آخه اون که هنوز نمی دونست عشق یعنی چی !!!
البته از خانومای همسایه شنیده بود که داداش بزرگه ی دوستش با یه دختری ریخته روهم  (؟!)و با هم بیرون می رن و همه هم نفرینشون می کردن و از همونا شنیده بود که اون دو نفر عاشق همن
ولی مسیح خودشو بچه ی خوبی می دونست
اصلا دلش نمی خواست با یه آلو ، اونم یه آلوی لهیده بریزه رو هم و زنهای همسایه نفرینش کنن
تازه ؛
پای چشای دختر همسایه رو هم دیده بود که باباش چه بادمجونایی براش کاشته بود
شنیده بود که باباهه چند روز دختر بدبختو با طناب تو زیرزمین بسته بوده به ستون و روزی چند بار با سگک کمربند کتکش می زده ولی دختره ی پرروی چش سفید (!!!)‌ همش می گفته من عاشق حمیدم و به شماهام هیچ ربطی نداره
اگه نذارین باهاش بریزم روهم (!!!!!) خودمو می کشم

حالا می ترسید که نکنه به خاطر عشقش به اون آلوی مرحوم خودشم به اون روزگار دچار بشه

ولی نه ...

اولا که اون آلو مرده بود و خودش همین جا به خاک سپرده بودش
بعدشم که با آلو که نمی شه رفت بیرون و رو هم ریخت !!!

فوقش می شه خوردش و برای این که کسی نفهمه هستشم قورت داد !!

پس جای نگرانی نیست

ولی خوب ، چه فایده

این آلوئه که تا حالا حتما پوسیده و از بین رفته
اصلا چرا به مسیح قول داده بود که بازم فرصت برای وصالشون هست ؟؟؟
وقتی آلو پوسیده بشه که دیگه نیستش
...

خیلی دلش می خواست دوباره صدای آلو رو بشنوه ولی هیچ خبری از اون پالسهای دلنواز نبود
البته یه کشش خاصی رو حس می کرد که اونو می کشونه پای گلدون ولی صدایی نمی شنید

چندین روز به همین منوال گذشت
خیلی با خودش کلنجار رفت
حس می کرد که آلو منتظره تا مسیح ازش بخواد
اون وقت شروع کنه به حرف زدن
ولی به نظرش این کار مسخره میومد
آخه مگه ممکنه که یه نفر از روح یه آلوی گندیده خواهش کنه که باهاش حرف بزنه ؟
تازه ؛
اگرم بشه ،
این کار معنیش منت کشیه
مسیح هیچ وقت منت کسی رو نکشیده
و نمی کشه

نمی کشه ؟؟!!

نمی دونم

تو پست بعدی می بینیم

...

دیگه خوابم گرفته ...


سربلند بمونیم و ایرونی


یکشنبه 29 شهریور ماه سال 1383
عقل


سلام


اول : نشد ؛

خوب چه کنم نشد دیگه !!!

می خواستم حداقل هفته ای دوبار آپدیت کنم ولی نشد
می خواستم حداقل ده روز تو این تابستون مرخصی بگیرم ولی نشد
می خواستم حداقل سه شبانه روز از این ده روزو تو رختخواب به سر ببرم ولی نشد
می خواستم حداقل پنج شبانه روز از این ده روزو برم مسافرت ولی نشد
می خواستم حداقل کارامو زودتر جمع و جور و راست ریست کنم که سرم خلوت بشه ولی نشد
می خواستم حداقل خودمو از خودم راضی کنم ولی نشد
می خواستم حداقل ...


دوم :‌ فرصت و مزاحمت ؛

حالام که فرصتی دست داده تا بتونم چند خطی ( به قول مینا آلبالو یه ۲۰۰ خطی ) بنویسم اینجا ، یه موجود بی کارتر از خودم پیدا شده که هر چند ثانیه یه بار این نرم افزار ZoneAlarm بیچاره رو مجبور می کنه که جلوی حملات هکریشو به سیستمم بگیره !!!

آخه یکی نیست به این بنده خدا بگه اگه تو علاف و ناشی نبودی که ممکن نبود به کاهدونی مثل کامی ِ ( اینو از مینا خانوم یاد گرفتم ) عادی ِ مسیح ِ حقیر ِ فلکزده حمله کنی

آخه تو این کامی بخت برگشته که چیزی جز حساب بدهکاریای این موجود عادی پیدا نمی شه  

این ZoneAlarm زبون نفهمم که هی آی پی هکرو اعلام می کنه
فکر کرده اینجا یه جای دیگه غیر از ایرانه که این پیاماش به درد کسی بخوره !!!
آخه بابا من این آدرس مادرسارو می خوام چی کار ؟

سوم : سیاهچاله ؛

اون سوال اول پست قبلیمو باور کنین بدون هیچ منظور خاصی نوشته بودم
نوشین خانم خوش ذوق برام تو کامنتی که گذاشتن و طبق معمول بیش از حد خجالتم دادن این شعرگونه رو هم نوشتن :

در اینجا چار زندان هست به هر زندان دو چندان نقب در هر نقب چندین حجره در هر حجره چندین مرد در زنجیر
از این زنجیریان یک تن زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است.............
در این زنجرییان هستند مردانی که مردار زنان را دوست میدارند............
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و طوفانی نکشتم
من اما راه بر مرد رباخواری نبستم.....

چون جالبه و تفکر برانگیز ، گذاشتمش اینجا ...

ولی همون طور که برای مینا خانم توضیح دادم سیاهچال داریم تا سیاهچال

مثلا :
تو مدرسه ابتداییمون یه اطاق کوچولوی تنگ و تاریک بدون پنجره زیر راه پله ها بود که بهش می گفتن سیاهچال
من خودم تو اون چهار سالی که ابتدایی خوندم ندیدم کسیو بندازن توش یا از توش دربیارن!
اما می گفتن که چن تا از بچه های شر مدرسه اونجا رو تجربه کردن
هر چی بود اسمش لرزه بر اندام همه ی بچه ها از هالوهایی مثل مسیح بگیر تا سرتقترین بچه های مدرسه می انداخت ...

بازم اینو هم خودم ندیدم ولی می گفتن وقتی زندانیای سیاسی عراقیو از تو سیاهچالهای صدام کشیدن بیرون یکیشون بلافاصله دویده وسط چمنا و شروع کرده به خوردن اونا !!!

( البته از خانوم اجازه ی عزیز عذر می خوام که این قسمت براشون تکراریه )

یا مثلا ممکنه این سیاهچال ، سیاهچال جهل و نادانی و تحجر و تعصبات بی جا و خرافه باشه
راستی چی می شه که یکی از چنین سیاهچالی میاد بیرون یا احساس می کنه که بیرون اومده و بعدش چه بلایی سرش میاد تو این دنیای هزار رنگ سیاهچال پرور !!!

یا این که حتی سیاهچال تجدد و پیشرفت و آپ تو دیت بودن و مد و مدبازی و فرار افراطی از گذشته ها و شتاب به سوی آینده ای برنامه ریزی نشده

خوب نوعای دیگه از سیاهچالم هستن

راستش با دیدن اون عکس قشنگه که تو پست قبلیم گذاشته بودم و مربوط به Black Hole  می شد یاد تموم انواع سیاهچال افتادم و ذهن بازیگوشم به انواع و اقسام سیاهچالهای مخوف یا لذت بخش یا آرامش بخش پر کشید و خواستم ببینم نظر و تفسیر و « تاویل » سایرین در مورد سیاهچال چیه که چندان موفق نبودم در رسیدن به این هدف

در بین انواع سیاهچال ، مرموزترین و جالبترین نوعشون سیاهچاله های فضایی هستن ( از نظر من البته )
می گن هیچ چیزی توانایی خروج از اونا رو نداره و هر چی واردشون بشه همونجا فیها خالدون می شه !!!
البته چند وقت پیش نمی دونم کجا خوندم که همون دانشمندی که چندین سال پیش این خاصیتو به سیاهچاله ها نسبت داده بود جدیدا و در عنفوان پیری (!) معرکه گیری کرده و گفته های قبلی خودشو زیر سوال برده و گفته که می خواد ثابت کنه امکان خروج اطلاعات از سیاهچاله های فضایی هم وجود داره ( امیدوارم اجل مهلتش بده )

خوب وقتی ادعا می کنن که حتی از سیاهچاله های فضایی هم امکان درز کردن اطلاعات به خارج وجود داره ، چه طور سیاهچالسازان حقیری که تو کارشون با انواع محدودیتها مواجهن فکر می کنن که هیچ کس تا هیچ وقت نمی تونه سر از کارشون دربیاره ؟؟؟!!!

نمونش همین زندون ابو غریب عراق !!!! ....

...


چهارم : میلاد مبارک ؛

... و نوزادی به « دنیا » آمد ...

نوزادی از جنس بشر
چرا ؟
چون پدر و مادر و جدش از نوع بشر بودن ( ... انا بشرا ... )

نوزادی که مانند سایر ابنای بشر محکوم بود به تنفس و نوشیدن و چشیدن مائده های زمینی
نوزادی که مانند هر بنی بشری با دیگران می آمیخت و می آموخت و می آموزاند
نوزادی که به یکی از تاثیرگذارترین انسانهای تاریخ بشریت بدل شد
کسی که بیشترین اشکها در تاریخ به خاطر شجاعت خودش و قساوت دشمنانش ریخته شده
کسی که حتی مخالفینش هم نمی تونن انکار کنن که قلب انسانهای زیادی در سراسر جهان به عشق او می تپه
کسی که مسیح وار و ابراهیم گونه به ندای قلبش لبیک گفت و در این راه تا آخر پیش رفت و چیزی کم نذاشت
حتی اگه با او موافق نباشیم و راهشو قبول نداشته باشیم نمی تونیم پایداری و ثابت قدمی او رو در راه هدفی که برگزیده بود انکار کنیم

مردی که پدرش گفت :‌

« مرد را به حق بسنجید نه حق را به مرد »

اما حق چیه ؟
عده ای تو دوران او می گفتن لا حکم الا لله ، پس ما باید پاسخ همه ی مسائلمونو از قرآن بگیریم
و او می نالید و می خروشید که
منم قرآن ناطق
شما قرآن ناطقو رها کردین و ...
خوب ؛ با این وصف چی می مونه برای راهنمایی انسان در جهت شناخت حق به جز عقل ؟
عقلی که از اون به عنوان پیامبر درونی یاد شده

مردی که جدش :

پیام آور تعقل بود

ما ایرونیا حتما شنیدیم که اگه بخوان روی موضوعی تاکید زیاد کنن از عدد پنجاه استفاده می کنن
مثلا می گیم پنجاه دفعه اومدم یا زنگ زدم نبودی یا پنجاه بار بهت گفتم ولی گوش نمی کنی

تو قرآنی که جد او آورد ۴۹ بار از کلماتی با ریشه ی عقل استفاده شده
خوب شاید پنجاهمین بارشو گذاشته واسه ما که بالاخره ما هم یه بار عقلمونو به کار بگیریم !!!

آیه ی ۱۰ سوره ی الملک رو خوندین ؟
می دونم ...
اما دوست دارم اینجا بنویسمش چون واقعا قابل تامله

حتی اگه مسلمون نباشیم

فقط کافیه که انسان باشیم تا در موردش بتونیم فکر کنیم


و قالوا لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب العسیر :

( کسانی که به رب خودشون کافر شدن ) می گن اگه ما می شنیدیم یا می اندیشیدم ( از عقل خودمون کار می کشیدیم ) الان جامون تو آتیش نبود

شنیدن  و  تعقل

اگه بتونیم این دو کارو یاد بگیریم و کمی حوصله به پای اونا صرف کنیم ، اون وقته که از میدون دام سیاهچالهای جورواجوری که خرافات و خشک مغزیها و سبکسریها و غرور و تعصب بیجا و خودباختگیها و ... سر راهمون کندن ممکنه که بتونیم به سلامت گذر کنیم

...



پنجم : وسوسه ( ۳ ) ؛

مسیح کوچولو و آلوی لهیده و گلدون یاس رازقیو که یادتونه ( لینکش همین بغله )

حالا می خوام ادامشو بنویسم ( تا اونجا که بتونم )

 

تا حالا شده یهو به خودتون بیاین و ببینین مدتیو تو مکان یا حالتی گذروندین که انگار گمش کرده بشین و هیچی در بارش به یادتون نیاد ؟ یعنی هر چی فکر کنین که تا چند لحظه قبل چه می کردین و به چه می اندیشین و چه رویاهایی می دیدین یادتون نیاد؟

فقط یادتون بیاد که به چیز یا موضوع جالب توجهی نظرتون جلب شده بوده و تودلتون حرفای شیرینی زدین که خیلی دلتون می خواسته ادامش بدین ولی به هر دلیل وقتی از اون حالت خاص خارج شدین دیگه هیچی یادتون نمونده؟

بعدش یه مدت که گذشت و اصلا اون مکالمه ی درونی یادتون یادتون رفت و اون حالتا فراموشتون شد یه دفعه خودتونو تو حال و هوایی ببینین که تموم مکالمات فراموش شده رو به دقت به یاد بیارین و ادامش بدین و حسرت بخورین که چرا مدتی از اون فکر خاص فارغ بودین و لذتی هیجان انگیز از بحثی که تو ذهنتون جریان داره بهتون دست بده و یه دفعه به خودتون بیاین و ببینین که پای یه گلدون گل یاس یا تو باغچه ی حیاط یا  رو پشت بوم توالت یا هرجای دیگه نشستین و بازم یادتون نیاد که تا چند لحظه قبل چه می کردین و به چه میاندیشین و چه رویاهایی می دیدین و باز بعد از مدتی ؟

 

مسیح کوچولو تا مدتها همین حالتا رو داشت

وقتی پای گلدون یاس نشسته بود پیامهایی رو از گلدون دریافت می کرد و با گوش جان می شنید و نکات زیادی ازاون پیامها یاد می گرفت و بعدش یه هو همه چی رو فراموش می کرد و می دوید به دنبال شیطنت و بازیگوشی و بچگی خودش

 

یه روز مسیح پرسید تو که این همه با من مهربونی و سرمو گرم می کنی چی هستی ؟

خود گلدونی ؟ یا خاک توی گلدون ؟ یا گیاه یاس ؟

شایدم یه حشره ای که لابه لای برگای ریز یاس خودتو قایم کردی؟

صدایی که تبدیل شده بود به همدم تنهاییهای مسیح بهش گفت من نه گلدونم نه خاک یا آب توی گلدون نه بوته یاس و نه حشره یا هر جونوردیگه

من وجودم

من چیزیم که هستم

چیزی که می تونی احساسش کنی

چیزی که می تونی باهاش رابطه برقرار کنی

لازم نیست سعی کنی که منو کشف کنی

کافیه که منو حس کنی و بفهمی و درکم کنی

تا روزی که من به تو بپیوندم

قبلا من جزئی کوچیک از اون آلوی کج و کوله ای بودم که تو عاشقش شدی

( مسیح گفت عاشق ؟!! ولی من اصلا نمی دونم عشق و عاشقی چیه )

درسته تو هنوز از عشق چیزی نمی دونی

ولی همینو به خاطر بسپر که چیزی به نام عشق وجود داره و درسائیو که از اولین تجربه ی عاشقانت گرفتی هم حفظ کن

حالا حالا ها باید چیز یاد بگیری تا بتونی مفهوم عشقو به طور کامل درک کنی

این پازلیه که در طول زمان تکمیل می شه

البته قطعاتش درهم و برهم وجود دارن ولی تا نتونی شناسایی کنیشون و هر کدومو سرجای درست خودش بذاری نمی تونی یه درک کامل ازش داشته باشی

عشق مثل مدرسه می مونه

وقتی وارد مدرسه بشی همه جور علم و دانشی توش هست و مطرح می شه

ولی تو باید بری سر کلاس اول و از الفبا شروع کنی تا کم کم با سواد بشی و کم کم که پیشرفت کردی توانایی دانشمند شدنو هم به دست بیاری

اگه تو توقع داشته باشی که از تموم نیروهایی که تو وجودت به ودیعه گذاشته شده بتونی خیلی راحت و بدون گذروندن دوره های  پیش نیاز استفاده کنی مسلما موفق نمی شی

زمان

زمان اکسیریه که می تونه خیلی از مشکلاتو حل کنه و خیلی از قابلیتاتو فعال کنه

( بالاخره من که متوجه نشدم تو چی یا کی هستی

حرفات خیلی قشنگن و من با این که بیشترشونو نمی فهمم ولی از شنیدنشون خوشم میاد

نکنه تو خدایی؟)

خدا ؟

نمی دونم چه تصوری از خدا می تونه تو ذهن کوچولویی مثل ذهن تو وجود داشته باشه

اما برای پیدا کردن پاسخ این پرسش هنوز باید چیزای خیلی بیشتری بیاموزی

خوبه که تو ذهنت مفهومی مثل خدا هم شکل گرفته

اما هنوز برای این که بفهمی خدایی که ازش صحبت می کنن چیه و از کجا اومده خیلی زوده

شاید بشه گفت نه تنها من بلکه تو هم خدایی

اما نخواه که همین الان همه چیزو بفهمی

پازلو یادت رفت؟

تو باید پازلهای زیادی رو  تو زندگیت تکمیل کنی

اینم یکیشه

000

راستی تو خدا رو چه جوری تصور می کنی؟

( خوب خدا تو فکرمن شکل یه آدم خیلی بزرگ و قوی هیکل که می تونه یه خونه یا ماشین یا حتی کره ی زمینو روی یه انگشتش بلند کنه به نظر میاد مثل شکل روی روغن نباتی جهان !!)

خوب حالا فکر می کنی یه همچی موجود عظیم الجثه ای تو یه گلدون جا می شه ؟

( نمی شه ؟ ؟ ... ؟ ... نمی دونم … ؟‌...  )

بعدها جواب این سوالارو خودت پیدا می کنی

تو به زمان احتیاج داری

زمانه که فرصت کافی رو برای کمال در اختیارت میذاره

فرصتی که باعث می شه تموم ذرات کوچولویی مثل من که ماموریت داریم به تو پیوندیم ماموریتمونو با موفقیت انجام بدیم و جزوی از وجود تو بشیم تا پازلی به نام مسیح هم تکمیل بشه

آره خود تو هم یه پازلی

گفتم که من خاک نیستم

ولی خاک هم از من درست شده

من آلو نیستم

ولی اون آلو هم منو تو خودش داشت

وقتی تو آلوی لهیدتو تو این گلدون خاک کردی من از کالبد اون آلو خارج شدم و وارد خاک گلدون شدم هر چند که باید با خوردن اون آلو منو به درون خودت راه می دادی تا مراحل کمالت زودتر طی بشه اما بازم این کار غیر ممکن نیست الان من سعی می کنم راهی پیدا کنم که بتونم وارد وجود تو بشم و به عنوان جزئی از تو وظایف و نقشهای خودمو که قرنها در انتظارش بودم اجرا کنم

بدون ورود به وجود خاکی تو من از پس اجرای رل خودم بر نمیام و حیات پیدا نمی کنم

و بدون من تو کامل نمی شی

تو برای رشد و نمو و تکامل جسمی و ذهنی به من نیاز داری و من برای پالایش و خلوص و اجرای ماموریتم به پیوستن به دریای وجود تو

من الان خودمو به نزدیکیای ریشه یاس رسوندم

چند روز دیگه سعی می کنم وارد وجود گیاه بشم و دوباره نقش یه جزء کوچیک از یه سلول نباتیو بازی کنم تا بلکه بتونم راهی به وجود تو پیدا کنم

پس هر وقت فرصت پیدا کردی بیا پیشم

نکنه فراموشم کنیا

من همیشه در انتظار تو هستم تا به اون جایگاهی تو وجودت که هزاران سال آرزوشو داشتم برسم

من با تو به حیاط بشری دست پیدا می کنم

من با تو جزئی از یه پازل به نام انسان می شم

جزئی از یکی از موجوداتی که به اشرف مخلوقات معروفه

ومسیح اکثر حرفای ذره رو نمی فهمید

و ذره بهش می گفت حالا زوده

بالاخره روزی خواهی فهمید

حتی اگه الان فراموش کنی

و مسیح هنوز چند دقیقه ای از مکالمه نگذشته بود که همه ی حرفای رد و بدل شده رو فراموش می کرد و مدتها به دنبال این بود که یادش بیاد که تا چند لحظه قبل چه می کرده و به چه میاندیشده و چه رویاهایی می دیده و باز بعد از مدتی

 

ادامه داره


ششم : یه توضیح عادی ؛

راستش نمی دونم تو چیزایی که می نویسم به عنوان وسوسه دنبال چی هستم و چی می خوام بگم و آخرش که سهله قسمت بعدش چی می شه
من می شینم و انگشتامو آزاد میذارم که به فرمان ذهنم روی کلیدهای کیبرد بازی کنن و نتیجشو بعد از آپلود کردن می خونم
هر چند با سانسور موافق نیستم ولی شاید روزی به این نتیجه برسم که باید این وسوسه ها رو پاک کنم
هر چند که پاک کردنشون از ذهن به این سادگی نیست ...




هفتم : کمی طولانی شد ببخشید ؛

خوب البته ۲۰۰ خط نشد اما کم کم داره صبح می شه و این موجود عادی هم خوابش گرفته
ضمن این که اگه الآن آپلود کنم حداقل تا یه ساعت دیگه هم هی باید بخونم و ویرایشش کنم پس فکر می کنم فعلا کافی باشه ...

تا بعد ...


سربلند بمونین و ایرونی




   1      2    >>