عـــــــــــا دی




یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 553927

Powered by BlogSky.com

جمعه 17 آبان‌ماه سال 1387
بختک ... قسمت چندم ؟!

   

 

سلام 

 

یه هو از خواب بیدار شد

نمی دونست اثر یه هو بیدار شدنه یا چیز دیگه ای

اما دید نمی تونه از جاش تکون بخوره و

نمی تونه هیچ صدایی از حلقش بیرون بیاره و

نمی تونه درست و حسابی اطرافشو ببینه و

نمی تونه صداهاییو که می شنوه

صداهایی عادی به حساب بیاره

تا حالا جایی خوابیدی که نزدیک ریل راه آهن باشه ؟

اگرم نخوابیدی

شاید بتونی تصورشو بکنی که

وقتی قطار از دور به طرف جایی که خوابیدی بیاد

چه صدایی توی گوشات می پیچه

یه صدای ضربانی قطع و وصلی !

که هر چی می گذره

بلندتر و واضح تر و گوش ننوازتر (!) می شه

توی گوشش یه همچی صدایی بود اون وقتِ بعد از نیمه شب

این از صدا

از تصویرم که دیگه نگو

تا حالا از بین پروانه های در حال چرخش پنکه

یا از این تهویه های قدیمی که

قبلنا بزرگشو اول فیلم کبری یازده نشون می داد

نگاه کردی ؟

دیدی چه طوری قطع و وصل می شه تصویر ؟

دیدی چه زاویه ی دید محدودی داری توی اون موقعیت ؟

حالا فرض کن

توی یه اطاق یا مثلا کانال کولر تنگ و تاریکی و

نه می تونی وول بخوری و

نه سوراخ دیگه ای هست که از توش بیرونو بتونی ببینی و

مجبوری از میون همون پره های در حال چرخش نگاه کنی

اگه تونستی این تصورو بکنی

احتمالا تا حدودی حال یه مسیح عادی که

نصف شبی خواب به خواب شده (!) رو می تونی حس کنی

وقتی دیدم هیچ کاری ازم ساخته نیست

به خودم گفتم که باز همون کابوس همیشگی به سراغت اومده

حالتی که

مثل افلیجا هیچ حرکتی امکان نداره و

یا باید اون قدر منتظر بشی که خودش بره

که معلوم نیست چه قدر طول بکشه

یام این که مثل این بیست و یکی دو ساله ی اخیر که

با این حالتا درگیری

باید دستاتو مشت کنی و اون قدر فشار بیاری که

عقلت بیاد سرجاش !!

اما

نمی دونم چرا

اون شب نخواستم تمومش کنم

دلم نیومد دستارو مشت کنم

به سرم زد

یه کمی با این حالت حال کنم و

سعی کنم باهاش کنار بیام !

اینه که صبر پیشه کردم و

تسلیم موقعیت شدم

تا ببینم که

آخرش چی می خواد بشه

می دونی توی اون موقعیت

خودمو مثل چی می دیدم ؟

حس می کردم

مثل پروانه ایم که

هنوز فکر می کنه کرمه و

سرشو از روزنه ی پیله ی سوراخ شدش بیرون آورده و

به یاد دوران کرمینگیش (!)

دلش می خواد بلوله و

وول بزنه و

حرکتی بکنه

غافل از این که

داره به دنیایی متفاوتو احساس می کنه

یا بهتره بگم که

با ابزارای متفاوتی دنیا رو احساس می کنه

دنیایی که

ارتعاشش با ارتعاشای قبلی فرق داره

یا بازم بهتره بگم که

ابزارای جدیدش

ارتعاشایی رو دریافت می کنن که

حواس قبلیش باهاشون مانوس نبودن و

در نتیجه

تصویر ذهنی درستی ازشون نداره

آخه می دونی ؟

هماهنگی بین ارتعاشا خیلی مهمه برای احساس کردن درست

اگه فیلمای عهد بوقی رو دیده باشی تا حالا

همون فیلمایی رو می گم که

احتمالا نحوه ی تصویر برادریشون

طوری بوده که

در هر ثانیه

کمتر از 24 فریم رو عکسبرداری می کرده

حتما دیدی که

به نظر میاد تصویرش هی قطع و وصل می شه

انگار که

از پشت پره های در حال چرخش یه پنکه داری بهش نگاه می کنی

یا شاید

توی فیلمای تلویزیون

تصویر یه مانیتور گوشه کادرو دیده باشی که

چه طور بال بال می زنه !!

خب

اونم به دلیل هماهنگ نبودن ارتعاش اون مانیتور

با دوربینیه که برای فیلم برداری استفاده شده

خب

اگه این طوره

پس شاید

دلیل قطع و وصل شدن صدایی که

مثل صدای حرکت قطار روی ریل می مونه هم

همین باشه

و اگه همه ی اینا راست باشه

ممکنه که مسیح عادی

تونسته باشه از یه درزی ، سوراخی ، حفره ای ، چیزی که

در جدار پیله محکمش ایجاد شده

سرک کشیده باشه و

مشغول فضولی باشه ؟

توی اون حالت بود که

تازه فهمیدم

تا چه حد بی بال و پرم و

حالت جنینی رو حس می کردم دارم که

سرش اومده به دنیا و

منتظره که بقیه ی بدنشم بیاد !!

اما می دونستم که

هنوز وقتش نرسیده

هنوز

سطح ارتعاشم خیلی پایینه

هنوز نمی تونم درست ببینم و بشنوم

این بود که

تصمیم گرفتم

صبر کنم و

به حالت تسلیم باقی بمونم

تا وقتش برسه

... ادامه داره ...

سربلند بمونیم و ایرونی