عـــــــــــا دی




یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 553927

Powered by BlogSky.com

پنج‌شنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1387
تحول

 

 

سلام

 

 

 

اول : بختک ؛

 

آخه بابا

خزیدن داریم تا خزیدن !

یه طوری روی زمین می خزید که

خزیدنش خیلی غیر عادی به نظر میومد !

لباسش که انگار

به تنش گریه می کرد و

سنگین شده و لق می زد توی تنش

هیچ وقت این طور مندرس و درب و داغون نبوده

کمیم سراسیمه و سر در گم و بی حوصله به نظر می رسید

وقتی دیدم اصلا بهم توجهی نداره و

مثل کسی که چیز مهمیو گم کرده باشه

داره روی زمینو کاوش می کنه و

این ور و اون ور می ره و

آروم و قرار نداره

کمی نگرانش شدم

ولی

نخواستم

یا نتونستم مزاحمش بشم

 

شده تا حالا به دیدن دوستی بری و

ببینی که غرق شده توی دنیای ذهنی خودش و

به قدری جدی و مصمم کارشو که

ممکنه به نظرت عجیبم بیاد

پیگیری می کنه که

اصلا به خودت اجازه ندی جلو بری و مزاحم بشی ؟

 

اگه نه که خوش به حالت

 

:)

 

اما اگه شده

می دونی توی اون لحظات

چه نگرانی مبهمی به سراغ آدم میاد

و با چه حسهای متفاوتی درگیر می شیم

از یه طرف نگرانش می شی که نکنه مشکل بزرگی براش پیش اومده باشه

از یه طرف احساس می کنی که وظیفه داری یه کاری بکنی و به کمکش بری

از یه طرف متوجه می شی که توی اون حالت دوست نداره کسی حواسشو پرت کنه و

به خودت می گی نکنه دخالت من

فضولی به نظرش بیاد ...

...

 

آره

این طوری بود که

منم نشستم و با تعجب به وول خوردنا و تقلا کردناش خیره شدم

چند بار رفت و تنشو چسبوند به یه تیکه سنگ و خودشو کشید جلو

اما هر دفعه سنگه قل خورد و رفت کنار

بعدش رفت و سعی کرد بدنشو از میون یه بوته ی خشک عبور بده !

اما شاخه های نازک و پوسیده ی بوته

شکسته شدن

 

به نظر می رسید که خسته شده و

کمیم سرخورده و

شایدم گیج

 

لحظه ای آروم گرفت و

سرشو آورد بالا و

نگاهی به اطرافش انداخت

 

توی نگاهش می شد شهوت غریبیو به وضوح دید !

 

از دور تنه ی تنومند شکسته ی درخت خشکی رو دید

که روی زمین افتاده بود

چشاش برقی زد و شروع کرد به حرکت به اون سمت

 

هر طوری بود خودشو رسوند بهش و متوجه شد که

در نقطه ای خاص

فاصله ی تنه ی خشکیده از زمین

همون قدریه که براش مطلوبه

پس لبخندی زد و

سرشو برگردوند و نگاهی به لباس کهنه هاش کرد و بعد

سرشو گذاشت روی زمین و با پیچ و تابی که به بدنش داد

اونو فرو کرد به فضای ما بین تنه ی درخت و زمین !

 

بعدش دیگه فقط تکون خوردنایی دیده می شد که

به نظر بی فایده می رسیدن

انگار که

تنه ی درخت

مثل بختکی افتاده روش و

قدرت حرکتو ازش گرفته

 

خیلی نگرانش شدم

دلم می خواست برم و بکشمش از زیر تنه ی درخت بیرون و

نجاتش بدم !

اما یه حریمی در اطرافش حس می شد که

ورود به اون حریم جایز به نظر نمی رسید

 

کم کم

تقلاش کمتر شده بود و

در عین حال

قوی تر !

یعنی پیچ و تاب بدنش دیگه سبکسرانه و بی هدف نبود

مشخص بود که

داره سعی می کنه

خودشو بکشونه زیر درخت

اما

هر چی زور می زد

هیچ پیشرفتی به سمت زیر درخت ازش دیده نمی شد

 

کم کم

به نظرم رسید که

داره از قسمت انتهایی بدنش

یه تغییراتی ایجاد می شه

که به طرف سرش پیشروی می کنه

 

پیچ و تابای بدنش

که قبلا از انتها شروع می شد

رفته رفته

از قسمتای وسطی بدنش شروع می شد و

به نزدیکی سرش ختم می شد و

دیگه تقریبا دمش از کار افتاده بود !

و فقط به خاطر اینکه به شکمش وصل بود

به این طرف و اون طرف کشیده می شد

 

تا جایی که

حس کردم

جونش داره به لبش می رسه

و مختصر تکونای نهاییشم که تموم شد

چیزی که روی خاک و در کنار درخت شکسته

روی زمین افتاده بود

پیکر بی جان و پلاسیده ی ماری بود که

گاهی برای دیدنش

به حاشیه ی جنگل رویاهام می رفتم

 

اون موقع

مسیح کوچولو نفهمید چرا اون مار خوش خط و خال

این طوری زندگی خودشو تباه کرد و

ازش جز یه پوسته ی خشکیده به جا نموند

 

اما

احیانا

اگه مسیح کوچولو کمی قدش بلند تر بود

و می تونست اون طرف تنه ی پوسیده ی درختو هم ببینه

مار خوشگل و سرحالیو

با پوستی نو و براق و خوش رنگ می دید که

در واقع

همون دوست قدیمی خودش بود ...

اما با لباسی نو

 

...

 

 

دوم : شکر نعمت ! ؛

 

آقا جان

اینجانب به نوبه ی خود

به عنوان یه مسیح عادی

لازم می دونم

تشکر کنم از مسئولین کارآمد و عملگرا و عدالت محور و دلسوزی که

در این شرایط دشوار اقتصادی

که قیمت هر بشکه نفت به مرز 120 دلار رسیده

جلوی گرونی و تورمو گرفتن و

نمیذارن کوچکترین خاری به پای ملت بره !

...

 

 

سوم : یزد بهتر است یا شیراز ! ؛

 

فکر می کنی حرفی برای گفتن هست ؟؟؟!!!!!

 

...

 

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی