عـــــــــــا دی




یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 553650

Powered by BlogSky.com

چهارشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1387
بختک ؛ قسمت اول : استفراغ !

 

 

سلام

 

 

شده تا حالا لم بدی و

اون قدر توی تخیلات خودت فرو بری که

از همه چیز و همه کس بی خبر بشی و

نه گذشت زمانو حس کنی و

نه حتی وجود خودتو ؟

انگار که توی فضایی بی کران

غوطه وری و

تنها چیزی که داری

قوه ی تخیله و  بس ؟

...

حس می کرد داره وقتش می رسه

مدتی بود که فهمیده بود تحولی در راهه

اما نمی دونست چیه و

کی اتفاق می افته

اما حالا

ظاهرا وقتشه !

لرزه های همیشگی محیط اطرافش

که می تونست اونا رو با تموم وجودش حس کنه

از حالت آروم و آرامش بخش همیشگی خارج شده بود

...

شده تا حالا توی حالت بی خبری

توی حالتی بین و خواب و بیداری

یه هو حس کنی که

یه مار عظیم الجثه دهن بزرگشو وا کرده و

نا غافل سرتو هورت کشیده و

داره مثل جارو برقی می کشوندت توی خودش ؟؟!!!

...

دورانی توی سرش احساس می کرد

و در همون حال

یعنی در حالی که دورانو احساس می کرد

لزجی خاص فضای اطرافشم چنان روی پوست حساسش حس کرد

که قبلا هیچ وقت اونو این طوری حس نکرده بود

حس کرد تموم بدنش فرو رفته توی یه حجم لزج و نرم و جاری

...

می تونی تصور کنی که اگه یه هو

خودتو در حال بلعیده شدن توسط یه مار

یا یه ماهی

یا مثلا یه مارماهی حس کنی و

قبل از این که فرصت کنی حرکتی انجام بدی

یا حتی چشاتو وا کنی

توی دهن اون موجود بین زبون و سقش گیر بیفتی و

هیچ امکانی برای تقلا برات نمونه و

چاره ای جز تسلیم در برابر اتفاقی که داره می افته نداشته باشی

چه حالی بهت دست می ده ؟!

...

اگه چشاش کار می کرد

ممکن بود بتونه به وضوح ببینه که

دورانی که توی سرش حس می کنه

یه دوران واقعیه و

واقعا یا فضای اطرافش چرخیده

یا جهت قرارگیری خودش توی فضا عوض شده

اما ...

...

می تونی تصور کنی که اگه

وقتی خودتو توی شرایطی مشابه شرایط کسی که

داره توسط یه مارماهی گنده بلعیده می شه می بینی

هیچ تصوری از مار و

ماهی و

بلعیده شدن نداشته باشی و

برای اولین بار باشه که داری چنین شرایطی رو تجربه می کنی

چه حالی بهت دست می ده ؟!

...

نه چشم داشت و نه گوش

یعنی داشتا

ولی لازمشون نداشت

آخه اونجا چیزی برای دیدن نبود و

هر چیم باید شنیده می شد با تموم وجود حس می شد و

نیازی به گوش نبود

...

تا حالا شده از خواب بپری و

ترسیده باشی و

حس کنی که

قلبت با صدا و سرعتی مشابه موتور رکسیای قدیمی (؟!) داره می زنه و

بخوای فریاد بکشی ولی نتونی

بخوای فرار کنی ولی نتونی

بخوای از جات بلند شی ولی نتونی

بخوای بمیری و راحت بشی ولی نتونی

بخوای از خواب بیدار بشی و ببینی که اینا همه یه رویا بوده ولی نتونی

بخوای یکی به دادت برسه

ولی نرسه ؟؟

...

اگه می تونست نفس عمیق بکشه و

بازوهاشو با مشتای گره کرده به طرفین باز کنه و

کش و قوسی بیاد و

خستگی در کنه

حتما این کارو می کرد

اما

مشکل اینجا بود که

اصلا  معنی نفس کشیدنو نمی دونست و

خستگیو نمی شناخت !

شده دلت به چیزی خوش باشه و

پشتت به چیزی گرم باشه و

هیچ نگرانی از آینده نداشته باشی و

یه هو همه ی دلگرمیا و پشت گرمیاتو از دست رفته ببینی ؟

خدا اون روزو نیاره

فکر می کنی کسی که این وضعیتو تجربه می کنه

چه حالی می تونه داشته باشه ؟

...

در یک آن

حس کرد دنیا براش تنگ و تار شده

وقتی هر چی که اطرافشو فرا گرفته بود

مثل یه رویا جاخالی داد و راه خودشو گرفت و رفت

اون وقت بود که حس کرد تغییری اساسی در محیط اطرافش رخ داده

دیگه از فضای سیالی که درش غوطه ور بود خبری و اثری نبود

دیگه نمی تونست دست و پاشو تکون بده و حرکتی بکنه

دیگه فرجه ای براش باقی نمونده بود که

اگرم بخواد

بتونه

عرض اندامی کنه

...

وقتی غذا می خوری

قبل از بلعیدن

خوب اونو می جوی ؟

می گن

دکترا می گن

باید دهها بار هر لقمه جویده بشه

تا آدم دچار سوء هاضمه نشه ( گناهش گردن اونایی که می گن دکترا می گن )

تو این کارو می کنی ؟

یا مثل مسیح عادی دوست داری غذایی که می خوری

اون قدر نرم و لطیف باشه که

بتونی با زبونت فشارش بدی به سقت و لهش کنی و

بعد در یه حرکت انقلابی

قورتش بدی

یا در واقع ببلعیش ؟!

...

خودشو توی یه چیزی مثل مشک یا کیسه ی کلفت و محکم حس می کرد که

دیواره ی لزجی داشت و

همین امر باعث می شد که لیز بخوره و

نتونه در برابر فشار جهت دار اون کیسه مقاومت کنه

آخه

فشارایی که بهش وارد میومد

طوری بودن که

اونو می روندن به طرف ته کیسه ای که درش قرار داشت

در همین حال

نرمی غلیظ متحرکیو که دیواره ی کیسه داشت حس می کرد و

برای اولین بار می تونست تجربه کنه

بوی خونیو که صورت و تموم بدنش بهش آغشته شده بود

...

تا حالا شده چیزیو نجویده قورت بدی ؟

تا حالا فکر کردی که وقتی یه لقمه

از فضای نسبتا جا دار دهان

به تنگی حلق می رسه و

از دهنه ی مری رد می شه

چه تغییر حالتیو حس می کنه و

چه فشاریو تحمل می کنه ؟ !

...

حس می کرد سرش به بن بست رسیده !!

اما

تقلای محیط اطرافش کم نمی شد که هیچ

هی به فشارش اضافه هم می شد تا

اونو فرو کنه توی دیوار نرمی که بهش برخورد کرده بود

ولی دیواره هم از اون دیوارایی نبود که با این فشارا پاره بشه !!!

به خودش گفت این دیگه پایان دنیاست !

اینجاست که دیگه باید له بشم و

وجودم چنان به هم فشرده بشه که

دیگه خودمم نتونم خودمو شناسایی کنم !!

نمیدونست این همه فشار و سختی به جرم کدوم گناه داره بهش تحمیل می شه

نمی دونست تا کی باید تحمل کنه و

نمی دونست کی تموم می شه این وضعیت دشوار

توی این فکرا بود که حس کرد بالای سرش داره فرو می ره توی اون دیواره ی نفوذ ناپذیر

انگار که

دری باز شده

یا شایدم

دهنی جدید برای بلعیدنی دوباره ...

...

تقریبا تموم سرش داخل دالون باریکتری شده بود که

فشار غیر قابل تصوری رو

هم تحمل می کرد و هم تحمیل

یه دالونی که

تنگتر و مخوفتر بود از کیسه ای که درش قرار داشت

نه تنها چشا

بلکه بینی و لباشم قدرت حرکت نداشتن

هیچ فضای خالی ای نمی شد دور و اطراف سرش پیدا کرد

و حالا تازه اول بدبختی بود !!!

چون برای ورود به اون فضای تنگ

نوبت به شونه هاش رسیده بود !!

تقریبا از همه طرف بهش فشار میومد

جز از بالای سرش

تنش هنوز توی کیسه ی قبلی بود و

سرش توی لوله ی باریکی که حالا بیش از حد کش اومده بود و

تموم حرکات محیط اطرافش در جهتی بود که

اونو از کیسه خارج کنه و

بفرسته ته لوله

به نظر می رسید تا رسیدن به یه بلع کامل خیلی مونده و

حتی تصورشم براش عذاب آور بود و دهشتناک !

...

شده تا حالا

احساسی دو گانه بهت دست بده و

بتونی دو تا احساس خوب و بد

یا زشت و زیبا رو با هم تجربه کنی ؟

مثلا

تصور کن کسی رو که

مدتها به مردم فخر می فروشه و

اونا رو نامحرم می دونه و

هیچ شخصیت و

هیچ حقی براشون قائل نیست

اون وقت بیاد یه مبلغ قابل توجهی خرج کنه

تا با بهترین نوع کاغذ گلاسه

عکسای رنگی خودشو

یا زنشو

یا مادرشو

یا بچشو چاپ کنه و

بده دست افرادی که اونا رو با عنوان

« هر کس و نا کسی »

خطاب می کرده و

از اونا بخواد که

بهش رای بدن

تا بتونه راه پیدا کنه به جایی که براش مهمه

فکر می کنی چنین شخصی

وقتی عکسای عزیزشو

روی در و دیوار و توی جوب و لجن و زیر پای

« هر کس و نا کسی »

می بینه

چه حسی بهش دست می ده ؟

از یه طرف خوشحاله که تونسته تبلیغات زیادی بکنه و

به رایی که میاره فکر می کنه و

به آمالی که بهشون می رسه

و از یه طرف

به آرمانی که زیر پا گذاشته ...

می دونم

مثال چرتی بود

اصلا بی خیال مثال ...

...

توی همون حالی که

شونه هاش فشار بی امونیو توی لوله تنگ و باریک حس می کرد و

آرنجاش توی شیکمش فرو می رفت

حس کرد یه تغییر مثبتم داره توی وضعش ایجاد می شه !

حس کرد فرق سرش رها شده از فشار و داره

یه خنکی دلچسب بی موقعیو تجربه می کنه

هر چند که هنوز صورتش تحت فشار بود ولی

رهایی

از طرف سر داشت شروع می شد

نوازش نامحسوس جسمی فوق العاده لطیف و خنک و دوست داشتنیو

اول روی فرق سر و

بعد روی پیشونیش حس کرد

کم کم داشت از فشار اون دالون انتقالی آزاد می شد و

به محیط جدید و ناشناخته ای پا میذاشت

یا شاید بهتره بنویسم

سر می ذاشت

...

تا حالا فکر کردی که

اگه لقمه ای که بلعیده می شه

بعد از عبور از مری

به جای رسیدن به معده ای پر از اسید

برسه به یه جای دیگه که انتظارشو نداشته

چه حالی پیدا می کنه ؟؟!!

تا حالا به فرق بین بلعیدن و عق زدن فکر کردی ؟

خب

هر کسی می تونه به راحتی تشخیص بده که

در یک آن

در حال عق زدنه یا بلعیدن

ولی

اگه خودتو بذاری جای یه لقمه ای که

توی یکی از این دو حالت یه هو به خودش میاد

فکر می کنی تشخیص این که

داری بلعیده می شی

یا قی می کننت

راحته ؟

...

هنوز فشار ادامه داشت

اما دیگه خودشو نه بی چاره می دید و

نه تنها

آخه

سرش آزاد شده بود از فشار و

نور خیره کننده ای از پشت پلکای ظریفش به چشای بستش می رسید و

امید داشت که به زودی

بقیه ی بدنشم از اون فشار طاقت فرسا رها بشه

اما وقتی گردنش دیگه به جایی تکیه نداشت

حس کرد که یه نیروی فوق العاده قوی داره سرشو می کشونه به طرف خودش و

نزدیکه که سرش از بدنش جدا بشه

اما در همین حین حس کرد که 

دو تا دست مهربون غول پیکر اومدن به کمکش و

با احتیاط اونو در خروج از معبر تنگ و تاریکی که توش گیر افتاده بود

کمک کردن و ...

...

تا حالا پیش اومده خودتو توی آب در حال غرق شدن ببینی؟!

تصور کن کسی رو که

برای اولین بار رفته توی قسمت کم عمق کنار ساحل یه دریای بزرگ و

داره برای خودش آب تنی می کنه و

کلیم لذت می بره

بعد یهو زیر پاش خالی می شه و

خودشو بی هیچ نقطه ی اتکایی می بینه و

دلش هری می ریزه پایین و

در همون حال

تا دهنشو باز می کنه که فریادی بزنه و کمکی بخواد

یا نفسی تازه کنه تا بتونه تلاششو برای رهایی بیشتر کنه

ناغافل آب دریا با فشار هجوم میاره به درون دهنش و

تا حلقش پیشروی می کنه و

وقتی می خواد آبارو از دهنش بده بیرون و

به همین خاطر ته مونده هوای ششاشو بیرون می فرسته

متوجه نفوذ آب به داخل حفره ی پشت بینی و

بعدشم بینی و سینوسای اطرافش می شه و

تلخی آب دریا طوری حس می کنه که

اصلا تصورشم نمی تونست بکنه و

همین به دستپاچگیش اضافه می کنه

چنین شخصی

اگه خوش شانس باشه و بتونه جلوی ورود آب به ریه هاشو بگیره

ممکنه مجبور بشه یه قلپ گنده از آب شور دریا رو قورت بده و

توی اون شرایط پریشونی

حتی ممکنه بعد از گذشت چند لحظه

بازم اشتباهشو تکرار کنه و

همین طور قلپ بعدی و

قلپای بعدی هستن که

وارد ریه هاش یا

معدش می شن

توی چنین شرایط سختی

خیلی کم پیش میاد که کسی بتونه خودشو کنترل کنه و

آرامش لازمو به دست بیاره و

خودشو به دست آب و

قوانین فیزیکی حاکم بر اون بسپره

تا نجات پیدا کنه !

...

جسم لطیفی که اطراف بدنشو فرا گرفته بود

و مهربونی دستایی که بهش در رهایی کمک می کردن

باعث شدن تا بتونه کمی آروم بشه و

وقتی با جهشی نهایی !

ته مونده ی بندهای اسارتم از پاهاش باز شد

برای اولین بار بود که تونست احساس کنه که می تونه نفس راحتی بکشه و

در همون حال

با باز کردن دهن

هجوم سیل آسای حجم عظیمی از محتویات فضای اطرافشو

به داخل دهانش تجربه کنه

اون جسم لطیف به قدری فشار داشت که

حس کرد حلقش توان مقاومت در برابر ورودشو به نای و ریه های پلاسیدشو نداره و

برای اولین بار

احساس کرد داره از درون منفجر می شه

بد وضعی بود

چون ظرفیت ریه هاش تکمیل شده بود و

فشار هوا هم هنوز ادامه داشت و شده بود مثل یه بادکنک در حال ترکیدن

واقعا نمی دونست چه طور باید خودشو از این مخمصه نجات بده که

یه هو

یکی از اون دو دست مهربون

جفت پاهاشو گرفت و سر و تهش کرد و

دست دیگه شروع کرد به ضربه زدن به بدنش

وای خدا

این دیگه چه مصیبتیه ؟!

آخه من چه هیزم تری به صاحاب این دستا فروختم که

با این بی رحمی کتکم می زنه ؟؟!!!

...

تا حالا به استفراغ فکر کردی ؟!

استفراغ واژه ای عربیه که

از باب استفعاله

از عربی چیز زیادی نمی دونم

ولی اینو این طوری حفظ کردم که

هر چیزی هم وزن و مشابه استمداد باشه

طلب کردن معنی می ده

چون استمداد یعنی طلب مدد و یاری کردن

پس با این منطق

استفراغ یعنی طلب فراغ کردن

اما فکر می کنم  این نوع طلب کردن

معنیش این نیست که کسی بشینه و دعا کنه

یا آرزو کنه که مددی بهش برسه یا فارغ بشه یا ...

بلکه

استفعال

در واقع یعنی

انجام کاری

یا اتخاذ یا پذیرش حالتی که

به وضع مطلوب منجر بشه

 

پس

 

می شه گفت

 

استفراغ یعنی تلاش

 

برای

 

فارغ شدن ...

 

...

 

راستی

 

از اون روز خاص

 

و اون وضعیت خاص

 

چیزی تو خاطرت مونده ؟؟!!

 

...

 

سربلند بمونیم و ایرونی