عـــــــــــا دی




یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 553927

Powered by BlogSky.com

شنبه 10 شهریور‌ماه سال 1386
ادعای صادقانه

سلام

 

 

 

اول : ادعای عشقولانه !!  ؛

 

 

کوهو می ذارم رو دوشم                               رخت هر جنگو می پوشم

 

موجو از دریا می گیرم                       شیره ی سنگو می دوشم

 

میارم ماهو تو خونه                  می گیرم بادو نشونه

 

همه ی خاک زمینو    می شمرم دونه به دونه

 

چشم ماهو در میارم       یه نوردوون میارم

 

عکس چشماتو می گیرم      جای چشم اون می ذارم

 

دنیارو کولم می گیرم                    روزی صد دفه می میرم

 

می کنم ستاره ها رو                                 جلوی چشات می گیرم

...

 

اگه چشمات بگن آره

 

هیچ کدوم کاری نداره

 

...

 

دوم : جنگل جاری !!! ؛

 

 

اونا سیچل (!؟) نفر بودن و

من

یه نفر

 

اونا اون ور خط بودن و

من

این طرف

 

اونا توی استخری بودن که ازش

به عنوان استخر خوشبختی یاد می کردن و

من

لب لبه ی استخر !

 

اونا قیافه هاشون آروم بود و با اراده و

من

خسته و نگران

 

اونا انگیزه ی بزرگی داشتن و

من

بی انگیزه

 

توی یه اتاق نه چندان بزرگ

دور تاردور نشسته بودن و

منو نشونده بودن جایی که بهش می گفتن

جایگاه خوشبختی

 

و از این بابت بهم تبریک می گفتن

نه یک بار و نه ده بار

 

تک تکشون که می خواستن شروع به صحبت کنن

شروع صحبتشون با تبریک بود و

ادامه ی صحبتشون با

حرفایی تکراری

که به نظر می رسید به هیچ عنوان

از تکرار مکررش خسته نمی شدن

 

اکثرشون خیلی جوون بودن

از جوون نوزده بیست ساله

تا

پیرترینشون که شاید به چهل سال نمی رسید سنش

دور هم جمع شده بودن تا

آینده رو بسازن

آینده ای روشن و شیرین و سرشار از خوشبختی

 

و دوست داشتن که منم

توی این خوشبختی

باهاشون شریک بشم و

باشم

 

ده نفر

بیست نفر

سی یا چهل نفر

نمی دونم چند نفر حرف زدن باهام

اما

اینو می دونم که

همشون یه چیزو تکرار می کردن

 

اول یه تبریک

بعدش عینا همون حرفای نفر قبلی

با کمی پس و پیش

که ظاهرا بستگی داشت به قدرت حافظه ی متکلم !

 

خب

شاید بشه گفت

توجیه خوبیم داشتن برای این حالت

توجیهی که وقتی بهش فکر کنی حس می کنی که

نبایدم جز این باشه

 

آخه اونا

داشتن از یه حقیقن صحبت می کردن

و حقیقت

یکی بیشتر نیست !

 

توی چشاشون که نگاه می کردی

به وضوح حس می کردی که

تموم قطره قطره ی اقیانوس عظیم صداقتی که

در وجودشون بودو

جمع کرده بودن توی چشاشونو

نثارت می کردن

تا

ذره ای به صداقتشون نتونی شک کنی

 

همون طور که من شک نکردم

 

با تموم وجودم باورشون داشتم

هم خودشونو

و هم حرفاشونو

هر چند بیش از حد تکرار می شد

 

بهم می گفتن خدا دوستت داشته و

جلوی اسمت

یه تیک اساسی زده که

تونستی انتخاب بشی

برای نشستن توی این جایگاه مقدس

 

می گفتن باشی یا نباشی

ما راه خوشبختیو پیدا کردیم و

پیش می ریم توش

سعی کن تا فرصت هست

از قافله ی نیکبختی عقب نمونی و

همراهمون باش

 

این برای خودت بیشتر فایده داره تا ما

 

توشون

مهندس بود

کارمند بود

لوله کش بود

دانشجو بود

کاسب بود

راننده بود

بی سواد بود و

تحصیل کرده هم بود

 

اما

همشون باور داشتن

که با قدم گذاشتن در جاده ی نیک روزی

حصار ذهنشون

که مایه ی درجازدن و

شکستای مکرر قبلیشون بوده

شکسته شده و

الان با فکری باز

و در نهایت آزادی

فقط و فقط به خوشبختی فکر می کنن و بس

 

و از خدای خودشون طلبای عقب افتاده ای که

تا قبل از پیوستنشون به اون جمع

تل انبار شده بوده رو

مطالبه می کنن

 

آخه

می گن

خدا همون قدر برات مقدر می کنه که

خودت بخوای

 

و من مونده بودم که

چی می خوام از خدا

و چی می خوام از زندگی ...

 

...

 

 

سوم : ادامه ی اول ! ؛

 

 

اون ترانه

فقط یه نمونه از ادعاهای یه عاشق واقعیه

در برابر معشوق خودش

 

می گن عشق کوره

ولی

منظورشون شاید این باشه که

عشق کور می کنه آدمو !!!

 

خب

با انواع مختلف عشق ...

نه ببخشید

من بکار بردن تعبیر انواعو برای عشق قبول ندارم

بهتره این طوری بگم که

با مراتب مختلف عشق کاری ندارم

 

اما

باور دارم که

اگه ظرف ، ظرفیت مظروفو نداشته باشه

ممکنه که کار به کوریم بکشه

البته

کوری عاشق

نه کوری عشق

 

و باور دارم که

عاشقی که عاشقونه

چنین شطحیاتی رو می بافه و

مدعای خودش قرار می ده

ذره ای ریا در وجودش نیست

از لفظ عاشقونه استفاده کردم تا

حساب شیادا و ریاکارا رو جدا کنم از عاشقا

 

عشق منبع انرژیه و

چنان پتانسیلی در انسان ایجاد می کنه که

در جو حاصله

هیچ کاری در راه معشوق براش غیر ممکن به نظر نمی رسه

و خدا نکنه که

توی گوش کسی خونده باشن که

عشق کوره

و عشق با عقل و منطق جور در نمیاد

و این که

پای استدلالیون چوبین بود !!!

 

خدایی که عشقو آفریده

و در وجود بشر به ودیعه گذاشته

یه نماینده از طرف خودشم برای به کار گیری این نیروی برتر

و منبع لایزال انرژی قرار داده  توی این وجود پر ارزش

آره یه نماینده یا

یه فرستاده

یه رسول

یه نبی

یه قوه

یه فرقان

یه پیام آور

یه قرآن ناطق

یه الهام بخش

یه هدایتگر درونی

یه سرمایه ی پر ارزش

یه گوهر بی بدیل که خیلیا

خواسته و ناخوسته

یا بهتره بگم

دونسته یا ندونسته

در صدد ضایع کردن و بی اعتبار کردنشن

و به این خبط و خطا و خیانت و کفران نعمت خودشونم

افتخار می کنن

و هر کی با این منش و کنش مخالف باشه رو

مدعی و

نامحرم می شمرن و

فاقد شایستگی لازم برای ملازمت و مصاحبت و رفاقت

 

و اون گوهر یکتا

که پیامبر درونی هر انسانه

چیزی نیست جز عقل

همون

اول ما خلق الله

 

راستی

توجه کردی به این نکته که

می گن

اول ما خلق الله

عقله

و باز می گن

اول ما خلق الله

نور نبی اعظمه ...

 

 

چهارم : ادامه ی دوم ! ؛

 

 

وقتی به خودم اومدم

دیدم بیش از 5 ساعته که

نشستم و ذهنمو در معرض

بمباران تلقین اون گروه قرار دادم

 

جالب این بود که

اولش متوجه وضعی که

درش قرار گرفته بودم نشده بودم

 

دلیلشم شاید این بود که

وقتی یه نفر از متکلمین و مبلغین خوشبختی

حرفش به آخرا نزدیک می شد

یه نفر غیر از اونایی که نشسته بودن میومد توی حلقه ی یاران و

حرف و او رو قطع می کرد و

همه اون حرفا رو از اول تکرار می کرد

 

این بود که اول فکر می کردم که

چون نفر فعلی نبوده

نمی دونه که قبلیه هم همین حرفا رو زده

و خب

مشکل دیرینه ی رودرواسیم نمی ذاشت که اعتراضی بکنم

 

نمی دونم چه طور تونستم بدون نفس کشیدن

اون پنج ساعتو تحمل کنم

 

فقط یادمه که

وقتی متوجه گذشت زمان شدم

خیلی خودمو سرزنش کردم که

این همه مدت به دوست دیرینه ام بی وفایی کردم و

به هر طریقی بود

خودمو از زیر فشار تلقین بیرون کشیدم و

به هوای آزاد رسوندم و

دست به جیب بردم و

بیرونش آوردم و

بوسه های عاشقانه مو نثارش کردم !! ...

 

...

 

اما چیزی که باعث شد به خودم بیام

این بود که آخرین نفری که اجازه دادم فعل تکرار مکرراتو صرف کنه

توی صحبتاش

اسم اون جلسه رو به زبون آورد

 

فالو یا همون ؛

 

Follow !!

 

اونجا بود که تازه دوزاری کجم افتاد

 

نمی خوام به اون ایرانیای نیک نهاد توهین کرده باشم

 

اما چیزی که از شنیدن این واژه به ذهنم رسید

شکار گروهی گله های گرگ بود

یکیشون شکارو تعقیب می کنه

تا به جایگاه استقرار گرگ بعدی برسه و

تعقیبو به عهده ی اون بگذاره

و با این روش که مثل دوهای امدادیه

نفس شکارو می برن

تا بتونن بهش دسترسی پیدا کنن

 

و این دقیقا شیوه ای بود برای  شکار ذهن خسته و درمونده ی

یه مسیح عادی بخت برگشته

و صد البته

برای کشوندنش به شاهراه خوشبختی

 

جالب این بود که

اون دفتر کار

تنها نمونه در نوع خودش نبود و

اون مردم پاک نهاد ابرانی

ادعا می کردن که حدود دویست دفتر مشابهش

در اون منطقه ی خاص از تهران وجود داره

 

البته برنامه شون این بود که

این حقیر درمونده رو به چند تا دیگه از اون دفترا هم ببرن

ولی

فقط به رفتن به یکی دیگه از اون آپارتمانهای اداری راضی شدم و

اونم از سر رودرواسی

 

و جای همگی خالی

اونجام ده بیست تا جوون برومند دیگه ی ایرونی رو ملاقات کردم

جوونایی که

وقتی به جمعشون وارد می شی

تشعشع شدید انرژی متراکم و قوی حیاتو به وضوح حس می کنی

 

انرژی ای که

برای کشوندن افراد دیگه

به راه سعادت صرف می شه و بس

 

خودشون می گفتن

این دولت دوست نداره که

جوونای ایران پیشرفت کنن و

به راحتی و با استفاده از فکر و منطق به ثروت برسن

تا شاید بتونن اونا رو به بیگاری بکشونن و

با حقوق چندرغاز ازشون بهره برداری کنن و

همیشه در مشت خودشون

و وابسته به خودشون داشته باشنشون

 

و اونا تصمیم گرفتن که

از قید و بندهای غیر منطقی خلاص بشن و

از طریق همراهی با قافله ی جهانی تجارت الکترونیکی

اجازه ی استثمار از خودشونو به دیگران ندن

 

این بود که

همشون دست از کار و تولید و تحقیق

و تن دادن به مشاغل سخت و بی آتیه کشیده بودن و

هم قسم شده بودن تا با کمک هم

فردایی بهترو برای خودشون و

دوستان و عزیزانشون بسازن

 

و این مسیح حقیر عادیم

یکی از افرادی بودم که

همای سعادت

شونه هامو برای صعود مناسب تشخیص داده بود و

اون بنده خداهای خیر اندیش

سعی می کردن این شونه های طلایی رو محکم بچسبن و از دست ندن تا

تا همای سعادت کار خودشو به نحو احسن انجام بده !!!

 

...

 

 

 

پنجم : ادامه ی اول ( ادعاهای عشقولانه ی عادی ) ؛

 

 

...

 

 

خیلی طولانی شد

نمی خوام دیگه از اون پستای طولانی عادی بذارم اینجا

می خوام پستای عادی رو کوتاه تر کنم و

در عوض با فاصله زمانی کمتری

اینجا رو به روز کنم

 

پس

فعلا بماند

 

...

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی