عـــــــــــا دی




یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 553927

Powered by BlogSky.com

پنج‌شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1386
تزاحم

 

 

 

سلام

 

 

اول : به من چه ! ؛

 

 

 

***********                               ***********

همین که دل ، دل خونبار ابره              همین که شب ، شب قتل ستارس

همین که بغض تو ، بغض همیشه             همین که ترس من ، ترس دوبارس

 

به من چه سرخی میخک تو مهتاب                         به من چه رقص نیلوفر روی آب

قفس بارون کابوس کبوتر                               به من چه کوچه باغ شعر سهراب

...

کنار کوچه بچه های پرسه                   تو بهت رعشه و رگ ، گرد و سوزن

کنار مادرک های شناور                        روی سمفونی نفرین و شیون

 

کنار فقر گل بانوی ایثار                  که میفروشه تنش رو تیکه تیکه

کنار مرد دریا بغض خسته       که وا میباره از هم ، چیکه چیکه

...

ستیز تگرگ و گلبرگه       مصاف آینه و الماسه

پیکار کبریته و خرمن  نبرد ارکیده و داسه

 

***************

********

***

*

...

 

ادامه داره ...

 

 

 

 

دوم : بهارانه ؛

 

تغییر شرایط گاهی وقتا موجب بلاتکلیفی می شه

حتی اگه از مدتها قبل هم بدونی که توی چه تاریخی

چه شرایط موجودی به شرایط جدید بدل می شه هم

ممکنه که در مواجهه با اون شرایط جدید

نتونی خودتو هماهنگ کنی

و ممکنه که حتی

برنامه هایی رو هم که آماده کرده بودی

نتونی عملی کنی

 

امسال

با شروع سال نو

مسیحم با یه همچی گاهی هایی (؟!)‌ مواجه شد

 

مدتها بود که به دلیل گرفتاریهای شخصی و شغلی

نمی رسیدم به نت سربزنم و

مطلبی عادی بنویسم

یا با دوستام از طریق کامنت ، چاق سلامتی کنم

 

می دونستم که امسال

برخلاف سالای قبل

اولین سالیه که می تونم تموم نیمه اول فروردین ماهو سر کار نرم

فکر می کردم خیلی از کم کاریامو جبران می کنم و

کلی از حرفای نگفتمو می نویسم توی این وبلاگ عادی و

از خجالت کلی از دوستایی که مدتهاست بهشون سر نزدم در میام

 

اما نشد

چراشو نمی دونم

ولی نشد

هیچ کدوم از حرفایی رو که توی ذهنم بود و

از قبل قصد داشتم بنویسمم

دلم نیومد بنویسم

 

معمولا اول سال که می شه

شاید به دلیل توی خونه موندن چندین روزه

یه سری فکرای نه چندان خوشایند لحن نوشته هامو تحت تاثیر قرار می دن

شایدم نمی خواستم امسالم دوباره اون اتفاق بیفته

و به همین خاطر ، ناخواسته

نخواستم بنویسم

 

اما به هر حال گذشت

هفته ی پیش کامنت دوست و راهنمای بزرگوارم عقیق عزیز

تا حدودی به خودم آورد

برام نوشته بود که بهاریه ی مسیح چی شد پس ؟!

این نوشته مثل یه آیه ی آسمونی

نشونه ای بود برای این که

به یاد بیارم که بهار شده و

به یاد بیارم که خیلی حرفا رو نمی شه زد و

به یاد بیارم که خیلی حرفا رو نباید زد و

و به یاد بیارم که باید از بهار گفت و نوشت

 

...

 

بر خلاف روال طبیعت

که چه بخوای و چه نخوای میاد و

خودشو به همه چیز و همه کس تحمیل می کنه

توی ذهن من و تو

این بهار نیست که میاد و خودشو تحمیل می کنه

 

این ماییم که گاهی باید بهارو بیافرینیم و به هم هدیه بدیم

 

این ماییم که گاهی باید

بهاری رو که اون گوشه موشه های ذهنمون پنهونش کردیم

شناسایی کنیم و

گرد و غبار از رخش پاک کنیم و

بهش مجال جلوه گری بدیم

 

و این ماییم که در هر حال باید بهار همدیگه باشیم

 

...

به هر حال

الان حال و هوای مسیح عوض شده و

دوست دارم بنویسم

حالا هر چی می خواد باشه و

هر چی می خواد بشه

فکر می کنم وقت

وقت نوشتنه ...

فقط

امیدوارم بازم بتونم اختیار انگشتا و کی بردو

بسپرم به یه ذهن بازیگوش و

عادی بنویسم ...

 

...

 

 

سوم : فضا زمان (؟!!)  ؛

 

 

 

چهارم : ادامه ی به من چه ؛

 

شعر قشنگیه (؟!) !

 

:)

 

ظاهرش اینه که می گه

بابا جون

وقتی این همه قتل و جنایت و کشتار و نامردی و نامردمی و ... توی این دنیای بزرگ بی مروت هست

حالا چی کار کنم مثلا که سهراب یه شعری گفته که توش از کوچه باغای با صفا صحبت کرده

حتما سهراب دلش خوش بوده و جیبش پر و چشم و گوشش ...

پاشو فکر نون باش که خربزه آبه !

دارن توی عراق و فلسطین و ... آدما رو تیکه تیکه می کنن

ملت خودمون دارن با انواع بدبختی و فساد دست و پنجه نرم می کنن

اون وقت یه عده اسم خودشونو گذاشتن شاعر و انگار نه انگار که توی این دنیای کثیف زندگی می کنن

همش به فکر خال یار و پشم و پیلی دلدارن !!!!

وقتیم بهشون می گی آخه بابا پس جوانمردی و انسانیت چی می شه ؟ می گن من قبلا یه قصیده ی عارفانه ! در باره جوانمردی سرودم ... چه طور شما نخوندیش ؟!!!

 

...

 

 

 

پنجم : ادامه ی بهارانه ؛

 

یادمه پیارسال از انقلاب نوشته بودم

از انقلاب بهاری

که ماهیتش کلا با انقلاب تابستونی و زمستونی طبیعت فرق فوکوله

خب

اون حرفا رو قبلا زدم و

دوباره نمی خوام تکرارش کنم

توی آرشیو وبلاگ عادی هست و

اگرم به فرض محال کسی پیدا شد که بخواد بخونتشون

می تونه به راحتی پیداشون کنه

 

هر چند که بعضی حرفا در مورد بعضی موضوعا

خاصیتی دارن که هر از گاهی می شه با شیوه هایی جدیدتر

و با نگرشی تازه تر بهشون پرداخت ...

 

می گن

عید از عود میاد و

عود به معنای بازگشته !

در این صورت

عید نوروز

اصلا نمی تونه در ردیف اعیاد طبقه بندی بشه

آخه حتی اگه از این نکته هم چشم پوشی کنیم که

نوروز اصلا عربی نیست که

کلمه ای عربی بتونه فلسفه ی وجودیشو تبیین کنه

بازم به این نکته می رسیم که نوروز روز اول بهاره

و روز اول هیچ بهاری

به هیچ وجه برگشت پذیر نیست

 

همون طور که توی این دنیا

هیچ ( هر )‌ پیری به میانسالی برنمی گرده و

هیچ ( هر )‌ میانسالی به جوانی نمی رسه و

هیچ ( هر )‌ جوانی به کودکیش نمی تونه برگرده

 

اما بازم

همون طور که

هر بهاری که از دست می ره

فرصتیه که از دست رفته

هر بهاریم که می رسه

فرصت جدیدیه که

ایجاد می شه

 

در واقع

اگه بخواهیم با دقت بیشتری به این پدیده نگاه کنیم

عید واقعی

عودت فرصتهاست

هممون فرصت استفاده از بهارای زیادی

به نسبت سنمون

از دستمون رفته

و هر بهار

فرصت جدیدی برای استفاده از بهاری نو بهمون رو می کنه

 

شاید بشه گفت که

این دنیا و این زندگی

کلا از جنس فرصتن و

خوش به حال کسی که قدر فرصتای زندگیشو بدونه

 

...

 

 

 

ششم : ادامه ی فضا زمان ؛

 

یه مکعبو در نظر بگیر

یه مکعب که ابعاد قاعدش مثلا 2 متر در 2 متر باشه

یه مکعب از فضای مماس با سطح یه خیابون

حالا مهم نیست اون خیابون توی تهرون

یا هر کجای دیگه ی دنیا باشه

 

فرض کن از بالا یه دوربین فیلم برداری رو

طوری تنظیم کنی که عدسیش موازی با سطح خیابون باشه و

کادر تصویری که ثبت می کنه

دقیقا همون مربع دو در دوی قاعده ی معکبمون باشه

 

حالا اگه هر دقیقه یه فریم بگیری با اون دوربین

و این کارو 100 سال ادامه بدی

به مجموعه ای دست پیدا می کنی از عکسهای

یه فضای نسبتا ثابت

در زمانهای متغیر

 

این که همه اون عکسا رو به اسلاید تبدیل کنی و

همزمان با پروژکتورهای مجزا بتابونیشون روی یه پرده

کاریه که هم نشدنی به نظر میاد و هم بیهوده

چون حتی اگه موفق به انجامش بشی

همپوشانی نقاط تاریک و روشن

باعث می شه که تصویر قابل انتظاری نداشته باشی روی پرده

 

اما

فکر می کنم که بالاخره یه چیزایی رو می شه

از اون تصویر مبهم برداشت کرد

 

چون چیزی که مسلمه

اینه که اون پرده سیاه نخواهد بود

و احتمالا سفید یکدست هم نخواهد بود

 

خیلی دوست دارم بدونم

وقتی تصویر سطح مسطح شده ی

فضا زمان کره ی خاکی

از دوران پیدایش آدم

تا حالا رو روی پرده ای واحد بندازن

چه تصویر کلی ای روی پرده نقش می بنده

 

...

 

 

 

 

هفتم : ادامه ی بهارانه ؛

 

یادمه

اون قدیما

شهر ما

شهر عشق بود

....

ولی حالا

مهر و وفا

پرکشید از دل ما

پر زغم شد دل ما

 

دیگه حالا

تو شهر ما

هر گلی گشته پر پر !!

هر دلی گشته رسوا  !!!!!!!

 

...

 

...    اما     یه رو   زگا  ری بود

پدر  بزر  گمون می گفت

بهشت   همین دنیای ماست

مهر و وفا

 

اما کجاست ؟؟؟!!!!

 

...

 

کوچه های

خاکی تهرون

قدیما

پر ز آواز نشاط بچه ها بود

شهر فرهنگی تو اون دنیای کوچک

قصه هاش شیرین ترین قصه ها بود

هر پرستویی که به سویی می پرید

خبر آغاز فصلارو می شنید

هر گل تازه ای که   چشم وا می نمود

شاهد روزای خوب کودکی بود

کودکی بود

کودکی

بود

 

...

 

آخ

قدیما !!!!

 

کجایی که یادت به خیر !!!!!!!!!!

 

...

 

 

هشتم : ادامه ی به من چه ؛

 

 

آره

خلاصه که شاعرا از اون عالم هپروت عاشقانه شون

حرفایی رو به این دنیای واقعی نامرد میارن که فقط به درد یه عده خوش خیال مثل خودشون می خوره

در حالی که شعر واقعی توی این دوره و زمونه

باید بیانگر معضلات و ناهنجاریها و فشارها و سختیها و رنجها و کشت و کشتارها و خونریزیها و آسیبها و ... ی جامعه ی طاعون زده ی بشری باشه

اصلا تا وقتی که یه آدم گرسنه یا زندانی توی دنیا هست چه معنی داره که از باغ و گل و بلبل و سرو و صنوبر و سوسن و سنبل و ... توی شعرا یاد بشه

 

:)

 

خب دیگه

اینم یه نوع طرز فکره

 

... ادامه داره ...

 

 

نهم : ادامه ی فضا زمان ؛

 

 

می دونیم (؟!) که اعمال و رفتار و حتی نیات ما

در جهان پیرامونمون  تاثیرگذار هستن

حالا فرض کن یه دوربینی باشه که بتونه

از تموم تاثیراتی که من و تو به واسطه اعمال و نیاتمون

روی جهان اطرافمون میذاریم اسلاید تهیه کنه

و فرض کن تموم فریمهای تهیه شده رو

همزمان بتابونن روی یه پرده

فکر می کنی

تصویر کلی حاصل از رفتارت چه شکلی و چه رنگی در بیاد ؟!!

 

...

 

حالا اگه تموم تصاویر مربوط به تموم آدمای از ازل تا ابدو

روی پرده بتابونن چی ؟

فکر می کنی توی تصویر حاصل

چیزی که بارزه

پلیدیه یا زیبایی ؟

 

این بستگی داره به شناختت و تصورت از منشا هستی

مسیح عادی می گه برآیند کلی حاصل از این عمل

تصویریه زیبا

در حدی فوق تصور

چون

منشا هستی رو زیبایی مطلق می دونه ...

 

...

 

 

 

 

 

دهم : ادامه ی بهارانه ؛

 

 

خیلیا رو دیدیم و شایدم گاهیم خودمونم یکی از اونا بودیم که

با شنیدن ترانه هایی مثل اونایی که توی قسمت هفتم نوشتم

حالتی متفکر به خودشون می گیرن و

آهی از ته دل می کشن و

می گن آره والاه !!

 

خب

می خوام خودمو مثال بزنم

الان اگه این مسیح عادی با بیش از چهل سال سن

بره توی یکی از اون حسا و

سرشو تکون بده و

متفکرانه آهی بکشه و

حرفای گفته شده توی اون ترانه ها رو تایید کنه

در بارش چی فکر می کنی ؟

 

ممکنه که پیش خودت بگی که ...

یا این که ؛ خوش به حالش که

تونسته بوده اون دوران طلایی رو ببینه ؟؟

 

خب

اگه این حرکات از

یه جوون سی ساله یا بیست و چند ساله

سر بزنه چی می گی ؟

 

واقعیت اینه که این ترانه ها

در زمانی سروده و خونده شدن که

مسیح چل ساله بچه ی دبستانی بوده و

اون جوون سی ساله هنوز به دنیا نیومده بوده

 

یعنی دورانی که من و امثال من حسرتشو می خوریم

همون دورانیه که سراینده و خواننده ی ترانه ازش گله می کردن !!

 

و حالا هم ممکنه خواننده ی جدیدی

با اجرای جدید

همون حسی که در جوونا و پیرای اون دوران ایجاد می شده رو

در جوونا و پیرای این دوران ایجاد کنه

 

راستی

چه طور ممکنه که

اون دوران بد برای سراینده ی ترانه

دورانی طلایی برای ما محسوب می شه و

ما با شنیدن سروده ی او

احساس همحسی ( ؟! ) با او بهمون دست می ده ؟؟

 

 

 

یازدهم : کودکی ؛

 

 

دیشب

توی وبلاگ پریدخت ( واگویه ها )

شعر فوق العاده ای خوندم که

حسابی مسیحو برد به دوران کودکیاش

به دورانی که همه (‌؟! ) آزاد بودن که

همدیگه رو دوست داشته باشن و

با هم همبازی باشن و

احیانا گاهیم کتک کاری کنن و

بازم با هم همبازی بمونن

 

به دورانی که دلا شاد می شد

به یه لبخند محبت آمیز

به یه قربونش برم

به یه بستنی

به یه ...

 

به دورانی که دوست داشتن گناه نبود

به دورانی که کسی در مظان تهمت و افترا نبود

به دورانی که آسمون زیر پاهامون بود

 

به دورانی که درست مثل بهشت موعود بود برامون

چون همه در خدمت ما بودن

از ابر و باد و مه خورشید و فلک بگیر بیا تا

مامان و بابا و احیانا اجداد گرامیمون !

 

به دورانی که بیش از هر زمانی به فطرت بشریمون

و در نتیجه

به جایگاه اصلیمون نزدیک بودیم

 

به دورانی که بی خبر بودیم و

بی خبری مایه ی آسایشمون بود

 

...

 

 

دوازدهم : ادامه ی فضا زمان ؛

 

 

اون تصویر قسمت سوم برات باز شد ؟

امیدوارم این طور بوده باشه

آخه

اون تصویر

نوع دیگه ایه از ترکیب فضا و زمان

 

توی اون تصویر مسطح

نقطه های نورانی بیشماری وجود دارن که

یه دوربین پیشرفته

همشونو همزمان شکار کرده و

تونسته از همجواری مجازیشون عکس بگیره

 

تصویر یه همچی عکسی درست مثل اینه که

دوربینی در اختیار داشته باشی که بتونه

در تونل زمان حرکت کنه و عکس تو رو

در کنار ناصرالدین شاه و نادر شاه و شاه عباس و هوخشتر ثبت کنه !!!

 

البته

برای واقعی تر کردن تصور مون از اون تصویر

باید اونو در دو بعد دیگه هم گسترش داد

 

اولا به دلیل این که اون تصویر دو بعدیه

دو ستاره ای که در کنار هم دیده می شن

با مشخص شدن عمق تصویر از هم فاصله ای عمیق پیدا می کنن

 

و حتی توی یه تصویر دو بعدیم

تنها از زوایای خاصی می شه اونا رو در کنار هم دید

و کافیه که زاویه ی دیدتو عوض کنی تا دو ستاره ای که کیپ همن

بیفتن توی دو گوشه ی تصویر و یا شایدم اصلا توی یه عکس جا نشن !

 

پس یکی از ابعادی که برای ایجاد تصوری دقیق تر و صحیح تر

لازمه که به اون تصویر دو بعدی اضافه بشه عمقه

و نمی شه گفت هر دو همجواری

به هم نزدیکن

 

و اما

یه بعد دیگه رو هم باید در نظر داشت که

دقیقا به خاطر وجود بعد قبلی اهمیت پیدا می کنه

و اون بعد زمانه

 

اگه واقعا این ستاره ها و کهکشانها

همین طوری که توی تصویر دیده می شن

تنگاتنگ در کنار هم بودن

شاید بعد زمان به صورت فعلی اهمیت پیدا نمی کرد

 

اما چون اونا از هم دورن

و در واقع

در اعماق متفاوتی نسبت به لنز دوربین قرار دارن

توجه به بعد زمانم در موردشون اهمیتی جدید پیدا می کنه

 

در واقع

این تصویریه از موجوداتی که

ممکنه در حال حاضر دیگه اصلا وجود نداشته باشن

یا به کلی تغییر شکل یا ماهیت یا وضعیت

و یا تغییر رفتار (؟!) داده باشن

توی این عکس تصویر ستاره ای که

مثلا 100 میلیون سال نوری با ما فاصله داره

وضعیت اونو در 100 میلیون سال پیش نشون می ده

و تصویر ستاره ای که

مثلا 200 میلیون سال نوری با ما فاصله داره

وضعیت اونو در 200 میلیون سال پیش نشون می ده

و اگه بخوای بدونی هر کدوم از اونا دقیقا در همین لحظه چه وضعی دارن

باید 100 یا 200 میلیون سال ناقابل صبر کنی !

 

در واقع آسمون شب

یه نوع کلکسیون تاریخیه از عمر جهان

که توش ادوار مختلف گذشته های دوری رو

در کنار هم می تونی ببینی که

حتی تصورشم گاهی غیر ممکنه

 

...

 

 

سیزدهم : ادامه ی بهارانه ؛

 

 

... مسیح عادی می گه

این احساس همگرایی با شاعر و ترانه سرایی که

سالها قبل

و حتی شاید سالها قبل از تولد ما

از وضع موجود زمانه ی خودش ناله و شکوه و شکایت کرده

یه دلیل اساسی داره

یه غمی که  همه داریم

و اون دوری از دوران کودکیه

دوران کودکی اکثر ماها برامون

دورانی طلاییه که پدرا و مادرامون

در عین این که دنیای موجود اطرافشونو

دنیای نا مناسب و بی وفا و نامردی احساس می کردن که

بویی از صفای قدیما توش نمونده بوده

اما با این حال

اونو برای ما در حد توانشون زیبا و خاطره انگیز ساخته بودن

و خودمونم به خاطر غوطه وری در دنیای شیرین کودکی

خیلی از ناملایمتها و نا هنجاریهاشو نمی فهمیدیم

یا شایدم نمی دیدیم یا ندید  می گرفتیم

و  یا حتی شاید زیباشون می دیدیم

 

...

 

حتی تصور این که

الان من و تو با چیزایی که

در دوران بچگی شادمون می کردن

شاد بشیمم کار آسونی نیست

اما نگاه یه بچه به زندگی

یه جورای دیگست

یه جوراییه که

حتی می تونه توش

با نون پنیر چایی شیرینم خوشبخت بود

وقتی که مثلا

لبخند محبت آمیزی از والدین دریافت بشه و ...

 

نمی دونم

اصلا نمی خوام از نوعی قناعت دفاع کنم و یا

از راضی بودن به فلاکت

اصلا این که هر چه پیش آید خوش آیدم برام قابل هضم نیست

 

اما

اینم بهم ثابت شده که

می شه خوشبخت بود حتی

بدون خوردن خوردنیهای شیک و لوکس !!

 

و می شه احساس خوشبختی نکرد حتی

در عین استغراق در استغنا !!

 

و این بستگی داره به

میزان دوری و نزدیکی ما از کودکیامون

 

البته منظورم فاصله ی زمانی نیستا

آخه می شه مسن یا میانسال بود و به کودکی نزدیک بود

همون طور که می شه جوون بود و فرسنگها دور از کودکی

 

چیزی که مسلمه

فعلا هیچ کس نمی تونه به دوران کودکیش برگرده

اما اینم مسلمه که

هر کسی می تونه کودکی خودشو با خودش حمل کنه

حتی تا دم گور

 

یادمه یه روزی

یه دوست بسیار عزیز

برام نوشت که برای شناخت انسان بهترین راه

رفتن به یه مهد کودک و سعی کردن برای آموختنه

 

البته براش نوشتم که من امکانشو ندارم اما

مدتهاست که به صورت دیگه ای همین کارو می کنم

 

چون بچه ها

به دلیل نزدیکی به فطرت پاک بشری

که می تونه ملاک خوبی برای تمایز انسان از سایر موجودات باشه

رفتار های خالص و نابی از خودشون بروز می دن که می تونه

راهنمای خوبی باشه برای شناخت فطرت اصیل بشری

و به همین دلیل

همیشه برام بچه ها استادای قابل احترامی بودن و هستن که

تونستم و  می تونم ازشون چیزای زیادی بیاموزم

و می تونم با قرار گرفتن در میدان حیاتیشون

ته مونده های کودکیهای دور دست خودمو حفظ و یا احیا کنم و

با خودم به سنین بالاتر بکشونم ...

 

...

 

امیدوارم که من و تو هم بتونیم مثل والدینمون

در ساختن دنیایی زیبا و خاطره انگیز

برای زنان و مردان خسته ای

که سالها بعد به کودکیشون فکر خواهند کرد

و الان عجالتا دارن در عین بی خبری

دوران شیرین کودکیو تجربه می کنن

نقش خودمونو به درستی ایفا کنیم ...

 

 

 

چهاردهم : بهارانه ی عادی فضا زمانی ؛

                                                     

 

درسته که من و تو به واسطه ی مسن شدن

خیلی چیزایی رو که توی دوران کودکی

حتی تصورشم نمی تونستیم بکنیمو دیدیم و حس کردیم و

به همین دلیل دانسته هامون قابل قیاس با اون دوران نیست و

به همین دلیل نمی تونیم مثل اون دوران از لذتهای ناب زندگی لذت کامل ببریم

 

اما

اینم نباید از یاد ببریم که

با مسن یا پیر یا فرتوت شدن ما

کل جهان مسن یا پیر فرتوت نمی شه

در واقع

جامعه ی انسانی مثل همون تصویر فضا زمانیه که

همزمان افراد مختلفی اونو زیبا می بینن

و افراد مختلف دیگه ای زشت

و همیشه و در هر حال

کودکانی هستن در اطراف ما

که حق دارن کودکی خودشونو بکنن

 

تصور کن خونواده ای رو که

خبر مرگ عزیز ترین فردشونو بهشون دادن و

از شدت غم و غصه کم مونده که یکی یکی خودکشی کنن !!

 

و تصور کن خونواده ای رو که

عزیز گمشده ای

یا سفر کرده ای  به جمعشون برگشته و

توی همون شب براش بساط عروسی به پا کردن و

همشون دوست دارن

توی مراسمش

سنگ تموم بذارن !!!

 

و تصور کن که این دو خانواده

توی یه محله زندگی کنن

به نظرت کدومشون حق دارن بساط دیگری رو به هم بریزن ؟؟

 

...

 

 

پانزدهم : خوشا ... ؛

 

 

خوش به حال اونایی که با بچه ها مهربونن

و باهاشون انس و الفت دارن

 

و خوش به حال اونایی که

با کودک درون خودشون قهر نکردن و ...

 

...

 

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی