عـــــــــــا دی




یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 553882

Powered by BlogSky.com

شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1385
پایان

 

 

سلام

 

http://300themovie.info

 

 

اول : بی سر و ته !! ؛

 

هر شروعی را پایانیست

و هر پایانی می تونه شروعی باشه ...

گاهیم پایان دقیقا همون شروعه

و گاهی شروع با پایان عجینه

بعضی چیزا پایان نداره و

بعضی چیزام آغاز !!

 

یادش به خیر

دوست بسیار عزیزی در نت داشتم که

مدتهاست ازش بی خبرم

و جاش توی عالم وبلاگ نویسی واقعا خالیه

از اون جوونای ایرونی ای بود که

پشتوانه ی علمی فوق العاده خوبی داشت و

مشخص بود که نه عمرشو به بطالت گذرونده و

نه اهل لاف زدن گزافه

 

زیاد با هم بحث می کردیم و

در بسیاری از مواردم نظراتمون با هم مغایر بود

ولی هرگز پیش نیومد که از هم دلخوری پیدا کنیم

 

یادمه یه بار براش از تعادل نوشتم

 

به رسم زیبای همیشگیش

تعادل رو زیر سوال برد

و کلا منکرش شد

منظورش این بود که :

از چی صحبت می کنی ؟!

اصلا تعادلی در کار نیست !!! ...

 

براش نوشتم :

تعادل واژه ایه که برای یه مفهوم متغیر و پردامنه به کار می ره

مثل اکثر واژه ها

تعادل در ذهن عادی مسیح چیزیه که

هر لحظه زاده می شه

و تعادل قبلی رو به هم می ریزه ...

 ولی بازم تعادله

و تعادل هست ...

 

بعدش دیگه اون بحثمون ادامه پیدا نکرد

 

به نظرم

آغاز و پایانم همین حالتو داره

هر لحظه هزاران هزار آغاز در هزاران هزار پایان متولد می شه و

هزاران هزاران پایان به آغاز می رسن !!

 

این طوری

شاید به نظر برسه که

سر و تهی وجود نداره توی این دنیای بی سر و ته !

درست مثل نوشته های مسیح عادی ...

 

...

 

 

دوم : مرگ ! ؛

 

وبلاگ عادی داره چهارمین سال برپاییشو به پایان می رسونه و

توی این مدت

آغاز و پایانهای زیادی رو تجربه کرده

ابتداها و انتهاهایی از جهات مختلف

 

همون طور که نویسنده ی عادیشم همین تجربه رو

در بیش از چهل سال زندگیش داشته

 

اما پایان داریم تا پایان

گاهی اوقات تعیین پایان با خودمونه و گاهی اوقات نیست

 

مثلا

در مورد زمان مرگ فیزیکی

که پایان زندگیمون به عنوان موجودی که بشر خونده می شه

توی این دنیای مادیه

دیندارها عقیده دارن که

تا خدا نخواد برگ از درخت نمیفته

پس مرگ هم دست خداست

و تعیین زمانش به هیچ کس مربوط نمی شه

 

اما بعضیاشونم می گن

یه زمان مشخص و قطعی برای مرگ هست که

وقتی برسه

هیچ کاریش نمی شه کرد

و به هیچ وجه نمی شه به تعویق انداختش

اما علاوه بر اون

در فاصله ی تولد تا مرگ

زمانهای دیگه ای هم هست برای مردن

که مردن یا نمردنمون در اون زمانها

بستگی داره

 

بستگی به خودمون

و به رفتارمون

و به نظر دیگران در موردمون

 

یعنی

حتی موضوعی مثل مرگ رو هم که

از امور مختص خداست

می شه تا حدودی درش دخل و تصرف کرد !

 

 

 

سوم : فواره ؛

 

یه مثال نخ نما شده ی معروف هست

در مورد آب فواره

یکی دیگه هم در مورد درخت و پرباریشه و سربزیری

یکی هم در مورد رسیدن میوه و افتادنش

 

خب

از این مثالها می شه نتایج متفاوتی گرفت

یکیشم این که

همیشه آمادگی اینو داشته باشیم که

به پایان خط برسیم

حتی

وقتی در اوجیم

 

توی فوتبال این مملکت

علی پیرزن کم نداشتیم

علی پیرزنایی که

الزاما همشونم اسمشون علی نبود

ولی اسم مهم نیست توی این مورد

احمد یا محمود یا علی فرقی نداره

توی فوتبال

هر کی رسید به جایی که دید ادامه ی حضورش به عنوان بازیکن

می تونه به وضعیتی ختم بشه که مشمول این عنوانش کنه

به نفع خودشه که بره کنار و

با پذیرفتن پایانی جدید

به دنبال آغازی جدید باشه

 

...

 

 

چهارم : شهوت !! ؛

 

اشتهای بشر

از خصوصیاتیه که

اگه کنترل نشه

براش هیچ حد و مرزی تصور نمی شه

 

معمولا اشتها نشونه ی نیازه

وقتی به خوردن اشتها نشون می دیم

نشونه ی اینه که گشنمونه

و به همین ترتیب وقتی  اشتهامون

به امور دیگه ای متمایل می شه

نشون می ده که به چیزای دیگه ای نیاز داریم

 

اما گاهی

شهوت از نیاز ناشی نمی شه

و منشا دیگه ای داره

که گاهی این منشا می تونه نقص باشه

 

نقص در حوزه ای پنهون که

می تونه خودشو در اشتهای مفرط در حوزه ای دیگه بروز بده

 

مثل بچه ی پرخوری که

سر سفره داره از پرخوری خفه می شه

اما دست از خوردن نمی کشه !!

 

مسلما چنین بچه ای

نقصی در حوزه ای دیگه داره و

در اون لحظه ی خفگی ! نیازی به خود خوردن غذا نداره

 

می گن

برترین مخلوق عالم مادی

در مورد غذا خوردن گفته :

وقتی بشین سر سفره که ؛

اشتها داشته باشی

و وقتی پاشو از سر سفره که ؛

اشتها داشته باشی

 

می گن

اگه همه ی آدما این سفارشو به کار ببندن

هیچ کس سلامتیش از این لحاظ به خطر نمیفته

 

اما مسیح عادی می گه

این سفارش

در خیلی از موارد دیگه هم

غیر از سفره و غذا کاربرد داره

 

...

 

 

پنجم : آسمون مستطیلی ! ؛

 

یادته اون دفعه رو که از آسمون مستطیلی نوشته بودم ؟

آسمونی با ستارگانی درخشان

و ماهی پر نور

 

خب

 

توی اون پست

فرق بین ستاره و ماهو از دید عادی خودم توضیح دادم

اما دوست دارم یه اشاره ی کوچولوی دیگه هم بهش بکنم

 

ستاره ها

نورشون از وجود خودشون سرچشمه می گیره

هر چی صادر می شه ازشون

از بضاعت خودشونه

 

اما

سیاره ها

نورشون از خودشون نیست

اونا اون قدر دلاشونو صاف و صیقلی کردن که

بدل شدن به آینه هایی که

تنها نور خورشیدو از خودشون بازتاب می دن و

جز نور خورشید

نوری رو برای تابوندن مناسب نمی بینن

البته نه این که سیاره ها

خروجی دیگه ای از خودشون ندارنا

نه

نوری که به ماه و ناهید و کیوان می تابه یه نوره

نور یه خورشید

اما

نوری که از ماه یا ناهید یا بهرام بازتاب داده می شه

یه نور منحصر به فرده که

با نورای بازتاب داده شده ی دیگه فرق داره و

اثرات متفاوتی روی دریافت کننده هاش می ذاره

 

و این وسط

هر کسی بسته به این که روی کدوم سیاره باشه

ماه خودشو داره

و ماه ما زمینیا

بیشترین تاثیرو رومون می ذاره

 

...

 

 

ششم : از پایان تا پایان ؛

 

روزی که برای اولین بار نشستم

سر سفره ی کریمانه ی

ماه آسمون مستطیلی

اشتهای فراوونی داشتم

 

روزی که برای آخرین بار

با عجله از سر سفره پاشدم و

حتی منتظر دسر (؟!) هم نشدم

بازم اشتهام زیاد بود

 

بار اول بهار طبیعت

با پیوستن به تابستونی پر بار پایان یافته بود و

بار آخر ...

 

تو این مدت

خیلی با خودم کلنجار رفتم و

ای کاشهای زیادی به خودم گفتم

کاش چند دقیقه بیشتر مونده بودم

کاش یه خداحافظی درست و حسابی کرده بودم

کاش برای جشن تولد می موندم !

کاش می دونستم دیگه بر نمی گردم

و سوالای نپرسیدمو می پرسیدم

کاش تشکری در خور و شایسته کرده بودم از استادم

کاش یه بارم شده

برای اولین و آخرین بار

به خود اون ماه درخشانم توجه کرده بودم

تا شاید وقتی به حرفا و درساش فکر می کنم

تصویریم از خودش توی ذهنم بیاد

اما

واقعیت اینه که

مسیح عادی

توی این مدت کوتاه و پر بار

تنها بازتاب نور خورشید رو از ماه دید و بس

 

و این خاصیت ماهه

و خاصیت نور خورشید

 

خودشم می گفت که

می تونیم مدتها با هم صحبت کنیم و

توی چشم همدیگه هم نگاه کنیم و

همدیگه رو نبینیم

 

حالا که به اون روزای حضور در محضرش فکر می کنم

می بینم

جز این نبوده

 

ظریفی که این موجود حقیرو خوبتر از خودم می شناسه

هر بار که از سر سفره ی پرفیض استاد برمی گشتم

بهم می گفت

اگه گفتی چشای استادت چه رنگیه !!!!

 

:)

 

و من هنوزم نمی دونم

و هنوزم به این می اندیشم که

چشمای استادم به رنگ نوره

به رنگ نوری آسمونی

به رنگ درسهای پر ارزشی که ازش گرفتم

به رنگ صفا و صمیمیت و صداقتی که توی کلامش موج می زد

به رنگ اون عشقی که توی کلامش موج می زد

عشقی به خدا که از عشق به مخلوقات نشات گرفته

به رنگ زیبای فنا ...

 

و من هر روز که می گذره

نیاز بیشتری به سیراب شدن از دریای معرفتش حس می کنم

و در عین حال

شادترم از این که

به موقع از سفره کنار گذاشته شدم

درست قبل از این که

سفره برای من

و من برای سفره

عادی بشیم

 

شادم که

سهم مسیح عادی

از مطاع آسمونی اون آسمون چهارگوش

بیش از ظرفیتش نبوده

و مطمئنم که این دوری از فیض استاد

بهترین پایانی بوده

که می شده برای اون دوران طلایی متصور شد

 

فقط

امیدوارم

به وقتش که بالاخره می رسه

توی مسیر سبز بی پیچ و خمش

برای لحظه ای هر چند کوتاه

از گوشه ی چشمان آسمونیش

مختصر نگاهیم به موجود حقیری

که در راه مونده بندازه

تا شاید اونم رهایی پیدا کنه

 

هر چند که

همین دوران کم طول بی نهایت عریض هم

خودش روادید معتبریه برای نجات ...

 

سرت سبز و دلت شاد

 

...

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی