عـــــــــــا دی




یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 553882

Powered by BlogSky.com

جمعه 29 دی‌ماه سال 1385
بازی شب یلدا در پایان دیماه !!!!

 

سلام

 

 

اول :‌بازی ؛

 

بدهکاری رو باید داد

دیر و زود داره

ولی سوخت و سوز نداره

 

بازیگر خوبی نبوده و نیستم

اما این بازی شب یلدا یه خاصیتی داره که

می خوام زودتر نقش خودمو توش ایفا کنم و بزنم بیرون ازش

 

اول آنتیک یه پاس غیر دقیق داد بهم

بعد یه پاس مستقیم از ملیکا رسید و

حالام که نرگسی پاس داده

 

نمی خوام بدهکاریم زیاد بشه و

نمی خوام دم دست بمونم تا هر کی کسی رو گیر نیاورد

یا هر کی با مسیح رودر واسی داشت

پاسشو بفرسته این طرف

 

:)

 

اینه که

 

الوعده وفا

 

البته

مسیح راز زیادی نداره که اینجا مطرحش نکرده باشه

خب

طبیعیه

چون اینجا تا مدتها گنجینه ی اسرار مسیح بوده

 

نمی دونم کدوم یکی از رازهای نگفته ی زندگیم به ذهنم می رسه

هرچیش یادم اومد می نویسم

دوست نداشتم از قبل ذهنمو درگیر پیدا کردن موضوع کنم

 

 

دوم : راز اول ؛

 

بذار از بچگیا شروع کنم

 

کلاس اول ابتدایی بودم و تازه آب بابا خونده بودیم

که بابابزرگم بهم قرآن خوندنو یاد داد

همین خوندن قرآن باعث شد که قبل از تموم شدن ثلث دوم

( اون موقعا ثلثی بود )

بتونم تموم کتابای کلاس اولو بخونم و از روی همشون مشق بنویسم

اونم نه یکی و نه دوتا

تا قبل از امتحان ثلث دوم

از روی محتویات هر کتاب حداقل ده بار نوشته بودم

بعدشم که تابستون شد کتابای کلاس دوم دبستانو برام گیر آوردن

این بار

قبل از شروع کلاس دوم به کتابا حمله ور شدم و

همون بلا رو به سرشون آوردم

حتی مساله های درس حسابمونم چندین بار حل کرده بودم

...

خب

این مساله یه خوبیایی داشت و

یه بدی بزرگ

اونم بی توجهی مسیح به درس معلم سر کلاس

و شیطنت و بازیگوشی بیش از حدش بود که

شمه هاییشو قبلا توی همین وبلاگ نوشتم

کم کتک نوش جان نکرده این مسیح به خاطر این مسائل

اما

اگر هنوز زندس خدا طول عمر با عزت بده به

معلم کلاس دوممون

ایشون خیلی زود به دلیل بازیگوشیای مسیح کوچولو پی برد و

تدبیر زیبایی اندیشید

منو برد به کتابخونه ی مدرسه و عضوم کرد

بعد

هر روز زنگ اول یه کتاب داستان بهم می داد

می گفت تو به درس و کلاس کاری نداشته باش

بشین این داستانو بخون

و گاهیم می خواست داستانی رو که خوندم برای بچه ها تعریف کنم

توی این مواقع ده دقیقه ی آخر زنگ آخر

کلاس به مسیح کوچولو و قصه هایی که تعریف می کرد تعلق داشت

همین امر باعث شد که مسیح به کتاب و مطالعه علاقه مند بشه

خب

تا اینجاش مقدمه بود !

گاهی پیش میومد که توی متنها

به کلمه ای بر می خوردم که نه معنیشو می دونستم و نه تلفظ درستشو

توی این موارد

از خوندن اون کلمه صرف نظر می کردم و

اگه طوری بود که هی تکرار شده بود

براش یه معادل توی ذهنم می ساختم

مثلا بهش می گفتم مسعود !!!!!

یه بار یه کتاب داستان خوندم که داستانش مربوط بود به جونور قطبی !

اسم اون جونور برام خیلی عجیب بود

توی کتاب اسمشو نوشته بود :‌گوزن قطبی !

و مسیح کوچولو می خوندش : Goozane ghotbi !!!

 

:)

 

خب

وقتی توی داستان خوندم که نوشته

شاخهایش درست به مانند دو تنه ی باریک اما پرشاخ و برگ درخت بود

با خودم گفتم

احتمالا یه جونوری باید باشه شبیه : Gavazn !!!!

 

اما

با این که اون جونور عجیب و ناشناخته

تا سالها بعد برام یه معما بود

و بهش فکر می کردم

تنها سه چهار ساله که متوجه شدم

اون Goozane ghotbi همون Gavazane ghotbi بوده !!!

 

...

این راز

نکته های ظریفی رو برام روشن کرد

...

 

 

سوم : راز دوم ؛

 

کلاس چهارم ابتدایی رو که تموم کردم

تابستون رفتم مدرسه و

توی کلاسایی که برای بچه های تجدیدی کلاس پنجم برگزار می شد

ثبت نام کردم !

می خواستم پیش پیش درساشونو یاد بگیرم

خب

قبلنا از گروه شاهین سیاه که توی مدرسمون درست کرده بودیم

نوشتم توی این وبلاگ عادی

اما تابستون هیچ کدومشون مثل من خوره ی درس خوندن نبودن

که پاشن بیان درسای کلاس پنجمیا رو بخونن

اونم توی چه کلاسی

هر چی دانش آموز درس نخون بود جمع شده بود توی اون کلاسا !

...

نتیجه ی این بی مبالاتی مسیح این شد که

توی یه کتک کاری دوستانه

دو تا از دندونای جلوییش طوری ضربه خورد که لق شد و

بعد از چند روز افتاد

دیگه اجازه پیدا نکردم به کلاس تقویتی برم و

وقتی دیدن خیلی از این بابت ناراحتم

برادرم بردم به یه آموزشگاه خصوصی

بهم گفت یه ماه تا شهریور وقت داری و

در طول این یه ماه باید تموم درسای پنجمو یاد بگیری

این طوری شد که مسیح یه سالو جهشی خوند

اما

اینم مقدمه ای بود برای راز دوم :

توی اون یه ماه

به رازی پی بردم که درستیش بارها و بارها بهم اثبات شده

آخرای مرداد بود که

نشسته بودم پشت ماشین تحریر آموزشگاه و تند و تند تایپ می کردم

همون موقع

یکی از خانم معلمای آموزشگاه که

یه دانشجوی بیست و یکی دو ساله بود

( اون زمونا دانشجوها ارزش و جایگاه و پرستیژ و اعتبار خاصی داشتن توی جامعه )

مسیحو به دوستش نشون داد و گفت

اون پسر توپوله رو می بینی ؟

ماهه ماه !!!

دوستش گفت

یه جوریه

به دل نمی شینه

:)

جواب داد

آره

راست می گی

منم روز اولی که دیدمش

ازش اصلا خوشم نیومد

اما چند روزی که گذشت عاشقش شدم !

نمی دونی چه پسر گلیه !!!

 

خب

از اون موقع

فهمیدم که

به یه دلایلی که خودم نمی دونم چیه

توی برخوردای اول تا چندم

توی ذهن آدما تاثیر خوبی نمی ذارم

اما لازم نیست که برای تغییر نظرشون تلاش زیادی بکنم

کافیه که یه کم صبر داشته باشم و

عادی رفتار کنم و

خودم باشم

تا توی دل دیگرون جایگاه نسبتا بهتری پیدا کنم

 

تقریبا همیشه درستی این راز بهم ثابت شده

 

...

 

 

چهارم : راز سوم ؛

 

کلاس سوم دبیرستان

بچه ها دور دبیر جبرمون جمع شده بودن تا نمره هاشونو ببینن

منم از فرصت سوء استفاده کردم و

با گچ

پشت کت آقای دبیر

یه  علامت زورو کشیدم !

فردای اون روز

یکی از بچه ها بهم گفت که

آقای دبیر رفته توی دفتر و کلی بهش خندیدن و

از یکی از بچه ها پرسیده و

اونم بهش گفته که کار

کار تو بوده

واااااااااااااااااای

دیگه نمی خواستم برم سر کلاسش

می ترسیدم برخورد تندی باهام بکنه

اما

وقتی هفته ی بعد با ترس و لرز رفتم سر کلاس جبر

اصلا به روم نیاورد

انگار نه انگار که اتفاقی افتاده

خیلی از خودم خجالت کشیدم

و خیلی برام عزیز شد اون دبیر محترم

...

تابستون

وقتی رفتم کارنامه بگیرم

دیدم نمره ی جبرم شده – 8 – !!!!

خشکم زد

رفتم دفتر و به دفتر دار مدرسمون

که گاهی میومد باهامون بسکتبال بازی می کرد گفتم ماجرا رو

اونم تعجب کرد

ورقه ها رو در آورد و دیدیم روی ورقه نمرم شده 18

گفت این آقای دبیر خیلی حواسش جمعه

ممکن نیست اشتباه به این بزرگی کرده باشه

نکنه باهاش مشکلی داشتی ؟

اذیتش کردی سر کلاس ؟!

اون موقع بود که یاد قضیه ی زورو افتادم

داستانو براش گفتم

بهم گفت بی خیالش شو

اعتراضم نکن که برات گرون تر تموم می شه

این طوری یه تجدیدی داری و خودم توی شهریور برات تک ماده می کنم

اصلا لازم نیست بیای امتحان بدی

برو خدا رو شکر کن !!

 

این طوری بود که مسیح اولین و آخرین تجدیدی دوران تحصیلشو تجربه کرد

 

و درسای مهمتری هم البته از این قضیه گرفت ...

 

...

 

 

پنجم : راز چهارم ؛

 

 

 از سربازی که برگشتم

توی یه کارگاه خانوادگی مشغول به کار شدم

جمعا هشت نفر بودیم

پنج نفرمون فامیل بودیم و سه نفر دیگه بچه های محل

شش نفرمون توی یه رنج سنی ( بیست تا بیست و چهار سال ) بودیم

و دو نفر دیگه یکی شصت و چند ساله و یکی شونزده ساله

از اون شش نفری که تقریبا هم سن و سال بودیم

چهارنفرمون فامیل بودیم و دو نفرم بچه محلامون بودن

یکی دو ماهی که از بازگشت مسیح از سربازی و ورودش به کارگاه گذشت

حقیقت تلخی براش روشن شد

و اون این که

هر شش نفر هم سن و سال

عاشق یه نفر بودیم !!!!!!!!!!

و غیر از من هیچ کس دیگه از این موضوع خبر نداشت

خب

این برای مسیح سخت بود

اما

یه امتیازم محسوب می شد

مسیح رقیباشو می شناخت و اونا خبر نداشتن از موضوع

اگه بخوام بگم برای کنار زدن و جا گذاشتن و دور زدن هر کدوم از اون پنج نفر

چه نقشه ها کشیدم و چه ترفندهایی به کار بستم

یه رمان عشقی جنایی (!!) ساخته می شه

اما بالاخره

هم حق به حق دار رسید و

هم مسیح به آرزوی دست نیافتنیش دست یافت

...

خب

موضوعو زیاد بازش نکردم

ولی فقط این اعترافو بکنم که

برای رسیدن به مقصود

توی یه مورد

مجبور شدم کلی عیب و ایراد بذارم روی دختر مردم

تا پسر عمومو که به هیچ وجه ول کن قضیه نبود فراری بدم

هنوزم که هنوزه

بعد از بیست سال

گاهی بهم می گه

عجب شارلاتان بازی ای سرم در آوردی و ...

 

...

 

 

ششم : راز پنجم ؛

 

راز پنجم

بزرگترین راز زندگی مسیحه

رازی که تا چند ماه پیش

هیچ احدالناسی ازش خبر نداشت

فقط خودم می دونستم و خدا ی خودم

و اون راز

وبلاگ نویسی مسیح بود

اما

چند ماهه که

مسیح شناخته شده توسط بعضی دوستای با محبتش

اینه که

از بغل اون راز فاش شده

یه راز دیگه سر درآورده

و اون

چیزی نیست جز

تصمیم مسیح برای خاتمه بخشیدن به وبلاگ نویسی

این که

نوشته ها

و ارتباطات و رفتارهای مسیح مجازی

بخواد زندگی خصوصی مسیح واقعی رو دستخوش تلاطم کنه

چیزیه که اصلا برام قابل تحمل نیست

اینه که

تصمیم جدی گرفتم که

به نحوه ی پایان بخشیدن به این ارتباطات مجازی

بیشتر فکر کنم

...

 

 

هفتم : پاسکاری ؛

 

مسیح موجود تکرویی به حساب میاد

اما دلیل پاس ندادنام

میل به تکروی نیست

معمولا دوست ندارم به کسی پاسی رو بدم

که احتمال بدم نگیرتش

یا نخواد بگیرتش

دوست ندارم چیزی رو به کسی تحمیل کنم

به همین خاطر ته پست قبلیم آرزو کردم پنج نفر خودشون داوطلب بشن

 

اما نشد

 

خب

قواعد بازی رو هم که نمی خوام به هم بزنم

پس به پنج نفر از دوستام پاس می دم

اگه دلشون خواست

پاسو بگیرن

و اگه دلشون نخواست هم

ازشون عذر می خوام که بی هماهنگی قبلی این کارو کردم

 

پنج نفری که دوست دارم بهشون پاس بدم اینا هستن :

 

صنم ( زهره ) ، سعید (‌بابای ریحانه ) ، سهیک ( آخرین ترانه باران ) ، مهدی ( کارلوس ) ، طاهر (‌ اویل )

 

 

...

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی

 

 

 

به رسم عقیق :

 

 

اول بهمن ؛

 

تولد دختر عمویی آنتیک

همسفری همدل

همپروژه و همکاری هم رای

بر من و ما مبارک

...