عـــــــــــا دی




یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 553905

Powered by BlogSky.com

پنج‌شنبه 21 دی‌ماه سال 1385
بت ...

زیبای دلنشین ،

امشب به اندازه تمامی غصه های عالم،

دوریت روی قلبم سنگینی می کند...

 

سلام

 

 

قبل از اول : نوشتن ؛

 

چند وقتیه که مسیح نوشتنش نمیاد

نه این که حرفی برای گفتن یا نوشتن نداشته باشه ها

نه

ولی هر بار که میام یه موضوعی رو شروع کنم و ادامش بدم

یه اتفاقی ( حالا توی نت یا بیرونش ) میفته که مانع می شه

این موضوع نوعی نوشته گریزی (؟!) رو در مسیح ایجاد کرده

نمی دونم

شایدم این حالتم نوعی بیرون ریزی (؟!) باشه !!!

...

در هر حال

الان که می خوام چند کلمه ای به عنوان انجام وظیفه و ادای دین بنویسم

می دونم که نمی تونم زیاد پرحرفی کنم

پس پیشاپیش عذر می خوام از این بابت که نوشته های این پستم تلگرافی خواهند بود

...

 

فارغ از شمارش :

چشمهایم نمی درخشند بسکه زل زده ام به این لحظه های بی فروغ نیامدنت

و ضربان قلبم تکراری ترین آوازیست

که کورسویی از امید مداومتش می بخشد.

 

اول : رفراندم ؛

 

نرگسی رو کسی نیست که شناخته باشه و بهش ارادت نداشته باشه

کسی نیست که مسیح رو بشناسه و ندونه میزان ارادتشو به نرگسی

مسیح بارها از نرگسی نوشته توی وبلاگش

ولی هیچ وقت نتونسته حق مطلبو ادا کنه در باره ی این بانوی شاعر و نویسنده ی توانا

پس نمی خوام بازم عدم توانایی خودمو آزمایش کنم

فقط می خوام خدا رو شکر کنم از بابت این که

نرگسی دوباره به جمع وبلاگ نویسان ایرانی رونق و اعتبار بخشید

و از توئی که این وبلاگ عادی رو می خونی خواهش کنم که

برای بازگشت صحت و سلامت کامل او دعا کنی

و اگه به دعا اعتقادی نداری براش سلامتی آرزو کنی

و اگه به امید و آرزو هم اعتقاد یا اعتمادی نداری یا باهاش مخالفی

ته دلت این موضوع رو که وجود توام با صحت و سلامت یه بانوی اندیشه ورز و پراحساس و ادیب چون نرگسی که ارادتمندان و دوستداران و هواداران و عاشقان زیادی داره برای جامعه ی ایرانی مثمر ثمر به شمار میاد تایید کنی

...

اصلا گیریم ؛

درسته که میزان رای ملت نیست

درسته که اکثریت مردم نادونن و خوب و بدو نمی تونن تشخیص بدن

درسته که مردم گله هایی بی اندیشه هستن که باید برای ریزترین وشخصی ترین امورشونم تصمیم گیری از بالا بشه

اما

به اعتقاد مسیح عادی

یه قانون ناشناخته ای توی قانون اساسی طبیعت هست که

مثل رفراندوم عمومی عمل می کنه

و بر اساس همون قانون

اگه دلهای اکثریت مرتبطین با موضوعی

به امری حکم کنه

اون امر محقق می شه

...

 

 

فارغ از شمارش :

مهربانم ...

هر غروب، این دستهای پر اضطرابم

آغوش می شوند برای دلتنگیها و خستگیها و غربت ها و آنچه می ماند در میانشان

یک بغل دلشکستگی است و یک دنیا حسرت ...

 

 

دوم : بت !!  :

 

اهل کوهپیمایی هستی ؟

زیاد می ری به کوه ؟

اصلا کوه نرفتی تو عمرت ؟

کوهنورد حرفه ای هستی ؟

همون یکی دوباری هم که رفتی پشیمون شدی و دیگه نمی خوای بری ؟

تا حالا قله ای رو فتح کردی ؟

شده به کوهی عظیم و سر به فلک کشیده نگاه کنی و به عظمتش فکر کنی ؟

مهم نیست به این سوالا چه جوابی می دی

مهم هم نیست که اصلا این سوالا ازت پرسیده می شه یا نه

بازم مهم نیست که خودتم از خودت این سوالا رو می پرسی یا پرسیدی تا حا لا یا نه

فقط همین مهمه که

تو توی ذهنت یه تصویر ذهنی از کوه داری

حالا ممکنه این تصویر از رفتن به کوه ساخته شده باشه

یا از دیدنش از راه دور

یا از دیدن تصویرش توی تلویزیون یا کامپیوتر یا کتاب یا پوستر یا هر جای دیگه

یا از شنیدت نامش و توصیفاتی که ازش می شه یا شده

کوه معمولا مظهر سربلندی ، استواری ، استقامت ، پشتوانه و ... دونسته می شه

...

راستی ؛

چند صد سال پیش کوههای تسخیر نشده تعدادشون زیاد بوده

چون هم امکانات بشر محدود بود و هم دانش و ورزیدگیش

اما الان دیگه مسیح

اسم هیچ کوهی رو که قلش سنگینی وزن هیچ بشری رو

احساس نکرده باشه روی گرده ی خودش نمی دونه

...

 

سوم : صدای فاصله ها ؛

 

آهنگ وبلاگمو خیلی دوست دارم

ولی از معنی شعرش چیزی سر نمیاوردم

جز این که در باره ی عشق و عاشقیه
خیلی دوست داشتم معنیشو توی وبلاگم داشته باشم

تا این که

عقیق عزیز و بزگوار زحمت کشید و شعر رو

با یه معادل فارسی از سهراب
برام نوشت

:)

واقعا ممنونم ازش


Amor mio .

  Amor mio por favor . Tu no te vas   

. Yo cuentare a las horas .  Que la ya veo  .

  Amor mio   

.  Amor mio por favor  .   Tu no te vas .

 Yo cuentare a las horas . Que la ya veo  .

 Vuelve  .

  No volvere no volvere no volvere.

   No quiere recordar no quiere recordar .

 


چرا گرفته دلت

مثل آنکه تنهایی
چقدر هم تنها...

خیال می کنم ... دچار آن رنگ پنهان رنگها هستی

دچار یعنی عاشق ...
و فکر کن که چه تنهاست...
اگر که ماهی کوچک ؛ دچار آبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه ! وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود

وگر نه زمزمه حیرت

میان دو حرف حرام خواهد شد
و عشق؛
صدای فاصله هاست !!
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

 

 

... خداییش این زبون اسپانیولی هم عجب زبونیه ها !!! ...

 

 

فارغ از شمارش :

محبوبم ...

این ثانیه ها پر از تلاطمند و اضطراب ، این دقایق پر از واهمه اند و دلواپسی ،

این روزها حسرتی هستند افزون بر روز قبل ...

که لحظه به لحظه آلایشمان زیاد می شود و آیینه ها مان کدورت می یابند

و درخشش چشمانمان فراموش می شوند ...

 

چهارم : ادامه ی بت ... ؛

 

شنیدی تا حالا به یه کوه بگن

کوه لعنتی ؟

یا کوه نفرین شده !

یا کوه نحس !!

یا کوه طلسم شده !!!

خب

گاهی

وقتی فتح قله ی یه کوه

اون قدر دشوار باشه که

اکثر افرادی که برای فتحش تلاش می کنن جون خودشونو سر این کار ببازن

دوستان اون افراد از این صفات برای توصیف اون کوه استفاده می کنن

کوهی که عده ای دیگه ممکنه بهش صفت مغرور

یا افسانه ای

یا تسخیر ناپذیر

یا شکست ناپذیر بدن

فرض کن با دوستات تصمیم می گیرید یکی از این قله های دست نیافتنی رو فتح کنین

تموم شرایط رو می سنجید

و تموم پیش پینیهای لازمو می کنید

و تموم ابزار و لوازم لازمو تهیه می کنید

و کاری نمی مونه جز حرکت به سمت قله

فرض کن این کارو هم می کنید و توی این راه تموم دوستات از بین می رن

وقتی بر می گردی به خونه و پای بخاری یا شومینه چرت می زنی و

به دوستات از دست رفته و اون کوه فکر می کنی

دوست داری چه صفتی بهش بدی ؟

سرکش و با شکوه و تسخیر ناپذیر ؟!

یا نحس و شوم و بی رحم ؟؟!!!

حالا فرض کن اون قله رو هیچ گروهی نتونسته بوده قبلا فتح کنه و

تو و دوستات اولین افرادی باشین که به این مهم نایل شدید

فکر می کنی احساست نسبت به اون قله چی باشه ؟

در این صورت ممکنه دوستش داشته باشی ؟

ممکنه بگیم کوهی که به سادگی رام نشه

ولی بالاخره رام بشه

بهتره از کوهی که هیچ مشکلی برای فتحش نیست ؟

و بهتره از کوهی که اصلا امکان فتحش نیست ؟

 

فارغ از شمارش :

آه  که چقدر محتاج یک قربانگاهم

تا نفس را زمینگیر کنم و لحظه ای پرواز را تجربه نمایم .

آه که چقدر دوست داشتم مثل درختان عریانی باشم

که احرام پاکی را با سرمای برف بر جان نشانده اند

و خود را تسلیم خواسته محبوبشان کرده اند.

 

پنجم : مرز در عقل و جنون ؛

 

از پریدخت عزیز

 به خاطر این که افتخاری بس بزرگ نصیب وبلاگ عادی کرد

و اثری به یاد موندنی از خودش توی پست قبلی به جای گذاشت بی نهایت ممنونم

همون طور که بارها نوشتم

تعداد قابل توجهی از پستهای وبلاگ عادی مسیح ایده ی اصلیشونو از نوشته های پریدخت گرفتن

و این بار هم مطمئنم واگویه ی زیبایی که پریدخت مهربون برام نوشته

تاثیر قابل توجه خودشو توی پستهای آینده ی این وبلاگ عادی

البته اگه عمری باقی باشه

خواهد گذاشت

...

بی صبرانه منتظرم که ببینم این تاثیر چگونه نمود پیدا می کنه

...

 

 

فارغ از شمارش :

محبوبم ...

امشب بیش از هر زمان دیگری می خواهمت ..

و این بار همه اش به خاطر خودم ..

نه به خاطر تو و نه به خاطر هیچ کس دیگری ...

 

ششم :‌جمعه ؛

 

جمعه ها به دو تا از وبلاگها سعی می کردم که حتما سر بزنم

یکی وبلاگ کیمیا بود که تفالی به حافظ می زد و مدتهاست که نتونستم برم دیدنش

و دیگری وبلاگ عقیق عزیز که سرشاره از عطر دلدادگی و شوق و انتظار

خدا رو شکر که این یکی از سرم نیفتاده و نمیفته به این سادگیها

...

اما

تازگی یه دوست پراحساس و عزیز دیگه هم پیدا کردم

که کامنتش همون حس و حال و هوا رو داره

...

دوست دارم

از متناش توی وبلاگ عادی خودم استفاده کنم

و به همین خاطره که این قسمتای فارغ از شمارشو گذاشتم توی این پست

امیدوارم پریسا راضی به این کار باشه

 

 

فارغ از شمارش :

امشب تو را فقط می خواهم از آن خودم و از برای خودم ...
خواستنی همیشگی ...

دعایم کن که فقط به دعاهای تو امیدوارم ...

 

 

هفتم : داستان مشکوک !!  ؛

 

برای پست خودخواهی ( پست قبلیم نه قبلیش ) نظرات قابل توجهی داده شد

که مثل همیشه درسهای خوبی ازشون گرفتم

از همه ی دوستایی که لایق دونستن و زحمت کشیدن و نظر دادن ممنونم

...

در بین این تظرات

دو دوست خوب هم پیدا کردم

کرم شب تاب و چشم به راه محبوب

البته هنوز به دلیل مشکلات اساسی کامپیوترم

نتونستم درست و حسابی به وبلاگشون برم

ولی

نظر چشم به راه محبوب خیلی برام جالب بود

جالب و مهم

از چند نظر

اینه که دوست دارم توی وبلاگ عادیم داشته باشمش ؛

 

...

شاید گاهی خود ما انتخاب می کنیم که

به چه شکلی برایمان بگویند که

بفهمیم برخی از ما با زبان خوش

برخی با سیاست و برخی با خشونت

متوجه می شویم انتخاب با خود ماست

و زندگی به عنوان بزرگترین معلم

با زبان قابل فهم ما با ما سخن می گوید.

 

می فرماید : ای بنده در مورد من چگونه می اندیشی من همانم برای تو

 

...

 

:)

 

ضمن تشکر از چشم به راه عزیز

باید عرض کنم که خیلی از خوندن این نظر خوشحال شدم ...

 

...

 

و اما

در ابتدای این نظر

یه سوال هم مطرح شده بود

سوالی که اگه پرسیده هم نمی شد

مسیح در نظر داشت که بهش پاسخ بده

البته نه دقیقا به این صورت ؛

 

...

آخه چرا داستان به این مشکوکی را

برای رسیدن به نتیجه اخلاقی و عرفانی از زندگی

و بنده نوازی خداوند  مثال زدی و با هم مقایسه کردی !؟

...

 

فارغ از شمارش :

یک واقعه تکراری :
اینجا برف می بارد!
و بازهم خاطر تو می نشیند روی دشت دلم

و سپید پوش می کند خیالاتم را از درخشندگی نامت

و حس می کنم که بازهم لب گشوده ای به سخن گفتن

و همه عالم ذوق کرده است  از این واقعه عظیم

 

 

هشتم : ادامه ی بت ... ؛

 

شده تا حالا دلت واسه ی کوه تنگ بشه ؟

اسم زیگوراتو که شنیدی حتما

می گن

قوم یا اقوامی که از کوهستونا مهاجرت می کردن به سرزمینای پست و هموار

چون دلشون برای کوها تنگ می شده

زیگورات رو بنا کردن

واژه ی زیگورات یاد آور چیه برات ؟

با شنیدنش یاد مبعد نمیفتی ؟

...

شده تا حالا وقتی از یه بلندی بالا می ری حس کنی که به خدا نزدیکتری ؟

اگه جوابت مثبته

چی باعث این حالت می شه به نظرت ؟

ترست ؟!!

تنهاییت ؟؟

عظمت کوه ؟

بکارت طبیعت ؟

سکوت اطرافت ؟

دوریت از مکانهای پست ؟

فاصلت با دلبستگیهای عادیت ؟

فرصتی که برات ایجاد می شه تا کمی با خودت خلوت کنی ؟

فرصتی که برات ایجاد می شه تا کمی به اطرافت دقیقتر و با فراغ بال بیشتر نگاه کنی ؟

تا حالا شده بهش فکر کنی ؟

 

فارغ از شمارش :

و ذوق دنیا می شود اشک چشمانش

که سردی هوا حجمی می بخشدش

و می شود برفی که از آسمان همین شهرک غرب ما می بارد

 اما بر زمین آتش گرفته دل من می نشیند

و خنک می کندش

به اندازه یخ در بهشتی که بهشتیان هم حسرتی دارند از خاطرش!

 

نهم :‌تزاحم ؛

 

داستان خودخواهی رو خوندی ؟

این داستان

برای خیلیا داستانی آشنا به نظر میاد

چون تقریبا همه ی ما از دوران کودکیمون خاطره ای مشابه داریم در رابطه با دندون پزشکی

خب

بعضی خاطرات دردناکترن

مثل خاطره ی کشیده ای که نرگسی عزیز تحمل کرده از دست یه دندون پزشک وظیفه شناس

و بعضی فقط در حد یه ترس موهومن

...

اما مسیح از نوشتن این داستان هدف خاصی غیر از خاطره نویسی داشته

اگه به مواد و اجزای این داستان توجه کنی

می تونی این چند موضوع کلی رو توش تشخیص بدی

یه اتفاقی در یه زمانی و توی یه جایی افتاده

این ماجرا دو بازیگر اصلی داره یکی مسیح و دیگری دندونپزشک

اون اتفاق یه واقعیت خارجی بوده که درش دو نفر با هم تعامل داشتن

هر کدوم از اون دونفر از اون اتفاق

و همین طور از طرف مقابل خودشون

برداشت خاص خودشونو داشتن

اون اتفاق بر اساس برداشت ذهن عادی و بازیگوش مسیح

از اتفاق و همین طور از بازیگر نقش مقابلش

به صورت یه داستان ذهنی ساخته و پرداخته شده

اون داستان با فرهنگ واژگان و کلمات مانوس ذهن مسیح به شیوه ای عادی بیان شده

هر خواننده ی اون داستان

بر اساس فرهنگ واژگان

و برداشتهای مانوس ذهن خودش از کلمات

در مورد واقعیتی که در قالب داستان بیان شده تصوراتی کرده

که الزاما درست نبوده

...

این نوع برداشت و بیان و تصور

متاسفانه سوء تفاهماتی رو هم ایجاد می کنه که

اجتناب ناپذیرن

و بازم متاسفانه

فراوانیشونم کم نیست

 

...

 

خب

می شد اون بچه ( مسیح ) اصلا دندونش فاسد نشه ؟ ... شاید ...

می شد وقتی دندونش فاسد می شه به جای مراجعه به دندونپزشک والدینش ببرنش پیش یه خاله خانباجی تا مثلا با دود دادن پشکلماچلاغ (؟؟!!) درمونش کنه ؟ ... شاید ...

می شد قبل از رفتن به دندونپزشکی والدینش باهاش منطقی و در حد اقتضای سنش صحبت کنن و آمادگی لازمو برای تحمل درد آمپول بی حسی درش ایجاد کنن ؟ ... شاید ...

می شد وقتی رفت دندونپزشکی دکتر بیاد و مثل بچه ی آدم باهاش حرف بزنه و سرنگ رو نشونش بده و دلداریش بده و ترسشو کم کنه ؟ ... شاید ...

می شد مسیح کوچولو به جای این که داستانشو با شرح احساس خودش بدون توجه به معانی متناقضی که می تونه در ذهن مخاطب ایجاد کنه ، بیان کنه ؛ مثل بچه ی آدم از اول می گفت یه روز دندونم درد گرفت و با مامانمینا رفتیم مطب دندون پزشکی و ... ؟ ... شاید ...

می شد ذهن خواننده ی این داستان به جای انحراف به سمت و سوهای مشکوک (!!!) ، از هر نوع پیشداوری تا اتمام داستان خودداری کنه و بازیگوشی رو کنار بذاره و برای خودش پایان خیالی برای سناریویی خیالی نسازه و فقط سعی کنه بشنوه و بخونه و ببینه و در انتها قضاوت کنه ؟ ... شاید ...

می شد هیچ کس هیچ اشتباهی نکنه و با اشتباهات خودش فرصتی برای در بوته ی آزمون قرار گرفتن سایرین پدید نیاره ؟ ... مسیح می گه ؛‌نع ...

 

...

 

این دنیا صحنه ایه که

روش هر کسی بازی خاص خودشو می کنه

و بر این اساس روی بازی دیگرون تاثیر می ذاره

و بر همین اساس از بازی دیگرون تاثیر می پذیره ...

این دنیا

صحنه ی تزاحمه

 

تزاحم ...

 

...

..

.

 

فارغ از شمارش :

بلند و کشیده می گویم: خوب، دفتر ها روی میز ... ساکت ... بنویسید:
اینجا برف می بارد.
هواسرد است.
باباآب داد .
آن مرد سوار بر اسب می آید.
آن مرد سوار بر اسب تیزرو می آید.
آن مرد هنوز که نیامده است ...
اما من اطمینان دارم

که آن مرد سوار بر اسب عاطفه و با تیغ بهبودی

در پنجه ی مهربان آسمانی خویش می آید .

 

دهم : بازگشت دو ستاره ی آسمونی ؛

 

دریابانو و پرستو

دو وبلاگنویس پر احساس دیار بلاگسکای دوباره به جمع وبلاگنویسان برگشتن

هر دو مدتی بود نمی نوشتن

پرستو دختری شاعر و رمانتیک که نوشته اش برای مدتها توی بلاگسکای خواننده های زیادی رو جذب خودش کرده بود و مدتی به دلایلی شخصی از وبلاگ نویسی فاصله گرفته بود مدتیه که بازم شروع به نوشتن کرده و رفته رفته نوشته هاش داره به همون روزای اوج خودش می رسه

ولی این بار نه به عنوان یه دختر ایرونی

که به عنوان یه بانوی ایرونی

...

دریابانو رو هم هر کی می شناسه

و با نوشته هاش آشناس

می دونه که چه تصویر زیبایی از زندگی و عشق توی ذهن زیباش داره

و با چه شور و احساس و چیره دستی و استادی خاصی اونا رو لباس واژه می پوشونه

و چه سخاوتمندانه توی وبلاگ نیوشای سخن می پاشونه

تا شاید هر واژش بذری باشه که بوته ای از عشق توام با معرفت رو نتیجه بده

مسیح از این بانوی ایرونی بسیار آموخته ...

 

...

 

بازگشت هر دو دوست عزیزمونو تبریک می گم

 

...

 

 

فارغ از شمارش :

من که می نویسم این کلمات تازه متولد شده را

 انگار می کنم که قد کشیده ام

به اندازه ارتفاع آن درختهای تبریزی

که بالاترین قله های تخیل

می توانند در سرزمین رویایی نامت تصویر کنند.

 

 

یازدهم : ادامه ی بت ... ؛

 

بتها ساخته می شن

فقط و فقط برای شکستن !!!

زمانی که بتی رو می تراشی

داستانی رو شروع می کنی به نوشتن

که پایان محتومش از قبل رقم خورده

و اون چیزی نیست جز شکست و سقوط و فروپاشی

هیچ بتی جاودانه نمی مونه

چه این بت به دست تو از سنگ یا چوب یا خرما (؟!) ساخته شده باشه

و چه توی ذهنت با تصویر برداری از یه موجود زنده ی دیگه

پس حواستو جمع کن لطفا

اگه از یه انسان می خوای بت بسازی توی ذهنت

به یاد این نکته باش که

او هم مانند تو یه انسانه

پس با این آمادگی اولیه به یه بت یا قله ی دست نیافتنی تبدیلش کن که

روزی خواهیش شکست و فتحش خواهی کرد

و طوری این پروسه رو پیش ببر که وقتی فتحش کردی و شکستیش

چیز با ارزشی ازش کم نشه

و گم نشه

...

 

 

فارغ از شمارش :

می گوید شاید نوشتن از بزرگی بعضی واژه ها

 بزرگی بخواهد ...

فکر می کنم اما

 من را همین نوشتن ها قد بلند کرده است

 تا اینجایی که هستم

و هنوز خیلی بلند هم نیست!

 

هفتم : بازی شب یلدا ؛

 

نمی دونم کی !

کی !

و کجا !

این بازی رو شروع کرده

ولی می دونم به آبجی آنتیکم رسیده

دختر عموی همراه و همسفر و همکارم توپ بازی رو به جای پاس دادن

انداخته توی هوا تا از بین دوستانی که مشخص کرده

هر کی دلش می خواد بگیرتش !

یکی از کسانی که گرفتتش

ملیکا بوده

 

:)

 

حالا ملیکا

با قدرت تموم

پاس مستقیم توی سینه داده به مسیح

بسکتبالیستا می دونن که اگه این نوع پاسو نگیری

یا جا خالی ندی

چه بلایی به سر سینت و مافیها میاد !!

پس مسیح که اهل جاخالی دادن نیست (؟!!!) قول می ده در آینده ای نزدیک

شاید در پست بعدی که خودش می نویسه

پنج تا از رازهای مگوی زندگیشو فاش کنه

آخه بازیش این طوریه

بعدشم باید توپ این بازیو به پنج نفر دیگه پاس بده

امیدوارم توی این فاصله پنج نفر داوطلب بشن !!

 

تا اون موقع

 

دوست دارم

 

پست بعدی این وبلاگ عادی رو

 

تو بنویسی

 

فقط خود خود تو

 

...

 

 

به قول گوینده اش :

‌رهروی خود رسیدن است

 مقصد همین نوشتن های سبک بال از عشقی است

که شاید فقط آرزویش را داریم

و بازهم شاید هنوز در باغچه کوچک قلبمان گلی نداده باشد...

نمی دانم ...

من این را می پسندم

بیشتر از نشستن و نگاه کردن که همیشه لازمش دارم.

ترجیح می دهم به قول شاعرش به راه بادیه بروم

تا اینکه نشستن باطل را به خیالاتم بسپرم

و ننویسم از او که می خواهمش در شریانات زندگیم جاری باشد ...

جاری تر از هوای پاکیزه که الان آن را هم نداریم!

...

 

سربلند بمونیم و ایرونی