عـــــــــــا دی




یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 553927

Powered by BlogSky.com

یکشنبه 26 آذر‌ماه سال 1385
خودخواهی !!!

 

سلام

 

 

اول : یه خاطره ی تلخ ؛

 

بعضی از خاطره ها برای همیشه توی ذهن آدما می مونن

مخصوصا اگه خاطرات تلخی باشن

و مخصوصا اگه این خاطرات تلخ

توی دوران کودکی به ثبت رسیده باشن

این

یکی از همون خاطره هاس که تا عمر دارم از یادم نمی ره

روزی که با تموم وجودم

هم ترس و وحشت و درد و زبونی و بی پناهی و ضعف خودمو حس کردم

و هم اوج قساوت و زورگویی و تجاوزگری یه مرد قوی هیکل به حریم خصوصیم رو

...

نخوابیده بودم

بلکه افتاده بودم روی تخت و

به هیچ وجه قدرت مقابله

یا پیش گیری از اتفاق شومی که مقدر بود بیفته رو نداشتم

نه تنها قدرت اعتراض

بلکه حتی قدرت التماس هم نداشتم

ترس تموم وجودمو گرفته بود

زبونم بند اومده بود

تنها کاری که ازم بر میومد این بود که

با چشایی خیس از اشکی که

با ترس و لرز روی پلکای پایینیم می لرزیدن و

جرات فرو ریختنو نداشتن

رقت انگیز ترین نگاه معصومانه ی دنیا رو

که تجلا و ترجمان واقعی تمنای یه موجود بی گناه

برای به رسمیت شناختن حرمت حریمش بود

به اون مرد سنگدل بندازم

اما ظاهرا

همه چیز دال بر این بود که هیچ چیزی قادر نیست

اونو از تصمیم شومی که برام گرفته بود منصرف کنه

...

..

.

حریم خصوصی هر فرد

مقدس ترین چیزیه که توی دنیا براش قابل تصوره

حریم خصوصی من و تو

اگه یه کم با صداقت به درونمون نگاه کنیم

برامون

حتی از واژه ی خدا هم

مقدس تره

حتی اگه خودمون متوجه این موضوع نباشیم

.

..

...

همین طور که به طرفم میومد

قسمتی از میانه ی چیزی رو که توی مشتش بود

بهم نشون داد و گفت

نترس بچه جون !!

زیاد دردت نمیاد و اصلا زجر نمی کشی

فقط اولش یه سوزش و یه درد کوتاه داره و

بعدش خودت کم کم ترست می ریزه

و اون قدر باهام دوست می شی که

دلت می خواد هر روز بیای پیش من !!!

طوری اونو توی دستش گرفته بود که

نه تونستم سرشو ببینم و نه تهشو

ولی اون قسمتیش که معلوم بود

شبیه یه میله یا لوله یا استوانه بود

معلوم بود سر و تهشو پنهون کرده که من زیاد نترسم و یه وقت رم نکنم !

غافل از این که

مسیح کوچولو به هیچ وجه توان رم کردنو توی وجود حقیرش نداشت

...

وقتی دستاش به نزدیکی صورتم رسید

توی همون حالی که قلب مسیح کوچولو داشت از حلقومش میومد بیرون

کمی لحنش مهربون تر شد و به آرومی گفت

حالا پسر خوبی باش و نترس و چشاتو ببند و دهنتو وا کن

مواظب باش یه وقت تقلا نکنی و گاز نگیریا !!!!

...

..

.

نمی دونم

واقعا درکش برام مشکله که چرا

گاهی وقتا ما آدما تا این حد بی رحم و خود خواه می شیم که

حاضریم برای رسیدن به منافع خودمون

و برای لذت خودمون

مایه ی رنج و عذاب دیگرون بشیم

.

..

...

اول یه سوزش مختصر و بلافاصله

درد شدیدی رو حس کردم که تحملش برام غیر ممکن بود

هر چی مرد گنده بیشتر فشار می داد درد بیشتر می شد

و وسعت بیشتری هم پیدا می کرد

شقیقه هام به شدت ضربان پیدا کرده بود و

سرم به اندازه ی یه بالن بزرگ شده بود

ضربان قلبم از حد گذشته بود

دلم می خواست فریاد بکشم اما نه جراتشو داشتم و نه توانشو

زبونم مثل یه تیکه گوشت لخم

فلج شده بود و حرکتی نداشت

درد شدید کم کم داشت ساکت می شد که

مرد بی رحم

اون چیزو کشید بیرون و دوباره فرو کرد !!!

و این کارو چندین بار تکرار کرد و هر بار سوزش و درد بود که

نصیب مسیح نگون بخت می شد

چندین بار تصمیم گرفتم از روی تخت بلند شم و فرارو بر قرار ترجیح بدم

ولی نشد

...

تا این که

نمی دونم چی شد که

دل سنگ آب شد و

مرد سنگدل بهم گفت

آفرین مسیح خوب و شجاع

خوب طاقت آوردی

حالا پاشو برو بیرون روی صندلی بشین

تا دهنت خوب سرّ بشه و صدات کنم بیای

تا دندونتو پر کنم !!!

...

 

 

دوم : خدای بازیگوش !!! ؛

 

خدای من و تو و دیگرون

گذشته از حقیقت وجودیش

نمودی داره توی ذهن بازیگوش ما که

متناسبه با وسعت زاویه ی دیدمون

هر کدوممون

تصوری داریم از اون خدای یگانه

که تعمیمش می دیم به تمامیت اون وجود لایتناهی

این خاصیت ذهن بازیگوش بشریه که

متناسب با حال و روزی که داره

خدایی رو تصور کنه

خیالبافی رو دوست دارم

اما

توهم چیز خوبی نیست

و توهمی که به صورت هاله ای دور خدای ذهنیمونو می پوشونه

می تونه مضرترین نوع توهم باشه

...

وقتی خوندم متنتو

که از خدایی بازیگوش نوشته بودی

که برای سرگرمی خودش به جون آدما افتاده و

عذابشون می ده تا واکنششونو ببینه

بی اختیار به یاد قضیه ی دندون پزشکی افتادم

به نظرت

اون روز

اگه مسیح کوچولو طاقت نمیاورد و

در حالی که سرنگ خفن دندونپزشکی تو لثش گیر کرده بود

از روی تخت بلند می شد و

پا به فرار می گذاشت

حالش بهتر می شد

یا وقتی که به هر دلیل ( ترس یا عقل ) طاقت آورد و

نه مرد و نه فرار کرد و

به دندونپزشک فرصت داد تا داروی بی حسی رو تزریق کنه توی لثه هاش ؟؟

...

یه کمی تامل در مورد مسیری که نه ابتداش یادمون مونده

و نه نسبت به انتهاش شناختی داریم

شاید بتونه راهگشای خیلی از مشکلات اساسیمون باشه

...

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی