عـــــــــــا دی




یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 553650

Powered by BlogSky.com

یکشنبه 19 آذر‌ماه سال 1385
مرتد !!!!

 

سلام

 

 

اول : از من بگریزید !!! ؛

 

از من بگریزید که  می خورده ام امروز

با من منشینید که                  دیوانه ام امشب

ترسم که سر کوی                            تو را سیل بگیرد

ای بی خبر از گریۀ                                  مستانه ام امشب

یک جرعۀ آن مست                                  کند هر دو جهان را

چیزی که لبت ریخت                             به پیمانه ام امشب

بی حاصلم از عمر                     گرانمایه فروغی

گر جان نرود در پی جانانه ام امشب

 

دوم : بهینه گرایی ! ؛

 

لونه ی قمریا رو دیدی تا حالا ؟

وقتی قمریا مست می عشقن

منظورم اون دورانیه که کله ی صبح

میان روی بالکن یا تراس یا پشت پنجره و

سر و صدای عاشقونشونو به زور

توی گوشت فرو می کنن

تا شاید درسی بگیری و به خودت بیایا !

آره

توی اون دوران

قمریای عاشق شروع می کنن به ساختن لونه ی مشترکشون

خب

یه قمری تنها

شاید چندانم به لونه نیازی نداشته باشه

اما وقتی قراره دو تا قمری انتظار  تخمگذاری یاهوبانو رو بکشن

دیگه نمی شه بی خیال بود !

اونا بعد از انتخاب محل مناسب

از گوشه و کنار و دور و نزدیک برگای خشک شده ی کاج و

شاخه های نازک درختا رو جمع می کنن و می پیچن به هم و

با هاشون یه لونه می بافن !

:)

آره دیگه

می بافن

...

بعد

اگه بهشون دقت کرده باشی

می بینی که

هر چند وقت یه بارم

یکی از این شاخه ها یا برگارو از لای لونه ی بافته شده ی خودشون

می کشن بیرون و میندازن پایین

خب

لابد یه مشکلی داشته اون قطعه ای که دور انداخته شده

واینو فقط خود قمری حس می کنه و بس

...

 

 

سوم : نوگرایی ! ؛

 

امشب یه شب تازس

یه شبی که مثل هیچ شب دیگه ای نیست

در تموم عمر چندین میلیارد ساله ی جهان

امشب منحصر به فرده

درست مثل تموم شبای دیگه

من امشب یه طوری بی خوابی می کشم و

یه طوری به خواب می رم که

سابقه نداشته

درست مثل تموم شبای دیگه ی رفته و آینده

فردا هم طوری از خواب بیدار می شم که بی سابقه خواهد بود

درست مثل تو و تموم انسانهای دیگه ای که

می تونن این بی سابقگی رو حس کنن یا نکنن

... ادامه داره

 

 

چهارم : سیب زمینی ؛

 

تا حالا سیب زمینی پوست کندی ؟

:)

مسیح با پوست کندن سیب زمینی مشکل داره

همون طور که با پوست کندن خیار و هویج و سیب و بادمجون و گلابی مشکل داره

 

شنیدی می گن

 

ویل للمسرفین  ؟

 

اسراف می دونی چیه ؟

من درست نمی دونم

ولی می گن هدر دادن نعمتها از راه زیاده روی اسرافه

( یا یه چیزی تو همین مایه ها )

 

امروز وقتی سیب زمینی پوست می کندم

همش می ترسیدم چیزی از آلودگیهای روی پوستش

باقی بمونه روش

اینه که چاقو رو توی لایه ای عمیق تر حرکت می دادم

اما

توی همون حالت

می دیدم که گاهی تکه های قابل توجهی از گوشته ی (؟!)‌ سیب زمینی

چسبیده به پوست جدا می شن ازش

و به راهی می رن که زباله ها توی دوران مدرن باید طی کنن !

 

تا حالا با سیب زمینی حرف زدی ؟

امروز

یه لحظه به فکرم رسید که

با یکی از این تکه های دورانداخته شده ی سیب زمینی

ارتباط برقرار کنم

و ببینم چه نظری داره در مورد این عملی که ازم سر زده

 

می دونی چی گفت ؟

گفت

من

یعنی همین تکه کوچولویی که در نظر تو بی ارزشم

حاوی اتمهای بی شماری هستم

هر کدوم از این اتمها

میلیونها ساله که انتظار کشیده بودن

تا در این عصر و دوران

بتونن در قالب یه سیب زمینی

به بدن یکی از افراد بشر وارد بشن

 

آخه

بدن انسانها

یه کارخونس

کارخونه ای که می تونه یه مولکول یا اتم ظاهرا کم ارزشو

درون خودش ببره و

به تعالی برسونه و

از اون

روح بسازه

 

آخه

روح بشر

از همین مواد طبیعی که از خاک بیرون میان درست می شه

و بدن انسان دستگاهیه برای رسوندن خاک به افلاک

 

حالا

خودت ببین چه کردی

 

تو فرصت آدم شدنو

از هزاران اتم که با شوق و ذوق

به کالبد این سیب زمینی راه پیدا کرده بودن گرفتی

 

و دیگه معلوم نیست تو چرخه ی وجودشون

فرصتی نصیبشون بشه که

وارد بدن یه موجود زنده ی دیگه بشن یا نه

 

و اگه این طور هم بشه

دیگه امکان این که اون موجود زنده

تو یا یکی از افراد خانواده ی تو باشه

خیلی خیلی نزدیکه به صفر

 

...

 

 

 

پنجم : مرگ  ! ؛

 

امشب

قبل از مرگ

پیشانی بر خاک می سایم

و از کرده

و از ناکرده

و از باورهایم

و از دانسته هایم

توبه می کنم به درگاه

زلال جاری در رگ طبیعت و نور زمین و آسمانها

و آخرین نماز و دعا را به رسم و آیین و باور روز گذشته ام

به جای می آورم و سبک بار و پاک از همه ی تعلقات

به بستر مرگ می خرامم

 

امشب

هنگام مرگ

تمامی تارهای تنیده به دور ذهنم را باز می کنم و

دور می ریزم و

برای طی کردن مسیری که تا صبح در پیش رو دارم

سرم را روی سینه ای گرم و آرامش بخش میگذارم

 

امشب

در نهایت آرامش به خواب مرگ فرو می روم

 

 

ششم : آتش ؛

 

خواب مرگ

خوابی است عجیب

شاید بهتر بود می گفتم

خواب مرگ خوابی است غریب

 

خوابی سرشار از گرمای آتشی مهیب

امشب

در این خواب

تا صبح در کوره ی اعمال و افکار گذشته ی خود می سوزم و

به خاکستر بدل می شوم

تا حالا سوختنو تجربه کردی ؟

خاکستر شدنو چه طور ؟

 

شده که صبح از میون خاکستر خودت برخیزی و

با فوت یا حرکت دست

خاکسترای به جا مونده از افکار و باورای گذشته رو از کالبدت بزدایی ؟

 

اگه این طوری بوده

حال مسیح عادی رو درک می کنی

وقتی

فردا صبح

قبل از طلوع آفتاب

ققنوس وار از میان آتش دوزخ خود ساخته بر می خیزه

و حیاتی دوباره رو با ساییدن پیشونی بر خاک سرد این دنیایی

همون خاکی که از اون ساخته شده و

به اون باز خواهد گشت

همون خاکی که مادر طبیعته و

مبدا و مقصد هر چه جاندار مادی

گرامی می داره

تا بعضی چیزا از یادش نداره

 

...

 

 

هفتم : عشق ؛

 

صبح وقت مناسبی است برای نو شدن

و وقت شریفی است برای عاشق شدن

و بهترین زمان برای نو کردن عشق و عاشقی

 

فردا صبح

اگر سر از بستر مرگ بردارم

همگام با طلوع آفتاب طبیعت

آفتاب عشقی جدید در وجودم طلوع خواهد کرد

فردا

دلم به دنبال بهترین موجود این دنیا پر می کشد

فردا

از عادتها دوری می گزینم و سنتها را می شکنم و

بهترین موجود جهان را به همسری خواهم گزید

فردا

همسری برای خود خواهم داشت که هیچ بدی در وجودش نیست

فردا

همسری در کنارم خواهم داشت

که همه ی عمر آرزوی داشتنش را داشته ام

و من عاشق و مفتون و شیدای او خواهم بود

درست مثل امروز

و درست مثل روزهای قبل

دوباره عاشق خواهم شد

 

...

 

 

هشتم : ارتداد ! ؛

 

فردا صبح

اگر از بستر مرگ برخیزم

تمام باورهای ناقص گذشته را دور خواهم ریخت

و باور و دین و شناخت و حتی خدای جدیدی خواهم داشت

آنچه که امروز می پرستیدم

در برابر آنچه که فردا خواهم پرستید

آن چنان بدلی و سبک به نظر خواهد رسید

که مجبور خواهم بود باز هم توبه کنم بابت دینی که داشتم

و اعمالی که به جای آوردم

و با شجاعتی مثال زدنی

اعلام برائت و ارتداد نمایم

از آن چه که دیروز می انگاشتم می دانم

 

فردا صبح

زمانی که از بستر مرگ برخاستم

خدایی خواهم داشت

که بی همتا است

 

...

 

 

نهم : تکامل ؛

 

هر روز صبح

نوروزی است

زیبا

 

سالها است که هر شب می میرم

و هر شب تا صبح در کوره ی عاشقی خاکستر می شوم

و هر صبح

با نگرشی جدید به دنیا و زندگی

از میان خاکستر خود بر می خیزم

 

هر صبح

بهترین همسر دنیا را به بهترین وجه ممکن انتخاب می کنم

و هر روز بیش از روز پیش دوستش دارم

 

هر صبح

خدای واقعی را از میان خاکستر افکار سوخته ام بیرون می کشم و

گرد و غبار از رویش می زدایم و

می بویمش و می بوسمش و عاشقش می شوم

 

هر صبح

به دینی جدید ایمان می آورم

که دین و آیین گذشته هایم با آن قابل قیاس نیست

و هنگام مواجهه با آن

آن چنان با شور و شوق شهادتین می گویم

که انگار حتی تاااااااااااااااااااااا  فردا صبح آن را حفظ خواهم کرد !!

 

...

 

 

 

دهم : من همانم ؟! ؛

 

 

اگه دیروز ازم در باره ی همسرم سوال می کردی

می گفتم

عسل چشم

ولی اگه فردا در باره ی همسرم بپرسی

خواهم گفت

عسل چشم

 

و شاید تو فکر کنی همونیم که بودم

 

اما

این مسیح و این عسل چشم کجا و اون دیروزیا کجا

 

 

اگه دیروز ازم در باره ی دینم می پرسیدی

می گفتم

مسلمونم

ولی اگه فردا از دینم بپرسی

می گم

مسلمونم

 

و شاید تو فکر کنی همونیم که بودم

 

اما

این مسیح و این مسلمونی کجا و اون دیروزیا کجا

 

 

اگه دیروز ازم در باره ی خدایم می پرسیدی

می گفتم

الله

ولی اگه فردا از خدایم بپرسی

می گم

الله

 

و شاید تو فکر کنی همونیم که بودم

 

اما

این مسیح و این الله کجا و اون دیروزیا کجا ...

 

 

اگه دیروز می خواستی همسرمو توصیف کنم

چیزی که از خوبی او می گفتم

در برابر خوبیهایی که فردا برخواهم شمرد

کلماتی توهین آمیز به نظر می رسید !

 

اگه دیروز می خواستی دینمو توصیف کنم

چیزی که در باره ی اسلام می گفتم

در برابر اون چه که فردا خواهم گفت

کلماتی کفر آمیز به نظر می رسید

 

اگه دیروز می خواستی خدامو توصیف کنم

چیزی که در باره ی الله می گفتم

در برابر اون چه که فردا خواهم گفت

کلماتی شرک آمیز به نظر می رسید

 

اگه جز این باشه

تکامل چه معنایی داره ؟

 

واقعیت و حقیقت خارجی

در ذهن عادی مسیح

آن گونه شناخته می شه که

این ذهن بازیگوش توانایی شناختشو داره

نه آن گونه که هست

یا باید باشه

 

هر چی قدرت تمیز ذهن مسیح تقویت بشه

شناختش از واقعیات خارجی کاملتر می شه

 

نمی دونم تا کی این تکامل ادامه پیدا می کنه

و آیا روزی خواهد رسید که

در این دنیای دون

مسیح هم برسه به پایان راه

یا نه

 

ولی

می دونم که تا اون روز

آون چیزی رو می پرستم

و به اون چیزی عشق می ورزم

که ذهنم بهم نشونش داده و می ده

برداشت ذهن خودم از واقعیات بیرونی

که تا اونجا که می شه

باید به واقعیات و حقیقت نزدیکش کنم

اونم با استفاده از تموم امکانات و ظرفیت عقل و احساس نداشته ام

 

می بینی ؟

 

خیلی کار دارم

ولی بی توجه به فرصت اندکم

نشستم پای کی برد و دارم پر حرفی می کنم

 

...

 

راستی

با تموم این حرفا

به نظرت

می تونی به مسیح یا هر موجود دیگه ای که افکارشو نمی پسندی

برچسب ارتداد بزنی ؟!!

اونم ،

وقتی که ؛

یسبح لله ما فی السموات و الارض ...

 

...

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی