عـــــــــــا دی




یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 553905

Powered by BlogSky.com

دوشنبه 8 آبان‌ماه سال 1385
... باد پاییز سرده ...


 سلام

اول  :  یه پست خزونی عادی ؛

گفته بودم که می خوام اون پست نافرجاممو
بالاخره بعد از گذشتن حدود ده ماه بیارم و بذارمش توی وبلاگ عادیم
می خواستم دو بخشش کنم
ولی به دو دلیل خلاصش کردم و تبدیلش کردم به یه پست بلاگسکای مجانی پسند !
اولا دیدم بعضی از حرفا و نوشته هاش مربوط به همون روزا بوده و تکرارشون جالب نیست
و بعد این که دوست نداشتم زیاد به تاخیر بیفته
چی به تاخیر بیفته ؟؟
یه قول
آخه به یکی قول دادم که یه پست ویژه بهش تخصیص بدم و
توش ازش تعریف کنم و
البته
یه عذر خواهی عادی
:)
...


 دوم : پاییز ؛
 
هر سال در مورد پاییز تو وبلاگای مختلف مطالب جورواجوری می بینیم و می خونیم
از شعر گرفته تا قطعه ی ادبی و درددل و توصیفات عادی و ...
لازم نیست حتما زاده ی پاییز باشی تا پاییز برات جذابیت داشته باشه
پاییز فصلیه که نمی شه ازش بی تفاوت گذشت
 
پاییز در طبیعت ، جشنواره ی رنگهاست
پاییز فصل مهاجرت پرستوهاست
پاییز فصل مرگ برگهاست
پاییز فصل دلتنگیهاست
پاییز زیباست
پاییز فصل رنگین کمونه
پاییز غمش تو دل زنده می مونه
پاییز فصل لرزش دلهای عاشق و جوونه
پاییز وقتیه که می تونی اشک بریزی بی بهونه
پاییز فصل میلاد یه عده از آدمای دیوونه و مهربونه
...
 
تعبیرای زیادی از پاییز شده
تو بعضی از کتابای طالع بینی و علوم عجیب غریبه هم یه چیزایی نوشته شده در بارش
ولی مسیح
به عنوان یکی از خزان زادگان
دوست نداره که بازگو کننده ی اقوال دیگران باشه
دلش می خواد اگه در باره ی پاییز یا هر چیز دیگه ای می نویسه
فقط حرفای دل خودشو بزنه
حتی اگه حرفاش بی معنی و پوچ باشه
حتی اگه حرفاش عادی و بی ارزش باشه
حتی اگه حرفاش نشخوار حرفای دیگرون به نظر بیان
حتی اگه افکارش یا خودش عتیقه به حساب بیان
حتی اگه بعدها خودشم به این نتیجه برسه که بعضی از حرفایی که نوشته غلط بوده
اما
مسیح دوست داره فقط حرف خودشو بزنه
حرف دل خودشو
می دونی چرا ؟
خب
حق داری ندونی
چون خود مسیح هم دقیقا نمی دونه
اما
اینو می دونه ؛
یکی از دلایل این رفتار مسیح اینه که
مسیح
زاده ی پاییزه
 

 
سوم : خرافه ،‌ علم ، شهود ، تجربه ، بادکنک بازی ؛
 
در مورد سالها ، فصلها ، ماهها و روزهای مختلف
و تاثیری که هر کدوم بروی افرادی که درشون متولد می شن ، می ذارن
حرفا و کتابای زیادی هست
مسیح کاری نداره که اونا چی هستن
هر کسی با توجه به نوع نگرش خودش به دنیا
یه اسمی براشون می پسنده و انتخاب می کنه
اما اینایی که مسیح می خواد بنویسه
هیچی نیستن
فقط و فقط
نتیجه ی پرواز آزاد و یله ی بادکنک ذهن بازیگوش مسیح در فضای میان ذهنی هستن
فضای میان ذهنی چیه ؟؟!!
همون دیگه
بستری که ذهن افراد مختلف درش قرار داره و
گاهی می تونه درونش به پرواز دربیاد و
با بادهای ناشی از فوتهای صادر شده از اذهان دیگه
یا
محیط غیر ذهنی
تو اون فضا پر بکشه و بازیگوشی کنه
حالا متوجه شدی ؟؟!!!
جدی ؟
من که خودم هنوز نمی دونم چی گفتم !!!
هر کی متوجه شد به مسیحم بگه معنی این تعریفش چی بوده !!!
...
پس هر کی اهل بادکنک بازی نیست از خوندن این نوشته صرف نظر کنه
چون توش نه از علم نشونی دیده می شه
نه از تجربه اثری هست
نه کشف و شهودی در کار بوده
نه از هیچ چیز به درد بخور دیگه ای خبری هست
 
و همون طور که گفتم
فقط و فقط یه نوع تمرین بادکنک بازیه
و بس
 
مسیح می خواد ببینه
ذهن عادیش تا چه حد می تونه بازیگوشی کنه
و در این بازیگوشی
تا چه حد می تونه مفاهیم غریب خلق کنه
 
 
 
چهارم : پاییز از دید مسیح ؛
 
خب
توی پست قبلیم کامنتی که برای پرستو گذاشته بودم
و توش در باره ی پاییزم صحبت کرده بودم
هست
پس لازم نیست اون حرفا رو تکرار کنم
 
ولی
نوشتن این پست پاییزی یه مفهوم خاصی برای خود مسیح داره
و اون اینه که پاییز ذهنی مسیح
خیلی فراتر از یه فصله
پاییز یه دنیاس
پاییز یه مکتبه
پاییز یه طرز فکره
پاییز یه منش زندگیه
پاییز جاریه توی تموم فصلا و توی تموم سالها و
حتی توی تموم لحظه ها
 
درست مثل هندونه
 
هندونه ی عزیزی که
مسیح
تموم دنیا رو توش می بینه
و اونو معادل تموم دنیا می دونه
 
راستی
برای عمو هندونه ی عزیزمم تو یکی از کامنتام اینو نوشته بودم :
 
در مورد پاییز گفتی

مسیح فکر می کنه پاییز بین فصلا مثل هندونه هستش بین میوه (‌صیفی ) ها

حالا چراش بمونه برای پست بعدیم که تو ذهنم دارم این ور و اونورش می کنم تا ببینم کی همت می کنم بشینم و بنویسمش

برام جالبه که چه قدر دو تا ذهن می تونن به هم نزدیک باشن ذهن هندونه ای یه عموی جوون و ذهن عادی یه مسیح پیر

:)

فقط اینو بگم که به نظر مسیح عمر این دنیا مقطعی از زمانه که مسیح بهش می گه فصل پاییز آفرینش ...

پس تموم فصلای سال تو بستری از پاییز قرار دارن
...
 
 
 
پنجم : اربعه ؛
 
فصول اربعه
جهات اصلی اربعه
جهات فرعی اربعه
اسفار اربعه
عناصر اربعه
طبایع (؟!) اربعه
چهار عمل اصلی !
موجودات چهار دست و پا
خور و خواب و خشم و شهوت ( 4 تا )
 
...
یاد دکتر شریعتی به خیر
نوشته های نابش تو کتاب خونیای دوران جوونی مسیح سهم ویژه ای داشت
...
 
گفتم پاییز فصل سوم از کتاب چهار فصله ی ساله
 
بهار پر طراوت و زندگی بخش
تابستون پر حرارت عاشقی
خزون هزار رنگ هزار نقش
زمستون یک رنگ سپید
 
می شه از یه نگاه چهار فصل سالو تمثیلی از چهار دوره ی زندگی آدما دونست
 
بهار فصل رویایی و پاک کودکی
تابستون فصل رسیدگی و پر حرارت جوونی
پاییز فصل میانسالی و حرکت به سوی پختگی
و  زمستون   فصل فرهیختگی و کمال عقل
 
می شه از یه نگاه دیگه چهار فصل سالو تمثیلی از چهار دوره زندگی آدما دونست ( !!! ) :
 
بهار دوران پاک زندگی در بهشت
تابستون دوران زندگی در بطن مادر برای انتقال به دنیایی مادی
خزان دوران تحمل زندگی مادی در دنیای مادی
و زمستون دوران زندگی در بطن خاک برای انتقال به دنیای بعدی
 
می شه تصور کرد که معمولا
 
بهاریا ؛‌ پاکترین موجودات عالمن و در برابر سختیها و زشتیهای دنیای مادی ، حساسترین موجودات
تابستونیا ؛‌ پر انرژی ترین موجودات عالمن و پر ثمرترین موجودات برای دنیای مادی
پاییزیا ؛ متجانس ترین موجودات عالم با دنیای مادی هستن و سخت کوشترین و مداراگرترین موجودات در برابر سختیها و مشکلات
و زمستونیا ؛ عاقل ترین موجودات عالمن و درکشون از مسائل مختلف می تونه چراغ راه بقیه باشه
 
می شه تصور کرد که
 
این دنیا خزان آفرینشه و تموم فصلای این دنیایی توی بستری از خزان جارین
 
می شه تصور کرد که
 
پاییز تنها فصل نزولی به سمت زیر صفره (؟!)
 ...

 
ششم : نزولی ترین نزول برای پرشی به سوی صعود ؛
 
گفتم پاییز تنها فصل نزولی به زیر صفره
یعنی چی ؟
 
تو روز اول بهار که نوروز رو جشن می گیریم اعتدال برقراره
شب و روز مساوین
و می شه گفت خورشید در نقطه ی صفر قرار داره
بعد کم کم در طول بهار
به طول روزا و سهمیه ی استفاده ی ( نیم کره ی شمالی ) زمین از مهر اضافه می شه
تا جایی که در پایان بهار بیشترین زمان شبانه روز به روز و روشنایی و خورشید اختصاص داره
در طول تابستون اولین مرحله ی نزول مهر آغاز می شه
اما می دونیم که تابستون گرمترین فصل ساله
چون خورشید از نوک قله ی بالاترین حد صعودشه که داره نزول می کنه
و در پایان تابستون که دیگه از اون شکوه و مقام والا خبری نیست
تازه رسیده به نقطه ی صفر
یعنی یه چیزی تو مایه های اول بهار
به این تفاوت که اول بهار و آخر تابستون خورشید در نقطه ی 0+ قرار داشت و
در ابتدای پاییز می رسه به نقطه ی 0-
یعنی روند حرکتش هنوزم نزولیه
خب تا اینجای کار ( پایان تابستون ) همه ی نمودار بالای محور x   ها قرار داره
ولی از اول پاییز حرکت به سوی زیر صفر و زیر محور x  ها شروع می شه
در فصل سوم سال
مدام روند حرکتی خورشید به سویی ادامه داره که موجب کاهش سهمیه ی مردم از مهر می شه
تا این که در آخرین شب بعد از آخرین روز پاییزی
که دیگه همه تو فکر شمردن جوجه هاشون هستن ،
مردم ( نیم کره ی شمالی ) زمین طولانی ترین شب سالو تجربه می کنن
و همزمان سیر نزولی هم به پایان می رسه
چون از فردای اون شب که به تولد مهر معروفه ( یلدا ؛ شب میلاد )
خورشید بالندگی و سیر صعودی خودشو از سر می گیره
انگار که در طول پاییز
در این مرحله
فنر تامین کننده ی انرژی جهان تا بیشترین حد ممکن فشرده شده
و پتانسیلی رو ایجاد می کنه که خورشیدو برای یه مسیر صعودی شش ماهه شارژ می کنه
و با این که در طول سه ماه زمستون هم
حرکت خورشید زیر محور افقی قرار داره ، ولی
روند صعودیش باعث می شه که زمستون فرقای اساسی با خزان داشته باشه
 همون طور که با وجود روند صعودی ای که داره
به دلیل قرار گرفتن زیر محور x  ها با بهار هم تفاوتای اساسی داره

 
هفتم : رابطه ی پاییز و‌ پایین ؛
 
خب
هر طور که حساب کنیم
پاییز عزیز
پایینی ترین فصل ساله
آدمایی که تو پاییز عمرشون قرار دارن
نه شادی و پاکی دوران بهار کودکی رو تو وجودشون حس می کنن
نه شور و انرژی تابستون جوونی رو
و نه پختگی و فراست زمستون کهنسالی رو

پاییز فصل زندگی دنیویه که در بین مراحل زندگی بشر
سخت ترین و حساسترین دورانه
و اسم دنیای دون خودش معرف پایینی بودن پاییزه
پاییز فصلیه که حتی
برگهای بالاترین شاخه های درختان سر به فلک کشیده هم
باید لذت سقوط آزادو تجربه کنن
و با هبوطی هراسناک پای بر زمین خاکی بذارن
و روی خاک و آب و گل زمین بلولن
و با هم تماسی زمینی از نوع زندگی کوتاه این دنیایی برقرار کنن
و رو به تکاملی پیش برن که ظاهرش در نظر اکثر مردم فساد و پوسیدگیه
 
اما همین خاصیتهای خزانه که اونو به  با ارزشترین فصل در نظر مسیح تبدیل کرده
 
ببین پارسال پریدخت تو وبلاگش ( واگویه ها ) چی نوشته بود برای پاییز :
 
پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج سرِ کاج
پاشویه پُر از برگ خزان دیده زرد است
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است
تا روی زمین بوسه زند بر لبِ برگی
هر برگ که در روی زمین است
تا باز کند ناز و دود گوشه دنجی
آنگاه بپیچند
لب را به لب هم
آنگاه بسایند
تن را به تنِ هم
آنگاه بمیرند
تا باز پس از مرگ
آرام نگیرند
جاوید بمانند
سر باز از بغل باغچه آرند
آواز بخوانند:
- پاییز چه زیباست
 من نیز بخوانم :
- پاییزِ دو چشمِ تو چه زیباست.
چه زیباست! ...
 
 
هشتم : بازم می شه تصور کرد ؟‌ ؛
 
خب چرا نشه
مثلا
می شه گفت عناصر اربعه هم در فصل پاییز تجلی بیشتری دارن
نمی شه گفت ؟
خب
خیلی چیزا رو می شه گفت
ولی بعد برای توجیهش یه من چسب دو قلو مورد نیازه !

بذار ببینم
یکی از مشخصه های اصلی پاییز
باد سرد پاییزیه که کار حضرت عزراییل و یا بهتر بگم کار یه قابله رو برای برگا انجام می ده
پس تاثیر مهم و جایگاه و رد پای یکی از عناصر چهار گانه ( باد ) پیدا شد تو پاییز
خب
باد برگارو میندازه روی خاک
گفتم که پاییز در بین دورانهای تکامل بشری به دنیای خاکی تعلق داره
پس خاک در سرشت پاییز تنیده شده
همون طور که پاییز در سرشت دنیای خاکی مستتره
این شد دو تا
دو تا عنصر دیگه اون قدر حضورشون تو فصل پاییز بارزه که از هر کدوم برای نامیدن یه ماه از خزان استفاده شده
آبان به نیابت از عنصر آب مایه ی حیات
و آذر همون آتشی که مقوم حیاته
 
 
نهم : ماههای پاییزی فرصتهایی برای تذکر ؛
 
پاییز اولش با مهر شروع می شه و آخرش به شب تولد دوباره ی مهر ختم می شه
تابستونی که گرمترین اشعه های خورشیدو به همه ارزونی می کنه
وقتی به پایان می رسه و می بینه که مهر به نقطه ی صفر رسیده
اونو به پاییز تقدیم می کنه
پس پاییز با ، ارزشمندترین هدیه ای شروع می شه که
در حال زواله
باید براش فکری کرد
باید اهمیت وجودشو به همه یاد آور شد
باید در بارش تبلیغات کرد
پس بیا نام اولین ماه خزانو بذاریم مهر
که یاد آور ارزش خورشید باشه
اگه می بینیم که مهر طبیعت در حال سقوط و نزوله
بیاییم مهر رو تو دلامون زنده نگهداریم و تقویتش کنیم تا دنیامون از مهر خالی نشه و نقصانشو حس نکنه
حالا که تازه تابستون تموم شده و سه ماه گرمای خورشیدو تو سلولامون ذخیره کردیم
بیاییم تو فصل خزان از ذخیره ی مهر دلامون استفاده کنیم تا دیدن جای خالی خورشید در بالای محور افقی برامون عادت نشه
البته
لازمم نیست که اسم همه ی پاییزو بذاریم مهر
همون یک سوم ابتداییش برای تذکر و جمع شدن حواسا کافیه
تو این یه ماه ، باد پاییزی برگای زیادیو با خاک تیره و زندگی روی خاک آشتی می ده

بعد از مهر
نوبت آبانه که
با یادآوری مایه ی حیات و آبادانی
آبادی دلها و آبادانی آینده رو به یادمون بیاره
خب
اگه پاییز فصل این دنیایی باشه
آبادانی دنیاهای بعدی بعد از پاسداشت مهر در دلها
مهمترین چیزیه که باید به خاطر سپرد

کم کم که به آخرای پاییز می رسیم
و خورشیدم تو مراحل سقوطش به زیر صفر
نزدیک به ناامید کننده ترین نقطه می شه
ماه آذر می رسه
آذر یاد آور آتشه
آتشی که به یاد آوردنش و پاسداری از اون می تونه ره توشه ای باشه برای فصل سخت بعدی
همون عنصری که عشقو بهش منتسب می کنن
معروفترین احساسی که از رسوخ عشق به کالبد خاکی بشر توصیف شده ،
افتادن آتش عشق به خرمن وجوده
بی خود نیست که آتشو همواره مقدس دونستن و در فروزان نگه داشتنش کوشیدن
این ماه اون قدر انرژی تو خودش داره که انرژی لازم برای تولد دوباره خورشید و صعود شش ماهه ی اونو تامین می کنه
و این راز عشقه
دلایی که مهرو تو خودشون پاسداری کردن و با آب زلال وجودشون عطششو رفع کردن و نیازشونو به اون برای آبادانی فردا باور و ابراز کردن
تو ماه آذر
با آتش عشقی که تو دلای پاییزیشون شعله ور می شه
نقصان رو به تزاید سهمشون از خورشیدو جبران می کنن
 
شایدم برای همینه که اکثر متولدین آذر پوست کلفت ترین موجودات عالمن
شایدم برای همینه که اکثر متولدین آذر عاشق پیشه ترین موجودات عالمن
شایدم برای همینه که اکثر متولدین آذر خزان دل ترین موجودات عالمن
شایدم ...
 
 
 
 
دهم : فرزندان خزان ؛
 
 
تا اونجا که مسیح ذهنش یاری می کنه
در این چهار دهه ای که از عمرش گذشته
متوجه شده که
اکثر متولدین فصل پاییز
رفتار و خصلتهایی شبیه به هم دارن
ولی
این رفتارها و خصلتها فقط مختص پاییززادگان نیست و
در بین متولدین فصلهای دیگه ی سال هم گاهی دیده می شه
پس با این که
بیشترین فراوانیش
دربین جامعه خزان زاده قرار داره
مسیح ترجیح می ده برای دسته بندی این موجودات جالب توجه
به جای عنوان فرزندان خزان
از عنوان صاحبان دلهای پاییزی استفاده کنه
 
قبل از ادامه این توضیحم بدم که
دل پاییزی در نگاه مسیح
با دل خزان زده تفاوت داره
دل خزان زده
یه چیزی تو مایه های دل کویریه که
قبلا در بارش یه پست عادی مثل همین پست نوشته بودم
البته نه دقیقا مثل اون
ولی فعلا
موضوع بادکنک بازی مسیح
دل خزان زده نیست
فعلا می خوام از دل پاییزی و خزان دلان بنویسم
...
 
 
یازدهم : دلهای پاییزی ؛
 
افرادی که صاحب دلهای پاییزین
موجوداتی هستن که در نواختن هیچ سازی به اندازه ی ساز مخالف مهارت ندارن
و در عین حال
بیشترین تاب رو برای تحمل صدای ساز دیگرون دارن
اگه کسی بخواد در دلهای پاییزی نفوذ کنه
بهتره که اگه تو منطق و استدلال تسلط کافی نداره
اصلا سعی نکنه از راه عقل وارد بشه

اصلا چه نیازی هست که راه خودشو دور کنه
دل پاییزی خودش دروازه ی پهناوری داره که
حداقل برای یه بار
هر کسی می تونه بدون مشکل واردش بشه
فقط کافیه که رمز عبورشو ندونه ؟؟؟!!!!!!
:)
هر چی در برابر یه خزان دل
ساده تر و عادی تر و بی ریا تر و از زرنگ بازی دور تر و عاری باشی
در گذر از دروازه های دل پاییزی او دردسرت کمتره
گاهی حتی یه دل پاییزی به اتوبانی تبدیل می شه که
در هر لحظه چندین عشق عادی واردش می شه
بدون این که هیچ ترافیکی پیش بیاد
و هیچ نگرانی از بابت جای پارک وجود داشته باشه
در واقع هر چی ورودی به یه دل پاییزی بیشتر باشه
اون دل بزرگتر می شه و عمیق تر
و امکان نداره که ظرفیتش تکمیل بشه
برعکس
تنها حالتی که ممکنه یه دل پاییزی ترک بخوره
وقتیه که از هر عشقی خالی بشه
و در موارد حاد
حتی امکان ترکیدنش هم هست !!!
پس
بهترین راه نفوذ در وجود سنگی یه خزان دل
راه دلشه
و به قول پرستو
برای نفوذ در سنگ
باید مثل آب بود
...
 
اما یه توصیه بهت می کنم
اگه به فرض محال
تونستی از راه عقل به دل اونا نفوذ کنی
هیچ وقت فکر نکن که دیگه کار  تموم شده
و اونا رو مرید طرز فکر و اندیشه ی خودت کردی
و از اون مهمتر
بازم توصیه ی قبلیمو تکرار می کنم که
اگه واقعا قدرت و تسلط کافی نداری
اصلا در جهت اقناع صاحبان دلهای پاییزی از طریق اثبات عقلی تلاش نکن
 
خزان دلان ، اکثرا ذهن بازیگوشی دارن که وقتی رو در رو داری باهاشون صحبت می کنی
یه هو متوجه می شی که از تموم زوایا به ذهنت نگاه کردن و پشت و روتو دیدن
هیچ کس نباید اون قدر خوش خیال باشه که
فکر کنه می تونه موقع بازی کارتهاشو از دید اون ذهنهای بازیگوش مخفی نگه داره
پس توصیه می کنم
با پاییزدلان رو باز بازی کنی
 
اصلا همون طور که گفتم تنها راه نفوذ در وجود اونا همینه
این که از کسی صداقت و یکرنگی ببینن
و این که حس کنن داری از راه دل وارد وجودشون می شی
دلهای پاییز
معمولا درهاشون به روی همه بازه
رسوخ از این دروازه ی گسترده به قدری راحته که
شاید کمتر کسی بتونه تصورشو بکنه
ولی
وقتی از این دروازه گذشتی
دیگه به این سادگیا نمی تونی ازش خارج بشی
اون وقته که می تونی مطمئن باشی
که تا ابد تموم یا بخشی از اون دلو در سلطه داری
حتی اگه کاری کنی که بیرون بیفتی هم
بدون که ، اون بخش خاص همیشه برای خاطرات تو خالی می مونه
اینه که دلهای پاییزی
معمولا حفره هایی دارن
که هیچ چیزی نمی تونه پرشون کنه
پس اگه روزی  دیدی که توی یه دل پاییزی جایی برای خودت دست و پا کردی
حق داری که تا ابد اونو متعلق به خودت بدونی
ولی
اصلا انتظار نداشته باش که خودتم تا ابد همونجا موندگار باشی !
 
چون هر قدر که رسوخ به یه دل پاییزی
بر خلاف نفوذناپذیری مفرطی که از خودش نشون می ده خیلی سادست ؛
رونده شدن از اون دل ؛ سهلتره
فقط کافیه که
نشون بدی اهل حسابی
و به فهم زاده ی پاییز اعتقادی نداری
و حس می کنی که افسار عقل اونو به دست گرفتی
 
یه چیزی بگم راحتت کنم
پاییزدلانی که مسیح تا حالا شناخته
اصلا عقلشون افسار نداره
که کسی بتونه در دستش بگیره
پس هیچ کسی نمی تونه از عقل اونا سواری بگیره
در عوض
افسار تموم وجودشون به دلشون وصله
پس اگه یه پاییزدل چموش به تورت خورد که خواستی درش نفوذ کنی
از راه دل وارد شو
و افسار دلشو به راحتی به دست بیار
هیچ دلی رو رام تر از دل پاییزی ندیدم تا حالا
راحت می لرزه
راحت اهلی می شه
راحت راه درهای بازشو بهت نشون می ده
راحت افسارشو به دستت می سپره
راحت صمیمی می شه
و از همه ی اینا راحت تر ؛
خیلی آسون می شکنه
و خیلی راحت لایه ای از جنس سنگ روی اون دل نرمو می پوشونه
و وقتی از یه دل پاییزی خارج شدی
گذر دوباره از دروازه ای که زمانی با سخاوت به روی همه گشوده بود
برات مشکل ترین کار دنیا می شه
 
می دونی چرا ؟
چون عقل کم کار پاییزدلان تنها در یه زمینه پرکاره
و اون
دادن تحلیل به دلشونه
اینه که
اون مرکب رهوار
یعنی دل پاییزی پاییزدلان
همون طور که خیلی راحت رام می شه
خیلی راحتم رم می کنه
فقط کافیه یه گزارش نامناسب از عقل به دست دل پاییزی برسه
...
دل پاییزی
دلیه که دوست داره
باهاش صاف و یه رنگ باشی
حتی وقتی می خوای گولش بزنی
اصلا شاید بشه گفت که دل پاییزی از گول خوردن خوشش هم میاد
اما به شرطی که
ابله حسابش نکنی
:)
 
دل پاییزی دلیه که می تونی
تموم غم و غصه ی دنیا رو توش تخلیه کنی
بدون این که
حتی ذره ای کم بیاره
و بدون این که
ذره ای از محتویات درون خودشو بروز بده
معمولا به همین خاطر پاییز دلا سنگ صبورای خوبی هستن
تموم دوستا و آشناها و همکارا و ...
وقتی حرفی دارن که تو دلشون قلمبه شده و نمی تونن به هر کسی بگنش
می رن سراغ کسی که پاییز دله
به راحتی حرفاشونو بیرون می ریزن و
به راحتی بیشتر اون چیزی رو که دلشونو به درد آورده تخلیه می کنن
خب
پاییز دلا از این بابت ممکنه که رنج ببرن
اما به نوعی شادی درونی هم می رسن
البته
پاییز دل داریم تا پاییز دل
...
حالا بعدا بیشتر در بارش می نویسم
 
 
هر چند که دل پاییزی
مثل هوای پاییزی
اکثرا گرفته و بارونیه
ولی
بارششو کمتر کسی دیده
معمولا
دلهای پاییزی
فقط با صاحبان دلهایی از جنس خودشون اون قدر اخت می شن که
بتونن پیشش ببارنو کمی خودشونو تخلیه کنن
اونم نه هر دل پاییزی ای !

 
دلای پاییزی
مثل باغ خزون زده ای می مونن
که راحت می شه از این سرش اون سرشو دید زد
بدون این که
وجود برگهای انبوه
مانعی در این راه ایجاد کنن
می دونی چرا ؟
چون برگای این دلا
همه ریختن
و روی زمین پراکندن
درست مثل
بازی (...) روباز
فقط کافیه طرز خوندنشو بلد باشی
تا بتونی خطوط نوشته شده
بر سطر سطر این برگهای پراکنده رو بخونی
...
 
پاییز دلان تشنه ی محبتن
ولی
درست توی لحظه ای که بی تاب می شن و
تنها آرزوشون اینه که
یه شونه ی صمیمی و امنو گیر بیارن
تا سرشونو بذارن روشو
های های گریه کنن و
دردهای انباشته شده تو دلشونو بریزن بیرون
آمادگی اینو هم دارن که رم کنن
و با قساوت هر چه تمامتر
آتیش به دل خودشون بزنن
و خودشونو سر سخت و بی نیاز و مغرور ترین موجود دنیا جلوه بدن
و
باز هم
آمادگی دارن
که صنگ صبور تو بشن
و سر تو رو شونشون جای بدن
و برات از امید بگن و آینده
و پذیرای تموم غمهای دلت بشن
...
 
دل پاییزی
دلیه که
توی این دنیا کار داره
وابسته ی به گل و آب و خاک این دنیاس
ولی
از خلال رسوبات همین رودخونه ی گل آلود
نوری رو جسنجو می کنه
که تو هیچ آسمونی نمی شه پیداش کرد
...
 
دل پاییزی
...
بگذریم
گفتنیها کم نیست
شاید بعدا بازم بنویسم در بارش
و شاید بعدا یه کم جای اون همه سه نقطه ای رو که تو این قسمت گذاشتم پر کنم
...
 
 
 
دوازدهم : خزان دلان غیر پاییزی ؛
 
گفتم که خزان دلی مختص فرزندان پاییز نیست
اما
اینم بگم که متولدین سایر فصلها
وقتی خزان دل بار میان
رنج بیشتری رو نسبت به خزان زادگان تحمل می کنن
روح لطیف بهاریا
روحیه ی انرژیک و شاد تابستونیا
و غم سنگین دانایی و فهمی که زمستونیا دارن
یه کمی با خزان دلی تداخل داره
و از این رهگذر
بیشترین آسیبو به اونا می رسونه
 
در حالی که تحمل رنج خزان دلی برای اکثر پاییزیا زیاد مشکل نیست و
در بعضی مواقع
شیرین هم هست
 
مخصوصا اگه اون خزان دل
 
زاده آذر هم باشه
 
...
 
دلم می خواست در باره ی بعضی از دوستان پاییزی هم بنویسم
ولی دیگه خیلی دیر وقته
فردام که خدا کمکم کنه که سر کار چرت نزنم !!!
پس بمونه برای یه فرصت دیگه
شایدم یه خزان دیگه ...
 
 
...

سیزدهم : چریک پیر ؛

همون طور که گفتم
پست بعدیم یه پست ویژه در باره ی یه وبلاگ نویس خاصه
یه چریک پیر ...
...
 
 

سربلند بمونیم و ایرونی

 

 پی نوشت :

اگه دوست داشتی به پست پاییزی سال ۸۶ وبلاگ عادی هم یه نگاهی بندازی اینجا کلیلک کن