عـــــــــــا دی




یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 553882

Powered by BlogSky.com

سه‌شنبه 18 مهر‌ماه سال 1385
برای دل عاشق عابد


سلام

:)

عابد عزیزم برای پستی که تحت عنوان امشب نوشته بودم این نظرو گذاشته بود :

... شاید من هم امشب در اوج اسمانها بودم .. ولی از نوع غمش
برام دعا کن ... خیلی غمگین شدم ... هر چی میکشم از عشقه

:)

می خوام توی این پستم کمی با دل عاشق و پاک عابد درد دل کنم

عابد جان

تا اونجا که من می دونم
رفتن و رسیدن به اوج آسمونا
بدون داشتن باری از غم توی دل ممکن نیست
این غمه
و تنها و تنها غمه
که چنین قدرتی رو به بنی بشر می بخشه
مخصوصا
غمی که از عشق ناشی بشه
پس
خیال نکن که توی این حس و حال تنهایی

چه سعادتی از این بالاتر که هر چی بکشی از عشق بکشی ؟

یادته ؟

چند ماه پیشم یه کامنت برام گذاشته بودی و توش از یه جوون عاشق نوشتی بودی برام

یادمه
اون موقع
برای اولین بار این آهنگی که الان روی وبلاگمه رو در پاسخ کامنت تو گذاشتمش
یادته ؟

اون موقع
پیامی که از این آهنگ می گرفتم این بود که
این آهنگو نوعی دیالوگ می دیدم
یه دیالوگ بین خدا و اشرف مخلوقاتش
بین مادر طبیعت و زیبا ترین و پر بارترین محصولاتش !!
بین قانون لایتغیر هستی و محکومینی که
سواد خوندن این قانون و حکمی که براشون صادر شده رو ندارن
به جز معدودی

تا حالا شده گوشتو بذاری روی چمنای خیس از بارون و سعی کنی صدای زمینو گوش کنی ؟
تا حالا شده در کنار دریا ذهنتو از هر چیزی خالی کنی و
تموم روزنه های وجودتو باز کنی برای ورود ملودی عظیم دریا ؟
تا حالا شده یه شب مهتابی توی جنگل یا بالای کوه
گوش بدی به آواز جیرجیرکا و زوزه ی گرگا ؟
تا حالا شده دلتو بسپری به اوای زیبای بادی که توی گندمزار می دوه ؟
تا حالا شده صبح کله ی سحر با صدای گوسفندا و عوعوی سگای گله از خواب بیدار بشی ؟
تا حالا شده بوی عقاقیا گیجت کنه ؟
تا حالا شده ته یه دره کنار یه رودخونه ی کوچولوی پر شتاب
ذهنتو به پرواز درآورده باشی ؟
تا حالا صدای شعف پروانه ای رو که دست و صورتشو با شبنم روی گل می شوره شنیدی ؟
تا حالا راز و نیاز عاشقانه ی قمریهایی رو که
پشت پنجره سر تو پر هم فرو می برن و
قربون صدقه ی هم می رن شنیدی ؟
تا حالا صدای نفوذ آب بارون تابستونی ای رو توی خاک تفتیده ی یه صحرای داغ شنیدی ؟
تا حالا ملودی زندگی رو توی حرکات خستگی ناپذیر یه سوسک صحرایی که
فضله ی حیوونی رو قل می ده تا به لونه ببره شنیدی ؟
می دونم که خیلی از این صداهارو شنیدی
توی تموم این موقعیتا می شه ملودی عظیم هستی رو شنید
می شه اون ملودی بم و بی خش و سنگینو تشخیص داد که
قانون طبیعتو پاس می داره !

و جز انسان
هیچ موجودی از این قانون سرپیچی نمی کنه
هیچ گرگی از سر خشم و نفرت و کینه و عداوت گلوی هیچ بره ای رو نمی دره
هیچ گربه ای با هیچ ماهی ای پدر کشتگی نداره
هیچ صیادی بد صیدشو نمی خواد
هیچ شیری هنگام دریدن شکم هیچ آهویی بهش فحش خوار مادر نمی ده !!!!!!!!
هیچ قورباغه ای وقتی با یه افعی پیر و بی دندون برخورد می کنه
افکار پلید به ذهنش خطور نمی کنه !!
و هیچ تمساحی برای شکارش اشک تمساح نمی ریزه

فقط این انسانه که تونسته بر خلاف روال و قانون طبیعی
همه چیز این عالمو به هم بریزه و با اون ملودی ناهمگونش همه چیزو به گند بکشه
و فقط این انسانه که می تونه بالاخره با قدرت فکر و روح خودش
شایستگی پیوستن به طبیعتو پیدا کنه
و اون روز
روزیه که
از دید مسیح
انسان شایسته ی لقاء الله می شه
و شایسته ی فنای فی الله

از دید ذهن عادی مسیح
اون ملودی بم و آروم و با طمانینه و پر صلابت
راز آفرینشو توی گوش بشر زمزمه می کنه
و اون ملودی زیر و لرزون و مضطرب
پاسخیه که بشر به اون صدای قدرتمند می ده

اگه به زیر و بم و
تن و اصوات اون ملودیها توجه کنی
می بینی که
بشر
دقیقا همون چیزی رو که باید بشنوه و یاد بگیره و به کار ببنده
نمی شنوه یا اگه بشنوه یاد نمی گیره و یا اگه یاد می گیره به کار نمی بنده !

اون ملودی بم مثل پدر یا مادر مهربونی که
گذشته و حال و آینده ی فرزند دلبندش در پیش روشه
راه و رسم و راز و رمز زندگی رو سعی می کنه به فرزند بیاموزه
ولی بازتابی که از فرزند می شنوه
بهش ثابت می کنه که فرزند دلبندش ، هنوز نیاموخته

اون ملودی بم روند جاری و ساری در رگ تک تک موجودات هستیه
به جز انسان
قانون سنگه و آب و آتش و باد و خاک و پرنده و چرنده و جن و ملک
ولی ملودی انسانی
ملودی دیگه ایه که در برابر اون ملودی پر عظمت
با تموم ضعف و لرزشی که داره
خودنمایی می کنه

آدما
از دید مسیح عادی
سازهایی هستن که ساخته شدن برای ترنم اختیاری و اکتسابی ملودی عظیم هستی
بر خلاف دیگر موجودات که
بدون اختیار و از روی جبره که مشقاشون هیچ غلط املایی و انشایی نداره

حسابشو بکن
اگه یه موجودی پیدا بشه که
مجبور نباشه و
جاهل باشه و
کاراش به تمامی از روی غریزه نباشه و
حق انتخاب داشته باشه و
خودش بتونه به اون چیزی بدل بشه که براش برنامه ریزی شده
چه موجود با ارزشی می تونه باشه !!

کامپیوتر و هوش مصنوعی و ربات شاید بتونه به عنوان اوج خلاقیت بشر امروزی به شمار بیاد
حالا فرض کن
یه کامپیوتری ساخته بشه که
بدون سیستم عامل
و تنها با تنظیمات اساسی ای که روی بایاسش ( فطرتش ) نصب شده
خودش برای خودش سیستم عامل بسازه یا انتخاب کنه و
خودش به تولید برنامه های کاربردی برای خودش مشغول بشه

چنین کامپیوتری اگه ساخته بشه
تو
به سازنده ی اون مخلوق
حق نمی دی به خودش لقب احسن المبتکرین و المخترعین (؟!!) بده ؟؟

حالا قصه ی انسان و این دنیا هم یه چیزیه توی همین مایه ها
من و تو اومدیم توی این دنیا که
تنها با استفاده از تنظیمات اساسی فطرتمون
و با استفاده از دفترچه های راهنمایی که سازندمون در اختیارمون گذاشته
و با استفاده از برنامه های هلپی که توی سیستم داخلیمون پیدا می شه
و با استفاده از قدرت پردازشگر قویمون
و با استفاده از تموم نشونه ها و راهنمایی هایی که در اطرافمون
هر روز و هر شب و هر ساعت و هر لحظه می بینیم و می شنویم
راهمونو طوری انتخاب کنیم و بسازیم که
بدل کنیم خود خاکیمونو
به سازی آسمونی
که در ارکستر عظیم هستی
با هارمونی زیبای طبیعت و آفرینش
هم نوا و هم نغمه و هماهنگ بشیم

می شنوی ؟

اون ملودی پیر
اون ملودی با ابهت
اون ملودی سنگین و پر طمانیه
هیچ وقت خسته نمی شه از
تکرار و تکرار و تکرار
و ارشاد و ارشاد و ارشاد

و اون ملودی لرزون هم
خسته نمی شه از
اشتباه و اشتباه و اشتباه
و فالش و فالش و فالش نوازی و سرایی و ترنم !!!

قصه ی عشق و عاشقیم
مثل تموم قصه های دیگه ای که به این بشر جاهل و محروم مربوط می شه
قصه ی همون دو تا ملودیه

گاهی
اون قدر عشق
این اکسیر حیاتی آفرینش
و اساسی ترین نقطه ی افتراق انسان با حیوان و نبات و جماد
در نظر فرزندان آدم نکوهیده و ناپسند جلوه داده می شه که
پاسخ بشر به اون ملودی پیر
به اون قانون گیاه
به اون راز هستی
از پاسخ اون ملودی لرزان هم اسف بارتره

گاهی کار به جایی می رسه که
عشق و عاشقی
مساوی هرزگی و بی بند و باری دونسته می شه

خب
شایدم بشه گفت که
اونایی که عشق و تعلق خاطرو
مساوی هرزگی می دونن
زیادم مقصر نیستن !

آخه
گاهی
از این سرمایه و سرچشمه ی شور و زندگی و آدمیت
بشر ناهمخون با طبیعت
طوری استفاده می کنه که
اونو بدل می کنه به مایه ی ننگ خودش و معشوقش و اطرافیانش

و اینم خودش
ناشی می شه از همون ناهمخونی

دیر وقته و نزدیک سحر
مسیحم دیگه مخ نداشتش نمی کشه بیش از این
نمی دونم چی نوشتم و این پستم چی از آب دراومد

امیدوارم مجبور نشم بعدا که می خونمش با شرمندگی پاک یا اصلاحش کنم

ولی اینو می دونم که دیگه توان نوشتنو ندارم

پس بقیش بمونه برای زمانی بهتر

...


سربلند بمونیم و ایرونی