عـــــــــــا دی




یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 553650

Powered by BlogSky.com

جمعه 23 تیر‌ماه سال 1385
بازگشت عادی ؛ با نمی دونم های عادی ...

 

 

سلام

 

اول : خورشید سوزان تاریک ؛

 

این عکسی که می بینی همون خورشید عادی خودمونه

این عکسی که می بینی توی یه روز عادی گرفته شده

این عکسی که می بینی یه عکسه عادیه که با دوربین گرفته شده

این عکسی که می بینی

اما

با یه دوربین عادی گرفته نشده

به دوربینه گفتن چی رو ببینه و چی رو نبینه

نه

بهتره بگم

به دوربینه گفتن چی رو ثبت کنه و چی رو ثبت نکنه

آخه دوربین که چشم نداره که ببینه !!!!

تازه

اگرم چشم داشت

قدرت دیدن نداره که بتونه اونچه که به چشمش وارد می شه رو ببینه !

 

اما

 

بازم نه

بهترتره بگم

برای دوربینه این طور برنامه ریزی کردن که بعضی چیزا رو ثبت کنه و بعضی چیزا رو ثبت نکنه

می دونی چرا این طوری بیشتر بهتره ؟

آخه دوربین که گوش نداره تا بشنوه چی بش می گن !!!!!!!!!!!

تازشم

اگرم گوش داشت

ممکن بود حرفی رو که بهش می زنن , درست نشنوه

یا حرفی رو که درست می شنوه , درست نفهمه

یا حرفی رو که درست می فهمه , درست نفهمه !!!

می شه یه دوربین حرفی رو درست بفهمه

و در همون حال درست نفهمه ؟

:)

از دوربینای این دوره و زمونه هر چی بگی بر میاد

مسیح می گه می شه

...

بگذریم

اینجا که عکسی نمی بینم خودم

احتمالا کس دیگه ایم نمی بینه

آخه اینا مال عکس پست قبلیم بود که ترجیح داده بودم ننویسمشون

نمی دونم چرا همه از این عکسها و  آهنگ

غم و اندوه احساس می کنن

و مسیح ‎؛ عظمت و جاودانگی

اون دو تا  عکس رو که دیدم

مثل وقتی این آهنگه رو شنیده بودم ...

یه حسی بهم دست داد که نمی تونم بگم چه حسیه

باید مسیح باشی

و عادی باشی

و توی شرایطی مشابه شرایط مسیح باشی

تا شاید بتونی چند درصدی از احساس مبهم مسیحو حس کنی

خود احساسو نمی تونم شرح بدم

ولی

نتیجش این بود که مثل سحر شده ها کپ کردم

انگار مدتها بود که دنبال همچی چیزی می گشتم

تا یه همچی حسی رو بهم القا کنه

یا نه

بتونه یه همچی حسی رو بیان کنه

می دونم اگه بخوام برای توصیفش شروع کنم به نوشتن

چندین پستمو باید به این کار اختصاص بدم

پس

ازم نخواه که توصیفش کنم

هر چند که

اگه به آرشیو وبلاگ عادی مراجعه کنی

می بینی که

اکثریت قابل توجهی از پستهام

چیزی نبوده جز ؛

توصیف همین احساس

...

 

 

 

دوم : مشکل گرونی ؟!!! ؛

 

دو سه شبه که راحت تر از همیشه خوابیدم

آخه خیالم بعد از مدتها راحت شده

آخه بالاخره فهمیدم و بهم تفهیم شد که تو این مملکت تنها چیزی که وجود نداره گرونیه

و این همه فکر و خیال و ناراحتی و بی قراری (!)  برای چیزی بوده که اصلا وجود خارجی نداشته !!

یه موجود مجازی مثل لولو

تراشیده شده بوده و

با زور فرو شده بوده ( برای انتقال این مفهوم توی زبون شیرین فارسی فعل زیبای   چپونده شده بوده هم وجود داره ولی ترسیدم اگه به کارش ببرم  کسی پیدا بشه و بگه عجب موجود عادی بی ادبیه !!! ) توی ذهن ملت

و من جمله مسیح عادی

بی خود و بی جهت این همه غصه خوردیم و رنج کشیدیم به خاطر چیزی که توهمی بیش نبوده

می دونم که از بزرگترای محترم هر قدر سپاسگذاری کنم نمی تونم حق مطلبو اون طور که باید و شاید به جا بیارم

مسلما با این روش بدیع و مبتکرانه

حتی می شه به راحتی ریشه ی فقر و فساد و تبعیض رو هم خشکوند

نمی دونم چرا بزرگترای قبلی که اسم خودشونم گذاشته بودن اصلاح طلب چشم دیدن حقایقو نداشتن !!!

البته

این که من نمی دونم چیز جدیدی نیستا

آخه مسیح خیلی چیزای دیگه رو هم نمی دونه

اگه این طور نبود که عادی نبود

...

 

 

 

سوم : مارکسیستهای اسلامی ؛

 

 

یادش نمی دونم به خیر یا به شر !!

اون زمونا که مسیح تازه به نوجوانی رسیده بود

می شنید که به یه عده ای از مخالفای شاه می گن مارکسیستهای اسلامی !!

خب

مسیح اون موقعا هم مثل این موقعا خیلی چیزا رو نمی دونست

من جمله معنای مارکسیسم

همین شنیدن

باعث شد که سر و گوش مسیح بجنبه و به دنبال معنای مارکسیسم بگرده

و این جستجو زیاد طول نکشید

مسیح خیلی زود فهمید که

مارکسیست

یعنی کافر

یعنی غیر مسلمون

یعنی دشمن خدا

اون وقتا هنوز مسیح از اجتماع نقیضین چیزی به گوشش نخورده بود

ولی به طور عادی تصور می کرد که اجتماع نقیضین محاله

مگه می شه که یکی

هم مسلمون باشه

و هم کافر ؟؟!!

 

مطمئنم که اون موقعا هنوز جکی که آخرش می گه ما کردیم شد هم اختراع نشده بود

 

اینه که برای رسیدن به پاسخ این سوال یه کمی بیشتر باید صبر می کردم

تا این که فهمیدم آره بابا می شه

...

 

بعدها

تفکر التقاطی مد شد

هنوزم معنی التقاط رو درست و حسابی نمی دونم چیه

ولی عیبی نداره

خب

اینم یکی از چیزاییه که نمی دونم

:)

 

تا این که نمی دونم کی بود که

توی نمی دونم کدوم روزنامه دیدم یه چیزی نوشته از زبون حاج اکبر آقا

ایشون

گفته بودن :

اون وقتا که ساواک به بعضیا می گفت مارکسیست اسلامی

ما نمی تونستیم با این موضوع ارتباط برقرار کنیم ( یا یه چیزی تو همین مایه ها )

اما حالا می بینیم که اونا درست تشخیص داده بودن

امثال بنی صدر و ...

...

 

اما مسیح بازم همچین ته دلش نمی تونست مارکسیست اسلامی رو هضم کنه

 

...

 

تا این که در دوران اصلاحات

مسلمونای چندین و چند آتیشه ی مذابی رو دید که

فقط کم مونده بود

قابلمه های خالی رو بدن دست توده های گشنه

و بریزنشون توی خیابون

و یه پرچم داس و چکشم خودشون دست بگیرن

و شعار « کار نان مسکن بدون آزادی » سربدن

 

اونا می گفتن تا وقتی مردم نونی توی سفرشون نیست

صحبت از آزادی و کرامت انسانی

یا فریبه

یا حماقت

 

می گفتن رییس جمهور و مجلس

وظیفشون تامین معاش مردمه

یا ایجاد شرایط مناسب برای تامین معاش مردم

 

می گفتن ...

 

اما ...

 

...

 

..

 

.

 

 

چهارم : خشتهای پوسیده ؛

 

 

یه عده اجنبی کافر خدا نشناس مغرض

برای این که ملت ایرانو از هویت اسلامی خودشون دور کنن

اومدن و

به عنوان مستشرق و باستان شناس

رفتن توی بیابونای پرت افتاده و

شروع کردن به بیرون کشیدن یه سری خشت و سفال پوسیده

تا

با استفاده از اونا

فرهنگ پوسیده ی شاهنشاهی رو با چند هزار سال سابقه

در برابر اسلام علم کنن

و اون قدر سر مردمو با افتخارای نخ نما شده ی تاریخیشون گرم کنن که

یادشون بره خودشونم

باید

پیشرفت بکنن

و امروز خودشونو بسازن

و به دنیا اثبات کنن که از همون نسلن

 

اون وقتا

همه کاره ی مملکت

یه شاه خائنی بود

که از این کار لذت می برد

و خودشو چسبونده بود به مرده های چند هزار سال قبل و

فرهنگ مرده پرستی رو رواج می داد در بین مردم !!

 

بعدها

یه مر... روحانی از نسل سادات

اومد شد یه کاره ای

که به جای مبارزه ی انقلابی با مظاهر ستمشاهی

ورداشت چند تا از این خشت پاره ها رو برد به کافرا کادو داد !!

انگار که تموم هویت مردم ایران

توی این زباله های تاریخی (؟؟!!!) خلاصه شدن

 

این روزا

اما

تقریبا همه

شدن طرفدار اون خشت پاره ها

کدوم خشت پاره ها ؟

راستش منم مثل خیلیای دیگه

کدومشو نمی دونم

می گن

تازگیا

تعداد بسیار زیادی لوح های باستانی

توی دانشگاه شیکاگو کشف شده !!!!!!!!!!!!!!

که تا حالا کسی ازشون خبری نداشته

 

این لوحهای مکشوفه

البته

با اون لوحهای ستمشاهی فرق فوکوله ها

اینا خیلی خوبن

اینا ماهن

اینا اون قده خوبن که

همه ی بزرگترای ضد ستمشاهی !

خودشونو موظف به دفاع از مالکیت ایران به اونا می دونن

...

 

ملت جالبی هستیم

هم ما مردم عادی ایرونی

هم شما فرهیخته های جامعه

هم بعضیای بعضا فرا بشریمون

 

گاهی اون قدر ساکت می شیم و بی تفاوت

که میان هر بهره برداری ای که دلشون می خواد ازمون می کنن

گاهیم مثل دیاپازون القائات رو می گیریم و به هم دیگه منتقل می کنیم

 

راستی

این لوح خوبا رو

کی ( چه کسی ) به آمریکاییها امانت داده ؟

کی ( چه وقت ) این کارو کرده ؟

اگه برای تحقیق بوده

کی پیگیری کرده که نتیجه ی تحقیقاتشونو توی این مملکت منتشر کنه و به سمع و نظر مردم عادی برسونه ؟

کی خونده چنین نتایج منتشر شده ای رو

کی قراره عمر این امانتگذاری تموم بشه ؟

نکنه اینم مثل قضیه ی 99 ساله ی آذربایجانه ؟

راستی

اگه دانشگاه شیکاگو برای این که

ایران بتونه اون لوحهای خیلی خیلی خوب و مامانیو پس بگیره

سر سوزنی شانس قائل بود

عمرا میومد چنین راپرت دلسوزانه ای رو بده به ملت ایران ؟

...

 

خلاصه که

این روزا تب لوح پرستی و

تاریخ پرستی و

مرده پرستی و

فرهنگ و تمدن چندین هزار ساله پرستی

داره می شه  یه اپیدمی

...

 

 

 

پنجم : سندروم اپیدمی خیزی تیرماهی ! ؛

 

 

نمی دونم تیرماه چه خاصیتی داره که

برای ایجاد اپیدمی بستر مناسبی رو فراهم می کنه

شایدم این خاصیت تیرماه نباشه

شاید آب و خاک ایران از نظر ژنتیکی مشکلی داره که به خیزش اپیدمیک

اجازه ی خودنمایی می ده

و این مشکلش توی تیرماه بروز و نمود عینی تری پیدا می کنه

چند سال قبلم اگه یادت باشه

یه مورد مشابه توی همین ایام تیرماه شایع شده بود

اون روزا هم

همه یه چیزی رو محکوم می کردن

یه عملی رو

یه رفتاری رو

که راستش

مسیح درست متوجه نشد اون رفتار چی بوده

 

ولی

دیگه توی این مملکت

تقریبا کسی نموند که اون عمل نامشخصو تقبیح نکرده باشه

 

رفتارهای امروز ماست که تاریخو می سازه

و اسناد و مکتوبات ما برای آیندگان حکم همون لوحهای خشتی رو داره که

معلوم نیست چند ده ساله که دانشگاه شیکاگو داره روشون چه تحقیقی می کنه

چون

اون روزا دیگه من و تو و او نیستیم که حرفی بزنیم

و این اسناد و مکتوبات ما هستن که به جامون حرف می زنن

 

اگه

دانشگاه شیکاگوی هزاره ی چهارم

بخواد روی اسناد امروز ما تحقیق کنه

احتمالا توی نتیجه ی تحقیقاتش می نویسه که

 

ایرانیها مردم خیلی خیلی جالبی بودن

 

چون برای بعضی چیزا مثل خشت و ریش تراش و دمپایی و روی شکسته و آفتابه مسی و سماور ذغالی ارزش فوق العاده ای قائل بودن

 

...

 

 

 

 

ششم : ذهن بازیگوش ؛

 

 

سهیک گرانقدر برای عکسی که هنر عتید بود نوشته بود :

 

تصویرزیبایی است
چند شمع روشن درمیان دریایی ازتاریکی
یکی درامن درگاه است و دیگریان درکوران باد

اما جملگی روشن.......وروشنی بخش

 

 

و برای  تصویر پست قبلیم

عقیق هنرمند و بزرگوار نوشته که :

 

زیباست و عجیب!!!
نور سبز ؟!!
تبارک الله احسن الخالقین!
پنهان ز دیده ها...همچنان بهره مند از خورشید وجودش ز پشت ابر............
بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست

 

و تو می دونی که مسیح عاشق بادکنک بازیهای ذهنهای بازیگوشه

چون

احساس و نظر هر کسی نسبت به این نوع تصاویر

می تونه منحصر به فرد باشه

و آگاهی از این نظرات منحصر به فرد

بهترین سودیه که مسیح از وبلاگ نویسی

برده تا حالا

 

 

...

 

 

 

هفتم : بلاگسکای و اصلاحگری قیم مآبانه ( قسمت هشتم )  ؛

 

 

پریدخت برای قسمت قبلی این نوشته هام نوشته بود :

 

صد  آی و وای و های و  نای و ... از دست این اصلاحگران مصلحت اندیش  ِ مصلحت طلبِ مصلحت جویِ ...

 

:)

 

خب

 

نمی گم که این نظر مثل بقیه ی نظرات پریدخت نبود و خالی از طنز بود

 

اما طنز خالی از حقیقت نیست

 

اصلا طنزی رو طنز می دونن که حقیقت تلخو به نحوی شیرین بیان کنه

 

شاید مسیح بتونه این آی و وای و  های و نای رو خوب درک کنه

 

آخه

 

همه ی ما تا حالا تجربه ی تلخ و شیرین هدف اصلاحات قرار گرفتنو کم و بیش داشتیم

 و اصلاحگران دلسوزی پیدا شدن که فقط و فقط از روی دلسوزی

 به تموم حریمهای ما سعی کردن سرک بکشن و

 از تموم خطوط قرمز و آبی و بنفش ما گذشتن و

 گاهی با مشاهده یا مطالعه

 و گاهیم با حدس و گمان

 ته و توی افکار و اعتقادات و رفتار و منش و احساست و تعلقات مارو  در آوردن  و

 وقتی اونو مطابق با معیارای خودشون نیافتن

 دلشون به حالمون سوخته و

 تموم تلاششونو برای آگاهی بخشی به ما صرف کردن

 

و مسیح و پریدخت

 

در مقطعی از عمر وبلاگ نویسیشون

 به طور همزمان هدف قرار گرفتن

و اصلاحگرانی دلسوز

 برای هدایتشون به افقهای تازه

تموم تلاش خودشونو انجام دادن

 خب

 

سابقش توی کامنتای پستای سالای قبل هنوز موجوده

 

...

 

مسیح می گه اصلاح طلبا تموم دنیا رو پرکردن

 و کافیه که هر کدوم از ما به درون خودمون نگاهی بندازیم

تا متوجه بشیم که ما هم یکی از اونا هستیم

 البته به شرطی که وجدان شیرفرهادیمونم همراهمون باشه

 

اما

 

واقعا

 ما تا چه حد مجازیم به اصلاحگری و یا تلاش برای اصلاحگری ؟

 آیا این که حس کنیم کسی مطابق و منطبق با اندیشه و احساس ما فکر و حس نمی کنه

کفایت می کنه برای این که به خودمون اجازه بدیم تا برای اصلاحش تلاش کنیم ؟

 

این که می گن وقتی دیدی که نا بینا و چاهه ، اگه خاموش بگیری بشینی گناهه

 همه جا کاربرد داره ؟

 

چشم چاه بین کجاست ؟

 

چاه چه مشخصه ای داره که اونو به چاه بدل می کنه ؟

 

...

 

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی