عـــــــــــا دی




یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 554170

Powered by BlogSky.com

سه‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1385
رویای شب اول تابستان !

 

 

در طلبِ زهره رخ ماهرو،

می نگرد جانب بالا دلم

 

سلام

 

 

 

اول : یه رویای عادی ؛

 

...

 

- بالا می ری یا پایین ؟

اگه بالا می ری بچه ها ماشین دارن  ،

می تونن تو مسیرشون تا یه جاهایی برسوننت

 

-  نه ؛

پایین می رم ...

ممنون ...

 

...

خدا نگهدار

...

 

یادم نیست

یا اصلا متوجه نشدم که

بعد از چندمین بوسه بود که

متوجهش شدم ...

اصلا نمی دونستم توی اون تاریکی

کی لامپ کوچولوشو روشن کرده بودم

احتمالا به محض این که پامو از در گذاشته بودم بیرون

و هنوز از کوچه به خیابون نرسیده این کارو کرده بودم

چون یادمه وقتی خداحافظی می کردم

دو تا از انگشتای دست چپم

توی جیب کت

داشتن به درون پاکتش نفوذ می کردن !!

و حالا هر بار که می بوسیدمش

یه چشمک آتشین بهم می زد !!!

...

هـــــــــــــــــــــــی

عجب دنیای بی وفاییه !

و چه آدمای بی وفاتری !! ...

تازه اون موقع بود که یادم افتاد

توی دو ساعت و نیم گذشته اصلا به یادش نبودم

و این سابقه نداشت

بارها پیش اومده بود که چندین ساعت به طرفش نرم

اما این که اصلا به یادشم نیفتم و دلم براش تنگ نشه

هم بعید بود و هم بدیع

دیگه چه طور می تونستم براش بخونم که

نشد یک لحظه از یادت جدا دل !!!!!!! ؟

صمیمانه ازش عذر خواهی کردم و برای جبران این بی مهری ...

 

...

 

مثل این که داشتم از یه خواب بیدار می شدم

چون کم کم یاد اتفاقای اون روز افتادم

یاد این که ده ساعت قبل توی کارگزینی ، درخواست بازخریدی رو تحویل  داده بودم

یاد این که دوازده ساعت قبل توی محل کارم ، چه حوادثی گذشته بود

و چه حرفایی رد وبدل شده بود

یاد این که الان و در این ساعت ، باید سر شغل دومی باشم که ...

یاد این که کولر خونه خرابه و بچه ها توی گرما منتظرن

یاد این که بازی ایران و آنگولا رو ندیدم و از نتیجش خبر ندارم

یاد این که الان کسی منتظرمه ...

یاد این که فردا سر رسید ...

وااااااااااااااااای

نه ...

 

کاش اون خواب تموم نشده بود

 

گاهی

توی محیطی حقیقیم می شه مجازی بود

و در عین بیداری می شه خواب دید

سعی کردم یادم بیاد که چه خوابی دیدم

اما مسیح معمولا خواباش یادش نمی مونه

فرقی نمی کنه

صبح یا نصف شب یا حتی بعضی از بعد از ظهرا یه هو از خواب می پره و

با این که می دونه خوابی دیده که خیلی دلش می خواد مرورش کنه

اما هیچی یادش نمیاد

با این حال

این بار وضع یه کمی فرق می کرد

کمی که به مغز نداشتش فشار آورد

یه چیزایی اومد توی ذهن عادیش

 

تصویر مبهمی از یه آسمون مستطیلی

با دوازده سیزده تا ستاره ی درخشان در اطرافش

و یه ماه به معنای واقعی کلمه ، در ضلع غربی اون آسمون

و یه سیاه چاله ی فضایی در شرقی ترین جایگاه ضلع جنوبیش !!

آره

فکر کنم سیاه چاله براش تعبیر خوبی باشه

برای وجودی که هیچ نوری ازش خارج نمی شه

و مملوه از خلا منفی (!؟) ...

 

توی اون آسمون

ستاره ها به طور متناوب

نور افشانی می کردن

خب

ستاره خاصیتش همینه

نوری از درونش می جوشه و سرریز می شه

نوری که از وجود خود ستاره سرچشمه میگیره

و دوست داره که همه رو از اون نور بهره مند کنه ...

 

ماه هم که خاصیتش روشن تر از هر موجودیه توی آسمون شبای این دنیای تاریک

توی تاریکی شب

که هیچ چشم زمینی ای

به نور خورشید دسترسی نداره

این ماهه که

آینه وار

خودشو در معرض تابش اشعه های حیات بخش خورشید قرار می ده

و نور خورشیدو به سیاهیها و تاریکیهای شب زمینی می رسونه

تا شاید

مسافری در راه مونده

بتونه چند قدم اون ورتر خودشو هم ببینه

و تا شاید

ستاره ها هم حس کنن که خورشیدی حقیقی

در ورای آسمون ذهنیشون مشغول نورافشانیه

( یا شاید بهتر باشه بگم ؛ مشغول نور پردازی و نور سازیه )

که به چشمشون نمیاد

و تنها

زمین نیست که برای روشن شدن شباش به ماه نیاز داره

بلکه آسمونم به همون ترتیب

خورشید پنهانی داره که

با ماه شدن می شه به نور اون خورشید دست پیدا کرد

و در غیر این صورت

با استفاده از نور اونی که قبلا ماه شده ...

 

...

 

... همون طور که وقتی در برابر آن نور آسمونی قرار گرفتم

خیلی دلم می خواست که احساسمو بیان کنم و نتونستم

الانم می خوام بنویسم

ولی نمی تونم

کاش نمی دونستم

که گاهی

نیم نگاهی

از سر لطف و بزرگواری

به نوشته های عادی مسیحم میندازه

شاید در اون صورت راحت تر می شد نوشت

...

واقعا که نعمت بزرگیه ندونستن ...

...

 

 

دوم : تیر ماه ؛

 

وقتی در باره خرداد و بعضی از مناسبتای هفته ی اولش نوشتم

یکی از دوستای خیلی عزیز

سفارش کرد که در باره تیر هم بنویسم

 

:)

 

خب

قبلا هم گفتم که مسیح سعی می کنه بنا به موقعیتهای زمانی مطلب ننویسه

مگر این که مورد خاصی پیش بیاد

...

اینه که

ضمن این که دوست دارم به توصیه ی اون دوست عزیز عمل کنم

اما دوست ندارم به طور دقیق وقایع نگاری کنم و وبلاگ عادیمو تبدیل کنم به تقویم تاریخ

 

پس

از بین مناسبتای هر دهه از تیر ماه سه مناسبت خیلی مهمشو انتخاب می کنم

و طبق معمول

سه مناسبتی که با میلاد مرتبطن از نظر مسیح مهمترینن

 

 

 

یک ) دهه ی اول تیر ماه ؛

 

 

چهارم تیر ماه

 

اولین سالگرد

 

تولد یه وبلاگ عتیقه

 

به دست توانای یه وبلاگنویس آنتیک بود

 

مسیح مدت زیادی نیست که با اون وبلاگ آشنا شده

و حس می کنه توی مدتی که به دلیل بی خبری

از خوندنش محروم بوده

یه جورایی ضرر کرده

راستش شیما رو با عناوین زیادی تا حالا خطاب کردم

همسفر

هم پروژه ای

همکار

دختر عمو

آبجی خانم

جناب سردبیر بخش فرهنگی ...

...

و اکثر اوقات با یه پسوند : آنتیک

 

اما در بین دو صفتی که

وقتی به یاد او میفتم میان تو ذهنم

آنتیک اصلا جایی نداره

اون دو صفت , اینا هستن :

 

اکتیو     و    خدایی

 

...

 

امیدوارم کرکره ی نمایشگاه عتیقه جات و مغازه ی عتیقه فروشیش همیشه بالا بمونه

و حداقل تا صد سال دیگه توش بنویسه

و مسیحم همچنان براش کامنتای بی سر و ته و طولانی بذاره ...

 

 

 

سه ) x ام تیر ماه ؛

 

تولد نور دو چشم مسیح

 

:)

 

محسن برای مسیح فراتر از یه فرزنده

 

...

 

برام سخته از او نوشتن

 

فقط همینو بگم که

 

تو این چند ساله ی اخیر

 

آرزوم این بوده که

 

کاش مسیحم به خوبی محسن و خواهرش بود ...

 

...

 

این x ام تیر

 

هفدهمین x ام تیریه که محسن به چشم می بینه

 

:)

 

...

 

 

 

سه ) دهه ی سوم تیرماه ؛

 

 

روز بیست و یکم این ماه هم تولده

البته بازم نه تولد یه وبلاگ

بلکه تولد یه وبلاگ نویس

یه وبلاگ نویس انسان

نزدیک بود بنویسم یه انسان وبلاگنویس

اما دیدم اصلا درست نیست که

انسانیتشو رو با وبلاگنویسی تعریف کنم

واقعا هم توی ذهنم

تصویرش به عنوان همون وبلاگنویس انسان حک شده

نمی دونم چند نفر از دوستام فیروزه رو می شناسن

وبلاگ ترنج این وبلاگنویس با تجربه

الان سه ساله که در وجود مسیح عادی

احساس تحسین و حسرت و احترام رو تواما ایجاد کرده

و دلیلش اینه که

اصل وبلاگنویسی رو همون کاری می دونم که فیروزه انجام می ده

ساده , صادق , صمیمی , رو  راست و شجاعانه صحبت کردن با آینه

خیلی دلم می خواست که مسیحم توان این کارو داشت

اما با این که

تا حالا کسی نبوده

که مسیحو بشناسه

و بدونه

که اونه

که این حرفا رو می زنه

اما بازم نتونسته ذره ای شبیه فیروزه و با شجاعت بنویسه

 

...

 

می ترسم بیشتر در موردش بنویسم

راستش می ترسم یه وقت ندونسته

چیزی بنویسم که باعث رنجشش بشه

 

پیشاپیش تولدشو تبریک می گم و

براش عمری پر بار و قرین آسایش

با کتابای قشنگ و پلیورای خوش رنگ آرزو می کنم

 

...

 

 

سوم : پر رویی  ؛

 

 

آقا ما از خیر راهنمایی خواستن گذشتیم اصلا

:)

هر کی می خواد راهنمایی کنه یه سر به وبلاگ آنتیک بزنه

...

فقط یه توضیح کوچولو بدم در مورد ایرادی که بعضی از دوستان گرفتن

 

مثل هر چیز دیگه ای که به وجود مادی بشر مربوط می شه

« رو » داشتن یا نداشتنم  نسبیه

مسیح دوستایی داره که بعضیاشون خودشونو خدای رو می دونن

ولی توی مواضع و شرایطی

تته پته و لرزش دست و پاشونو هم دیده

 

...

 

از استادم نرگسی

که بحث حیا رو اضافه کرد به مبحث رو

ممنونم

بله

حجب و حیا هم به همین مبحث مربوطه

همین طور از ماری بزرگوار که

به مبحث بی شرمی اشاره کرد

:)

امیدوارم بتونم از این یادآوریها بهره ی لازمو ببرم

 

...

 

 

 

 

چهارم : یه ابتکار جالب  ؛

 

 

بعضی از وبلاگا هست که مسیح با این که می دونه توی یه سیکل زمانی خاصی آپدیت می شن

ولی گاهی وقتی خارج از اون سیکل هم بهشون سر می زنه

وبلاگ دوست داشتنی و جذاب عقیق یکی از اوناس

که برای مدتی

هفته ای یه بار آپدیت می شد

اما چند وقته که نویسنده ی عارف و خوش ذوقش دست به ابتکار جالبی زده

که باعث شده مسیح هر روز ( به شرطی که بتونه به نت وصل بشه ) به اون وبلاگ سری بزنه

عقیق بزرگوار

روزهای جمعه آپدیت می کنه

و بعد

در طول هفته اگه مطلبی بخواد بنویسه

به همون پست روز جمعش اضافش می کنه

البته باذکر روزی که اون متنو درش اضافه کرده

 

این کار به نظر مسیح خیلی جالبه

و شاید مسیحم تصمیم بگیره که در آینده از این روش آن استاد گرامی تقلید کنه

 

گفتم استاد

 

یادم اومد  که دیشب یه کامنت توی کامنتینگ وبلاگش دیدم که خودش نوتتش

البته در پاسخ به یه کامنت دیگه

 

کامنتی که مسیحو به یاد شقشقیه انداخت

 

البته منظورم از لحاظ محتوایی نیست

 

که مسیح از محتوای اون خطبه اطلاعی نداره

 

از این نظر  اینو گفتم که

 

عقیق معمولا  چون صدفی راز دار

 

مروارید معرفتی رو که در سینه داره 

 

با سکوت و صبوری و خشوع خاص خودش محافظت می کنه و

 

دیگه چه طوری بشه

 

که بشه چند نکته از معانی رو  در مکتبش آموخت

 

دلم می خواد که اون کامنت فوق العاده رو توی وبلاگ عادی خودم باز نویسیش کنم

 

البته الان که می خوام پستمو آپلود کنم فرصت کافی برای اجازه گرفتن از او رو ندارم

 

اما اگه سر فرصت ازش اجازه خواستم و مخالفت کرد

 

حتما اطاعت امر می کنم و برش می دارم :

 

 

 

نگاه به هر جا که رود آثار رحمة حق بیند.

زاویه را هر انداره که بچرخانی باز هم خدا را خواهی دید

 بچرخ و ببین!

وخداوند نه در زیر پای ما بلکه در تمامی ذرات وجود ماست

و کون مکان اکنده او و قلب مسخر حضور او،

ما چون سیالی درلایتنهای «او» شناوریم

یا که نه غرقهء اوییم ،

پس چه حاجت به نگریستن به بالا و پست

که هرچه و هرکجا که هست همه «او» هست.

سوی نگرش مهم نیست وقتی همه اوست.

 اهمیت در نگاه تو باشد نه بر سوی و جهت نگاه تو...

تو ببین،بیننده باش و دریاب ،

چه بر خاک چه بر افلاک که همه آیت حی قادر است...

ریشه در خاک داریم و سر به افلاک.

هر مو جودی در عالم وجود سیر تکاملی خود را طی میکند،

جماد میکوشد به نبات و گیاه مبدل شود

و گیاه بران است تا خود را به هیات حیوان در اورد

و حیوان نیز میکوشد تا به مرتبه وجودی انسان برسد

و انسان نیز کوشش میکند که در سیر کمالی خود به منزلت انسانیت نایل آید.

بنابراین هر موجودی در این عالم برای کاری آفریده شده

و کارگاه آفرینش در حد و مرتبه خود ایفای نقش میکند.

ای بسا خرفه که مستوجب آتش باشد!

آسمان سقف تو،

زمین وقف تو،

آفتاب طباخ تو،

ماهتاب صباغ تو،

کواکب دلیل راه تو،

ریاحین تماشا گاه تو،

لوح و قلم جریده راز تو،

عرش کرسی قبله نیاز تو،

خاک پاک منزل و مقام تو،

باد وزان فراش تو،

آب روان نقاش تو.....

بسم ا...

یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله،والله هو الغنی و الحمید.

اگر دوست ایشان را بردارد مسکینند و اگر بگذارد بی کینند،

اگر بنوازد در بیمند و اگر بگدازد تسلیمند.......

و منتظران انگشت شمار همواره صاحب العصر و زمان را

شاهد،ناظر و در تعامل با خود میبینند.

فانظرو الی آثار رحمة الله... لا تقنطوا من رحمة الله.

 

 

 

پنجم : یه توضیح عادی  ؛

 

 

وصیتی که تو پست قبلیم بود

مخصوصا قسمت اولش

همون طور که بعضی از دوستان حدس زدن

وصیت نامه ی خود مسیح بود

با این توضیح که

اونو

سی و چند سال پیش

یه استاد عادی نوشته بود

و مسیح

تنها رونویسیش کرده بود

بدون هیچ دخل و تصرفی در جمله بندی و کلمات به کار رفتش

تنها کاری که مسیح کرده بود این بود که

بنا به مصحلتهایی

بعضی از جمله ها شو کلا حذف کرده بود

...

 

 

 

 

ششم : بلاگسکای و اصلاحگری قیم مآبانه ( قسمت هفتم )  ؛

 

 

آره

داشتم می گفتم

قدیما باباها بچه هاشونو خیلی دوست داشتن

و بعضیاشون

گاهی که می خواستن بچه رو خیلی ذوق زده کنن

با حسن نیت تموم

و بدون هماهنگی قبلی

و بدون نظر خواهی از بچه

یکی از وسایل شخصی مورد نیاز اونو می خریدن و بهش کادو می دادن

و واااااااااای به روزی که بچه هه مثل مسیح از آب در میومد

بهونه گیر و بد سلیقه و کج خلق و نمک ناشناس

هم خودش عذاب می کشید و

هم باباجونو از کرده ی خودش پشیمون می کرد

 

...

 

اما حالا وضع فرق کرده با سابق

الان دیگه بچه ها باباهاشونو خیلی دوست دارن

و اونا هستن که برای بابا

و اگه به فرض محال زورشون برسه ؛

برای مامان

تصمیم می گیرن

الان دیگه کمتر بچه ایه که به قیّمش اون قدر رو بده که

او احساس کنه که

می تونه هر تصمیمی رو سر خود درباره ی بچه هه بگیره

 

...

 

خب وقتی بابا و مامان رسما قیم بچه هستن

رفتار قیم مآبانه ازشون بعید نیست که هیچ

تا یه سنی و در مواردی اصلا لازم هم هست

اما

میدون داری خوی اصلاحگرایانه ی بشر

مثل تموم خصلتای دیگه ی او

وقتی از حدی بگذره

دیگه مهار شدنی نیست و

به تموم حوزه های زندگی نفوذ می کنه

و این اصلاح طلبی

وقتی بیشتر در معرض افراطی شدن قرار می گیره که

عشق و تعلق خاطری هم در دل مصلح وجود داشته باشه

 

دیدین تا حالا آقایی رو که با حسن نیت تموم تلاش می کنه همسری رو که بی نهایت بهش عشق می ورزه متقاعد کنه که از امل بازی و افکار خرافی دست برداره و گاهی یه پیاله ای و گاهی ...

یا بر عکس

آقایی که مثلا آبجیش داره تو دانشگاه تحصیل می کنه خوی اصلاح طلبیش گل می کنه و هزار و یک جور ایراد و بهونه از خواهر محترمش می گیره تا حدی که گاهی اصلا اون بنده خدا از درس خوندن پشیمون می شه ...

 

راستی

حد اصلاح طلبی تا کجاس ؟

اصلا برای اصلاح گری حد ومرزی می شه قائل شد ؟

از اونجا که برای بشر و تمایلاتش معمولا حد مشخصی وجود نداره

اگه به اصلاح طلبا و اصلاحگرای بیشماری که تموم دنیا رو پر کردن یه کمی رو بدی

 

سعی می کنن همه چیزتو اصلاح کنن !!!!!

 

اونم از نوع قیم مآبانش

که اگرم بخوای مقاومت کنی

ممکنه این اصلاح طلبی به ورژن اقتدارگرایانه هم ارتقا پیدا کنه

 

... ادامه داره

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی

 

 

 

فرش غمش گشتم و آخر زبخت

رفت بر این سقف مصفا دلم

 


اضافه شده در روز چهارشنبه :

 

امروز سالگرد تولد یکی از گلهای گلستان محمدیه

 

ثمره ی عشقی پاک

گل ناز نسترن

ریحانه ی سادات

 

از همینجا تولدشو به اجداد پاکش و خودش و همه ی اهل خونواده ی مهربونش و به خصوص به نامزد عزیزش تبریک می گم و براش عمری با عزت و سربلندی و سعادت و سلامت آرزو می کنم

...

    پنجشنبه