عـــــــــــا دی




یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 553927

Powered by BlogSky.com

سه‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1385
استمداد برای حل یه مشکل عادی

 

 

 

سلام

 

 

اول : رو !!  ؛

 

رو داشتن خوب است

پر رو بودن بد است

کمرو بودن خوب نیست

رو در واسی داشتن ...

 

راستش اونایی که مسیحو می شناسن می دونن که مسیح موجود پر رویی نیست

 

یعنی نه این که همیشه و همه جا کمرو باشه ها

 

ولی در اکثر اوقات این حال و حالتو داره

 

کمرویی مسیح تا حالا خسارتهای زیادی بهش رسونده

 

همون طور که فواید زیادی هم براش داشته

 

خب

 

نمی خوام تکرار کنم که در هر جیزی رعایت اعتدال خوبه

 

ولی

 

اینو می خوام بگم که

 

پر رو نبودن در بعضی مواقع و مواضع نتایج خوبی داره

 

و کمرو بودن در بعضی جاها ضررهای جبران ناپذیری رو به آدم تحمیل می کنه

 

توی این بحث

 

کمرویی یا پررویی مطرح نیست

 

خود « رو » هست که ستون این خیمه رو درست می کنه

 

 

 

دوم : رو در واسی ؛

 

رو در واسی اگرچه با کمرویی و پررویی هم خونوادس

 

ولی

 

جنسش یه کمی متفاوته

 

یعنی ممکنه مسیح آدم خیلی پر رویی هم باشه

 

ولی با کسی یا کسانی رو در واسی هم داشته باشه

 

پس به نظر مسیح

 

رو در  واسی می تونه از کمرویی هم خطرناکتر باشه

 

البته

 

خطر داریم تا خطر

 

...

 

 

سوم : یه مشکل عادی ؛

 

مسیح گاهی خیلی درگیر رو در واسی می شه

 

و این موضوع تا جایی پیش می ره که

 

حتی با خودشم رو در واسی می کنه !!!!!!!!!

 

شده تا حالا با خودت رو در واسی کنی ؟

 

وااااااااااااااااااای

 

خدا اون روزو نیاره

 

...

 

تا حالا خیلی سعی کردم که تلاش کنم (؟!) با این معضل مبارزه کنم

 

ولی متاسفانه موفق نبودم

 

می شه تویی که داری وقت می ذاری و این نوشته رو می خونی

 

راهکار یا راهکارهایی عملی  و کاربردی برای مبارزه با این مشکل به مسیح ارائه بدی ؟

 

البته

 

اینو می دونم که

 

اولین گام در این راه

 

و هر راهی که در جهت ایجاد تغییره

 

شناخت مشکله

 

و بعد مشکل دونستن مشکله

 

و خواستن حل مشکله

 

و بعد اراده ی قوی

 

و بعد تلاش و ...

 

منظورم این حرفا نیست

 

منظورم راه عملی و کاربردیه

 

اگه مسیحو قابل بدونی و راهنماییش کنی

 

مطمئن باش که یک عمر این موجود عادی رو مدیون خودت کردی

 

...

 

 

چهارم : استاد ؛

 

 

یک ) وصیت ؛

 

...

و اما تو همسرم .

چه سفارشی می توانم به تو داشت.

تو که با از دست دادن من هیچ کس را در زندگی کردن از دست نداده ای

نه زندگی ,

در زندگی کردن ,

به خصوص ...

...

نبودن من خلائی در میان داشتنهای تو پدید نمی آورد

و با این حال ... وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت

به این چنین منی

نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت تو است.

به هر حال ... در این اصل هر دو هم عقیده ایم که

اگر من هم انسان خوبی بوده ام

همسر خوبی نبوده ام

و من به هر حال آن قدر خوب هستم که بدیهای خویش را اعتراف کنم

و آن قدر قدرت دارم که ضعفهایم را کتمان نکنم

و در شایستگیم همین بس

که خداوند با دادن تو آنچه را به من نداده است

جبران کرده است

و این است که اکنون در حالی که همچون یک محتضر وصیت می کنم

احساس محتضر را ندارم

که با بودن تو می دانم

که نبود من

هیچ کمبودی را در زندگی کودکانم پدید نمی آورد

 

و تنها حسی که دارم

 

همان است که

 

در این شعر توللی آمده است که :

 

برو ای مرد برو چون سگ آواره بمیر

 

                                 که وجود تو به جز لعن خداوند نبود

 

سایه ی شوم تو جز سایه ی ناکامی و یاس

 

                                 بر سر همسر و گهواره ی فرزند نبود

 

...

 

 

 

 دو : دوباره وصیت ؛

 

...

 

و دیگر این که

 

نخستین رسالت ما

 

کشف بزرگترین مجهول غامضی است که

 

از آن کمترین خبری نداریم

 

و آن متن مردم است

 

و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم

 

باید

 

زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم

 

و اکنون گنگیم.

 

ما از آغاز پیدایشمان

 

زبان آنان را از یاد برده ایم

 

و این بیگانگی

 

قبرستان همه ی آرزوهای ما

 

و عبث کننده ی همه ی تلاشهای ما است

 

 

سه : بازم وصیت ؛

 

 

و آخرین سخنم

 

به آنها که به نام روشنفکری ,

 

گرایش مذهبی مرا

 

ناشناخته و قالبی می کوبیدند این که :

 

دین چو منی گزاف و آسان نبود

 

                             روشن تر از ایمان من ایمان نبود

 

در دهر چو من یکی و آن هم مومن ]؟![

 

                             پس در همه دهر یک بی ایمان نبود ]؟؟!![

 

 

 

نام و یادش گرامی ...

 

 

 

 

پنجم : بلاگسکای و اصلاحگری قیم مآبانه ( قسمت ششم ) ؛

 

 

قدیما چشم و گوش بچه ها بیشتر به دست و دهان پدر و مادر بود

 

البته برای همه این طوری نبودا

 

ولی خیلی از بچه ها

 

یه روز وقتی باباشون میومد خونه

 

متوجه می شدن که صاحب یه لباس نو شدن

 

بدون این که قبلا ازشون سوالی شده باشه و

 

سلیقه شون سنجیده شده باشه

 

باید هر طوری بود سلیقه ی خودشونو با خرید پدر یا مادر تطبیق می دادن

 

البته خرید پدر و مادرا هم همیشه با سلیقه خودشون در رابطه نبودا

 

عوامل زیادی توی این نوع خریدها دخیل بودن !! ...

 

یا این که یه روز

 

که در تعیینشم هیچ دخالتی نداشتن

 

باید دستشونو ( و اگه مقاومت می کردن ، گوششونو !!! ) می دادن به دست پدر یا مادر

 

و می رفتن به آرایشگاه

 

و مثل بچه ی آدم می نشستن تا پدر یا مادر بگه چه طوری باید موهاشون مرتب بشه

 

:)

 

خب

 

اونم روزگاری بود ...

 

... ادامه داره

 

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی