عـــــــــــا دی




یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 553650

Powered by BlogSky.com

جمعه 26 خرداد‌ماه سال 1385
جیــــــــــــــــــــــــز ... !!!

 

 

 

سلام

 

 

اول : لولو ؛

 

البته (؟!)‌ بر هر انسان عاقل و بالغ و دانشمندی واضح و مبرهن است که لولو جانور مفیدیست !!

 

پرانتز باز ؛ (

یه بار وقتی دبیرستان می رفتم ( سال ۵۹ بود فکر کنم ) یکی از همکلاسیا انشاشو با جمله ای شبیه این شروع کرد

از اون موقع همیشه وقتی یاد انشا میفتم این قالب به ذهنم میاد

چون برام خیلی جالب بود

این که جمله ی اول انشا با کلمه ای مثل « البته » شروع بشه

این که اون چه که نویسنده ی انشا درست می دونه رو

برای همه ی کسانی که عقل درست و حسابی دارن واضح و مبرهن بدونه

این که تلویحا بگه هر کی با حرف من مخالفه

احتمالا یا عقل درست و حسابی نداره

یا به بلوغ نرسیده و یا از دانش اندکی برخورداره

این که ...

...

پرانتز بسته ؛  )

 

 

جانور ؟! ... مفید ؟؟!!!

 

خب آره دیگه

وقتی لولو می تونه بیاد و بره

و بخوره و ببره

حتما جونوره دیگه

البته یه جونوریه که قوی تر از انسانه !

چون اگه قوی نبود که زورش نمی رسید ببره و  یا بخوره !!!

حالا با حقیقی یا مجازی بودن این جونور کاری ندارما

چون اثبات حقیقی یا مجازی بودن برای هر مفهومی یا هر ماهیتی کار ساده ای نیست ...

و برای این که جونوری یا شیئی یا وهمی مفید باشه یا مضر هم

زیاد تعیین کننده نیست

 

ضمن این که حقیقی یا مجازی بودن هم می تونن تعریفای متغیری داشته باشن

مثلا ممکنه لولو جسم داشته باشه یا یه موجود خیالی باشه

اگه لولوی مورد نظرمون تجسم عینی داشت ممکنه بگیم که واقعیت داره و حقیقیه

چون داریم می بینیمش

ولی اگه لولویی جسم نداشت چی ؟

خب

در این صورت می شه گفت که لولوهه یه موجود خیالی و مجازیه

همون طور که می شه ادعا کرد نه بابا

لولوهه یه موجود ماورائیه که با چشم مادی ما دیده نمی شه

یا حتی از اون ساده تر

لولوهه یه موجود مادیه که در محدوده ای خارج از حدود حواس محدود بشر قرار داره

 

این در صورتیه که تجسم عینی رو برای وجود لولو و مجازی نبودن کافی بدونیم

اما اگه بخوای یه کمی بیشتر گیر بدی

می تونی بگی

خب این جونوری که به لولو معروفه در صورتی واقعا لولوی غیر مجازی محسوب می شه که

کارکردهای یه لولوی تموم عیار رو هم داشته باشه ...

 

...

 

بگذریم ...

 

این از جونور بودنش

 

 

 

دوم : فواید لولو ؛

 

 

توجیه مفید بودن لولو به یه کمی آسمون ریسمون بافتن بیشتر نیاز داره

 

لولو معمولا برای ترسوندن به کار می ره

مثل مترسک

که گاهی بهش لولو سر خرمنم می گن ( خب اینم یه نمونه از لولوی مجسم )

مترسکو میذارن سر جالیز

تا کلاغای زبون نفهمی که نمی شه باهاشون گفتمان کرد

و ضرورت پرهیزشون

از چپاول دسترنج کشاورز فلک زده ای که

برای امرار معاش خودش

و تامین آسایش همسر و فرزند و ارباب مهربونش که سلاطین زندگیش هستن

کلی زحمت کشیده رو بهشون حالی کرد ،

لا اقل از ترس اون لولوی سر خرمن

یعنی همون مترسک سر جالیز دست از سر محصول بردارن

تا شاید دهقان رنجدیده به نوایی برسه

و خانواده ی دهقان به نونی

و سلطان مهربون ...

 

شاید بشه گفت که ؛‌ نکته ی کلیدی در باب اهمیت و مفید بودن لولو همین زبون نفهمیه

 

تا حالا شده بخوای به یه بچه ی یه ساله مفهوم جیز بودن لیوان چایی داغو منتقل کنی ؟

 

به نظرم کار فوق العاده سختیه

چون اون نیم وجبی هنوز نه از داغی تصوری روشنی توی ذهنش داره

نه هنوز کلمات زیادی رو می شناسه و از مفهومشون سر در میاره

و نه از بلای ناگواری که ممکنه در اثر بازی کردن با لیوان چای داغ سرش بیاد تصویری توی ذهنش هست

 

مسیح فکر می کنه بهترین راه انتقال مفاهیم به بچه

تجربه باشه

البته تجربه ی زیادی ندارم در این زمینه

ولی یه بار که یکی از بچه های سرتق گیر داده بود که با لیوان چایی مسیح شوخی کنه

و مسیح هر چی می گفت جیزه ... جیــــــــــــــز ... جیزه ...

بچه هه اصلا حالیش نمی شد

خیلی ساده دست طفل معصومو گرفت و برای لحظه ی کوتاهی با دیواره ی داغ لیوان تماسش داد

و در همون حال گفت : جیزززززززززززززز

 

خب

تجربه ی بدی بود

بچه انتظار نداشت با چنین تجربه ی داغی مواجه بشه و ...

اما

نتیجش این شد که دیگه هر وقت بهش می گفتی « جیز » دوزاریش فوری میفتاد که نباید دست بزنه !!!

 

گاهی اما

شرایطی پیش میاد که نمی شه برای بچه تجربه ای حسی رو ترتیب داد

مثلا

پدر و مادر می دونن که دیدن بعضی صحنه ها یا تکرار بعضی کلمات

برای بچه شون مفید نیست

و حتی مضره

 

فرض کن بخوان بشینن و برای بچه توضیح بدن که چرا نباید اون فعل خاص ازش سر بزنه

ولی چون بچه گفتمان حالیش نیست به این نتیجه برسن که راه دیگه ای پیدا کنن

خب

بعضی چیزا مثل لیوان داغ نیستن که بشه نتیجه ی دست زدن بهشو فوری حس کرد

بعضی کارا در دراز مدته که نتیجشون مشخص می شه

و حتی گاهی شاید اصلا نشه به راحتی تشخیص داد که این نتیجه ی خاص

محصول کدوم عمل اشتباه به خصوصی بوده

تو این جور موارد

پدر و مادر

که سمت قیمومیت بچه رو دارن

با استفاده از حق رفتار قیم مآبانه ی خودشون تصمیم می گیرن که بچه رو به نحوی از انجام اون کار خاص بترسونن

خب

اون قدیم ندیما روان شناسی کودک هنوز در بین خونواده ها شناخته شده نبود و

ساده ترین راهی که به ذهن قیمها می رسید ترسوندن بود

و به همین خاطر می گفتن مثلا اگه این حرف زشتو تکرار کنی لولو میاد می خورتت !!!!!!!!!!

در کوتاه مدتم نتیجه می گرفتن از این کار

چون آسایش خودشون حاصل می شد

و بچه هم در کنار ترسی که در وجودش می موند سودی می برد ...

 

البته گاهیم کلی بعدناش زحمت می کشیدن قیم ها که افکار خرافی وجود لولو رو از ذهن و دل بچه پاک کنن و در اکثر مواردم این ترس نهادینه می شد و بچه ای که با ترس از جونوری موهوم به نام لولو خو گرفته بود دیگه اصلا نمی تونست این ترسو از وجودش خارج کنه ...

 

...

 

حالا این جونور به نظرت مفیده یا نه ؟

 

مسیح می گه به سادگی نمی شه در بارش نظر داد ...

 

 

سوم : آتش ؛

 

آتیش چیز خوبیه ؟

 

پاسخ این سوال بستگی داره به تجربه ، آگاهی ، میزان و نوع شناختی  که

پاسخگو نسبت به آتیش داره و :

حال و روزش

مثلا اگه

از یه کشاورز که خرمنش دچار آتش سوزی شده

یا عاشقی دلسوخته که آتش به خرمن احساسش افتاده !!

یا اسکیمویی که یه هو یخ زیر پاش خالی شده و افتاده توی آب

یا ساکن طبقه ی بیستم برجی که داره توی آتیش می سوزه

یا غارنوردی که در اعماق یه غار ناشناخته

تنها وسیله ای که برای تامین روشنایی براش مونده یه فندک کوچولوئه و بس

یا هر کس دیگه ای بپرسی

ممکنه جوابی بشنوی که با جوابای بقیه فرق بکنه

 

هر چند که در کل

و بدون توجه به نظرات مختلفی که ممکنه هر کسی بده ، می شه گفت ؛

آتش مهار شده

که به درستی و با احتیاط ازش استفاده بشه

چیز مفید و خوبیه

 

راستی ؛

این آتیش خوبو

اگه بخوای بغلش کنی و ببوسی (!!!) و نوازشش کنی

فکر می کنی چی در بارت بگن ؟؟

 

...

 

فرض کن تو یه قبیله بدوی که از کبریت و فندک خبری نیست

مردم برای درست کردن آتیش مشکل داشته باشن

و به همین خاطر برای محافظت از آتیشی که با زحمت زیاد تهیه می شه

مراقبتهای ویژه ای رو تدارک ببینن

اونا با تجربیاتی که ارزون به دست نیومده

هم قدر آتیشو می دونن

هم قدرتشو

و هم خطراتشو

 

می دونن که آتیش می تونه بسوزونه

هم خودشونو

هم خونه و زندگیشونو

و هم جنگل و مزرعه و محصولشونو

و هم این که می دونن

بدون آتیش زندگیشون به سختی می گذره

و بدون آتیش نه نور قابل حمل دارن و نه گرمای قابل کنترل

 

خب

اونا سعی می کنن

طوری با آتیش برخورد و رفتار کنن که

هم نابودش نکنن

و هم بهش فرصت مهار گسیختگی ندن

و هم بهش بیش از حد مجاز نزدیک نشن

 

رفتار اونا

رفتاریه مخلوط از

اهمیت قائل شدن و ترس و احتیاط

 

ممکنه (؟!)‌

که یه نفر پیدا بشه و بگه آتش چیزیه که شیطون ازش درست شده

پس مظهر و مادر شیطانه

و باید نابود بشه

 

در این صورت

عقلای قبیله جلوی حرکت او می ایستن

 

و ممکنه

یکی هم پیدا بشه که رفتار توام با ترس و احتیاط بزرگتراش

در نظرش

رفتاری توام با احترام بیاد

 

خب

اگه این رفتار نهادینه بشه توی وجود نسلهای مخنلف  قبیله

کم کم

حالتی پیش میاد برای آتیش

که گاهی با تقدس اشتباه می شه

 

تقدس ...

 

راستی کسی می تونه  برای مسیح تقدس رو معنی کنه ؟

چه از نظر لغوی و چه از نظر ...

 

 

 

چهارم :  یه قول عادی ؛

 

 

به مهر ( باران ) عزیز قول داده بودم که یه شعر از وبلاگ یکی از دوستان کش برم و توی یکی از شماره های این پستم بنویسم

 

خب

 

کی بهتر از نرگسی ؟

 

این شعر از خودشه

 

و توی آخرین پستش نوشته شده

 

و مطمئنم که بهم اجازه می ده اینجا بنویسمش

 

بغض یعنی درد پنهان داشتن                                                            در گلو صدها نیستان داشتن

بغض یعنی انتظار انفجار                                          از سکوت سرخ و چشمی بیقرار

بغض یعنی آسمان در مشت تو                  بغض همچون خنجری در پشت تو

بغض یعنی اعتصاب اشک ها                اختفای اضطراب اشک ها

نشنو از نی ، بشنو از بغضی غریب

ناله های خامش اما بی شکیب

...

« ن . م »

 

...

 

 

پنجم : ... ؛

 

...

 

 

 

ششم : بلاگسکای و اصلاحگری قیم مآبانه ( قسمت پنجم ) ؛

 

 

جهان بینی گوسفند گرایانه ( یا گوسفند بینی اصلاحگرایانه )  :

 

توی قسمت اول این نوشته از محسن یاد کردم

محسن قصه ی سعید نامه ی یک 

 

یادته رفتار محسنو ؟

وقتی که کاپشن چرمشو رو دوشش انداخته بود و

در جواب سلام و احوال پرسی رفقاش

فقط تبسمی می کرد و  سری تکون می داد و

با چشم و ابرو جواب بچه محلا رو می داد ؟

 

از نوع حال و احوال دوستاش معلوم بود که

یه روزی اونا با هم ندار بودن

ولی از وقتی محسن باشگاه بدنسازی ( اصلاح هیکل ) خودشو راه انداخته بود

دیگه حتی نیازی نمی دید که با اونا هم کلام بشه

 

اونایی که حسرت هیکل ورزشکاری محسنو می خوردن

اونایی که روزی همنشین و همکلام و همسفره ی محسن بودن

اونایی که الانم محسنو دوست داشتن

اونایی که از طرز برخوردشون معلوم بود که می شد هنوزم به دوستیشون اعتماد کرد

اونایی که دیگه در نظر محسن ارزش سابقو نداشتن

اونایی که به هر دلیل از همکلامی با محسن محروم شده بودن

 

حتی وقتی که سعید سیلی رو توی گوشش خوابوند و

تف غلیظشو روی صورتش پخش کرد

...

 

اون روزا

محسن می تونست توی اون داستان نماینده ی اصلاح طلبانی باشه که

با پشتوانه ی اعتماد ملت به قدرت رسیدن

ولی

مردمو برای همراهی خودشون لایق ندیدن

یا ...

 

...

 

اما

این تنها اصلاح طلبا نبودن که می تونستن با محسن قیاس بشن

رفتار محسن

رفتار شایعیه بین ما ایرونیا

ماها وقتی به جایی می رسیم

وقتی موفقیتی رو تجربه می کنیم

وقتی از چیزایی سر در میاریم که مردم عادی ازشون خبر ندارن

دیگه مردم عادی رو آدم نمی بینیم

دیگه برای اونا هیچ ارزش و اعتبار و صلاحیتی قائل نیستیم

 

یادته مهندس بازرگان رو ؟

چی ؟

سنت به اون وقتا قد نمی ده ؟

خب

حتما شنیدی اسمشو

مهندس بازرگان یه اسطوره بود

( تعریف اسطوره رو می دونی از دیدگاه فرهنگ لغات عادی مسیح ؟ )

مهندس بازرگان تقریبا همه کاره ی نهضت آزادی بود

مهندس بازرگان همرزم طالقانی بود

مهندس بازرگان اولین نخست وزیر منتخب امام خمینی بود

مهندس بازرگان کسی بود که

همون دولتی رو تشکیل داد که

خمینی کبیر توی سخنرانی بهشت زهرا نویدشو داده بود

مهندس بازرگان کسی بود که وقتی از ترکیب کابینش انتقاد شد

از رادیو صداش پخش شد که می گفت ؛

توی ایران قحط الرجال داریم ...

 

مهندس بازرگان شاید بعد از انقلاب اولین کسی بود که

نشون داد مردم ایران

در نگاه بعضی از کسانی که

جزو نخبگان و فرهیختگان جامعه هستن

به شکلی متفاوت دیده می شن

 

به شکل یه چیزی توی مایه های گله های گوسفند ...

 

گله ی گوسفندم که تکلیفش روشنه دیگه

یا باید گرفتار حمله ی گرگا بشه

یا یه چوپون هوشیار و سگای گله دور و ورش باشن

وظیفشم معلومه

باید تا می تونه بچره و

پروار بشه

تا ...

 

یا نهایتا

اگه یه چوپون با انصاف بالا سر این گله قرار گرفت

اونا رو به سمت دشتهای سرسبز و پر علف راهنمایی کنه و

مقدمات آسایش و آرامش اونا رو تامین کنه و

اجرشو هم از خدا بگیره ...

 

خودمونیم ؛

 

کدوم گوسفندیه که خودش خیر و صلاح خودشو بدونه ؟

کدوم گوسفندیه که بتونه آینده ی خودشو تضمین کنه ؟

کدوم گوسفندیه که بتونه گلیم خودشو به تنهایی از آب بیرون بکشه ؟

کدوم گوسفندیه که بتونه بدون چوپون و آقا بالاسر زندگی کنه ؟

کدوم گوسفندیه که به دلسوزی آدمایی عالم و فرهیخته نیاز نداشته باشه ؟

کدوم گوسفندیه که بتونه برای چوپونش خط مشی تعیین کنه ؟

کدوم گوسفندیه که بتونه نیازهای واقعی خودشو تشخیص یده ؟

کدوم گوسفندیه که بتونه وضع موجود خودشو اصلاح کنه ؟

کدوم گوسفندیه که برای اصلاح امورش به یه چوپون فرهیخته نیاز نداشته باشه ؟

 

 

... ادا مه داره

 

 

هفتم : خرداد ؛

 

خردادم داره تموم می شه

و مسیح مطمئن نیست که دیگه توی خرداد می تونه پستی رو بفرسته بالا یا نه

اینه که دوست دارم توی این پستم به بیست و نهم خردادم یه اشاره ای بکنم و

یاد اون روز رو پیشاپیش توی وبلاگ عادی خودم زنده کنم ...

 

ضمن این که

تازه متوجه شدم که

روز پنجم خرداد هم روز تولد یه خانم معلم بزرگوار بوده و

مسیح خبر نداشته توی اون پستش از اون روز یادی بکنه

همینجا از خراباتی بزرگوار عذر می خوام و براش عمری پربرکت آرزو می کنم

 

...

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی