عـــــــــــا دی




یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 553927

Powered by BlogSky.com

چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1385
هر چه را که ساختم ...

 

سلام

 

 

 

اول : سالگرد ؛

 

سال هشتاد و دو توی همین روزا بود که از طریق یکی از روزنامه های تعطیل شده ی زنجیره ای خبر دار شدم که بلاگسکای راه اندازی شده و عضو می پذیره

همون طور که قبلا گفتم سال 81 توی پرشین بلاگ یه بار وبلاگنویسی رو تجربه کرده بودم که تجربه ای ناموفق بود

آخه اونجا می دیدم بعضیا خیلی حرفای تخصصی و شیکی می زنن و قالبهای وبلاگارو هم که دیگه نگو ... هر روز یه قالب ناز و اطو کشیده ی جدید می دیدم ولی هر چی تلاش کرده بودم نتونسته بودم قالبمو عوض کنم و حرفامم که شده بود رونویسی و نقل از قول از کسانی که تا حدودی قبولشون داشتم ولی نه صد در صد ...

خب به نظرم میومد که وبلاگم خیلی عادی و پیش پا افتاده شده

این بود که حذفش کردم و اومدم سراغ بلاگسکای

وقتی می خواستم اینجا وبلاگ درست کنم موقع انتخاب آی دی کمی دودل بودم

آخه می خواستم یه چیز روندی باشه که هم خودم فراموشش نکنم (!) و هم دیگران به راحتی به ذهن بسپرن

اینه که تصمیم گرفتم حروفش تکراری باشه

چشارو بستم و انگشتامو آوردم نزدیک کی برد

دست چپ زرنگی کرد و زودتر از دست راست با کی برد تماس پیدا کرد

اول روی دکمه  a  دوبار و بعد روی دکمه ی  d

خب

تا اینجا شده بود aadd

بعد یادم افتاد که آی دی باید معنی هم داشته باشه

نمی شه که همین جوری شانسکی برای وبلاگ اسم انتخاب کرد

اینه که تصمیم گرفتم این 4 حرفو پاک کنم و اول اسم وبلاگو انتخاب کنم و بعد آی دی رو بسازم

آخه نمی خواستم اسم وبلاگم با آدرسش فرق داشته باشه

اما نتونستم

راستش دلم سوخت براشون

حس کردم این 4 حرف با یه شوق و ذوقی خودشونو از روی کی برد رسوندن به صفحه نمایشگر و اونم توی یه فرم مخصوص که می تونه یادشونو توی تاریخ  وبلاگنویسی (؟!) ثبت کنه

اینه که دلم نیومد نا امیدشون کنم

گفتم خوب

برای بقیش فکر کنم ببینم می شه یه اسم خوب بسازم با این حروف یا نه

اولین چیزی که به ذهنم اومد آدامس بود

ولی به نظرم اسم وبلاگ آدامس جالب نیومد !

اینه که به کلمات دیگه ای فکر کردم آد آد عاد ... عادت !!

نه

از عادت بدم میاد

اصلا عادت چیز مزاحمیه !

حالا می خواد این عادت دوره ای باشه یا عادی

پس باید یه اسم دیگه پیدا کنم

آد ... آد ... آد ... آدی ندی ؟!!!   ...  یا   ...   آدی یوخدی

خب

اینم می تونست یه اسم باشه برای وبلاگ

اما یه مشکل اساسی داشت اونم این که اگه کسی می دید اسم وبلاگم به زبون ترکیه انتظار داشت خودمم بلد باشم ترکی حرف بزنم و بخونم و بنویسم و اگه برام کامنت به زبون ترکی می ذاشتن و نمی تونستم بخونم اون وقت خیلی ناجور بود

اینه که از اونم گذشتم

ولی

ترکیب آدی و عادت و تکرار آ آ دی دی ذهن مسیحو برد طرف عادی

خب

همونی می تونست باشه که دنبالش بود

یه وبلاگ عادی بدون هیچ ادعایی

مخصوصا که می شد برای ادامش از دو تا  e هم استفاده کرد که تایپش راحت و روند باشه

و این طوری بود که وبلاگی با اسم عادی شکل گرفت و به روی مسیح لبخند زد

...

روز ۲۵ اردیبهشت تا نیمه شب مشغول ور رفتن باهاش بودم و اولین پست عادی در اولین دقایق ۲۶ اردیبهشت اومد بالا

البته باید خیلی می گذشت تا مسیح بتونه منظور خودشو از عادی بودن و عادی نوشتن بفهمه و بهش عمل کنه ...

 

 

دوم : عادی ؛

 

الان دیگه سه ساله که تابلوی عادی بالای سر در این وبلاگ نصبه

 ( البته

یه زیر نویس هم داره این تابلو که فعلا توقیفش کردن !!

توی اون زیر نویس مسیح منظورشو از عادی نوشته

الانم توی قالبم هست

ولی پریدخت نمایش عمومیشو ممنوع کرده

خب مسیحم که بچه ی حرف گوش کنیه ...

اما فکر نمی کنم اگه به مناسبت سالگرد عادی اینجا توی متن پستی که معلوم نیست اصلا خونده بشه یا نه بنویسمش ناراحت بشه :

 

« عادی یعنی پیش پا افتاده - عامیانه - کم ارزش و ... و معمولا فوق العاده ها موجوداتی رو که به فطرت طبیعیشون نزدیکترن عادی می نامن »

 

... )

 

بله می گفتم

سه ساله که مسیح داره از عادی بودن عادی شدن و عادی موندن می نویسه

تو این مدت مسیح سعی کرده فقط و فقط برداشتها و عقاید خودشو بنویسه به علاوه ی حرفایی از دیگرون رو که از نوشتنشون بتونه استفاده کنه

سه ساله که مسیح می خواد با زبون بی زبونی بگه فوق العاده بودن می تونه خیلی خوب باشه ولی عادی بودن اصلا بد نیست

می خواد بگه که اگه مردم عادی رو از معادلات دنیا حذف کنی اون وقت دیگه فوق العاده ها ( اعم از دانشمند و مرد خدا و ... ) زیادی هستن

می خواد بگه که اگه من و تو نمی تونیم فوق العاده بشیم لازم نیست به خودمون فشار نا متعارف بیاریم و زندگی رو سخت بگیریم

فقط کافیه که عادی بودنمونو بپذیریم و متناسب با تواناییهامون از خودمون انتظار داشته باشیم

می گن مغز انسان ظرفیتی داره که حتی نمی شه تصورش کرد و مردم عادی تقریبا اونو بی استفاده گذاشتن

می گن وجود انسان معدن بالقوه ی خیلی از  تواناییهاییه که به ذهن می رسه یا نمی رسه

می گن باید قدر خودتو بدونی و ظرفیتهای خودتو بشناسی و اونا رو به فعلیت برسونی

تقریبا همه ی ما از خودمون ناراضی هستیم

اکثرمون دوست داریم چیزی باشیم برتر و بهتر از اینی که هستیم

اکثرمون از خودمون توقعاتی داریم که توانایی برآوردشونو نداریم

مسیح قبول داره که رکود و در جا زدن اصلا خوب نیست

اما باور هم داره که توقع بیش از ظرفیت هم مضره برای بشر

مگه یه مملکت چند تا پادشاه لازم داره که هممون از خودمون انتظار داشته باشیم به اون مقام برسیم ؟

مگه اگه من از نظر دانش و خلاقیت به گرد پای دانشمندان بزرگ تاریخ نرسم از انسانیتم کم می شه ؟

مگه همه باید علامه باشن ؟

...

حرفای مسیح خطرناک به نظر میان ؟

اگه همه این طوری فکر کنن ممکنه جامعه دچار رکود و خمودی بیش از اینی که هست بشه ؟

این حرفا می تونه شوق پیشرفتو از آدم بگیره ؟

راضی بودن به وضع موجود رو می رسونه این حرفا ؟

مسیح می گه : نــــــــــــــــــــــــــع

اصلا از این حرفا به دنبال وضعیتی که به اون چیزا منجر بشه نیستم

مسیح فقط دنبال واقعیاته

می خواد بگه که رویا پردازی و آرزوهای دور و دراز داشتن خوبه

ولی به شرطی که فرصت بودن و زندگی کردن و استفاده از موقعیتهای بالفعل زمان حالو ازمون نگیره

امید به پیشرفت و تعالی و طی کردن پله های ترقی خوبه

ولی اگه قرار باشه اینا تبدیل بشن به قید و بندهایی که من از امکانات عادی حال خودم بهره نگیرم اصلا به دردم نمی خورن

مسیح باورداره که اگه من و تو همه به همون اندازه که توان داریم بکوشیم و از خودمون انتظار معجزه نداشته باشیم و در آرزوی تبدیل شدن به « ابر انسان » موقعیتهای عادی زمان حالمونو از دست ندیم

اون وقت می شیم یه جزیی از یه « ابر جامعه ی انسانی »

مثل قصه سی مرغ و سیمرغ

مثل اون جمله ای که در نظر مسیح برترین جمله ایه که توسط یه انسان عادی گفته شده :

همه چیز را همگان دانند ...

این برآیند تلاشهای هدفمند و پراکنده ی ما انسانهاست که انسان امروزو معرفی می کنه

ابر انسان چیزی نیست جز همون برآیند

اگه همه ی انسانهای عادی بتونن خودشونو قابلیتهای بالفعل خودشونو بشناسن و در وحله ی اول در استفاده ی بهینه از اون تواناییها بکوشن  به مرور ورزیدگی در استفاده از تواناییهای عادی منجر می شه به شکوفا شدن استعدادهای نهفته

و حتی اگه این طور هم نشه مهم نیست

چون برآیند کارهای ماست که اهمیت داره

مهم اینه که من و تو تلاش خودمونو بکنیم و اسیر جبر زمانه نشیم

حالا اگه جبر زمانه دخلمونو آورد اون یه بحث جداگونه ایه !!!!

راضی بودن به وضعیت موجود یه بحثیه و پذیرفتنش یه بحث دیگه

...

سه ساله که مسیح می خواد این حرفا و بعضی حرفای دیگه رو تو این وبلاگ بزنه

می دونم که موفق نبودم تو این راه

می دونم که هم قلمم ناتوانه در انتقال مفاهیم و هم ذهنم

می دونم که اکثرا می زنم به جاده خاکی

...

 

 

سوم : نوشته های عادی ؛

 

خب

تو این سه سال نوشته های زیادی داشتم

نمی خوام و نمی تونم همه ی اونا رو نام ببرم

 

ولی دوست دارم از عشقی که در افسانه های بشری برای ماه ساخته شده و اونو تو قصه ی ماه و خورشید و زهره نوشتم یاد کنم

همون ماه ایدآلیستی که میلیونها ساله که عاشق خورشید خانم شده و هی توی آسمون ذهن بشر به دنبالش می دوه و گاهی هم که بهش می رسه دنیا تیره و تار می شه !!!!

ولی زهره ی طنازی رو که در کنارشه و باهاش قرابتی با شکوه داره رو نمی تونه ببینه

چون چشمش به اون دوردوراس ...

 

دوست دارم از دل کویری یاد کنم

همون دلی که گفتم باید چشم امیدو ببره از آسمون ...

 

دوست دارم از دون کیشوت و سانچوپانزا یاد کنم

همون دون کیشوت و سانچوپانزایی که تو وجود تک تک ما لونه کردن و اکثر ما فکر می کنیم باید دون کیشوت درونمون مجال بروز و ظهور بدیم و از عظمت پنهان سانچو پانزا غافلیم ...

 

دوست دارم از عشق عمومی هم یاد کنم

اگه طبق نظر مسیح عشق اون قدر عادی می شد بین مردم که همه عاشق هم بودیم ،‌ دیگه مسائلی مثل اونی که عابد نوشته بود برام و توی پست قبلیم نوشتمشون ممکن بود پیش نیاد

اون وقت دیگه عشق هم می شد مثل تنفس مثل غذا خوردن و مثل خیلی دیگه از رفتارهای عادی ولی حیاتی بشر و کسی اونو گناه نمی دونست ...

 

دوست دارم از نوشته های هندونه ایمم یاد کنم

نام وبلاگ عادی در ذهن اکثر دوستان قدیمی مسیح ،  با نام هندونه عجینه

عشق ، هندوانه و عرفان ...

 

و دوست دارم تو این پستی که به مناسبت سومین سالگرد افتتاح وبلاگ عادی می نویسم یه مطلب هندونه ایم داشته باشم

آخه فصل گرما تو راهه و هندونه ی خنک خیلی می چسبه و اگه مطلب هندونه ای مسیح به کسی نچسبید می تونه با یه قاچ هندونه ی تگری جبرانش کنه ...

 

 

 

چهارم : جهان بینی هندونه ای ( هندونه بینی عادی !! ) !!  ؛

 

 

دنیا اسیر جبره یا عرصه ی اختیار ؟!!!

این سوالیه که گاهی برای هر کسی ممکنه پیش بیاد

و پاسخی که بهش داده می شه می تونه در انتخاب شیوه زندگی و برخورد با مسائل اون موثر باشه

 

خب

مسیح برای این موضوع هم جوابی از جنس هندونه داره

به نظر مسیح همه ی امور در عالم مدلی هندونه ای رو تشکیل می دن

 

بعضی از قوانین (‌طبیعی یا الهی ) حالت جبر نزدیک به مطلق رو دارن و این گونه امور با این که خیلی کمن ولی احاطه دارن به کل عالم

در جهان بینی هندونه ای اینا پوست سبز هندونه رو تشکیل می دن که دور تا دور جهان هندونه ای رو احاطه کرده و هیچ خللی درش وجود نداره ...

 

بعضیاشون حالتی مابین جبر و اختیار دارن

مثلا وقتی می گن این کارو نکن وگرنه اون بلا سرت میاد یا

اون کارو بکن وگرنه فلان سود از دستت می ره

خب

می تونی بکنی یا نکنی

اما نتیجشو هم باید بپذیری

یه چیزی تو مایه های بحث کارما و این حرفا

اینا گوشته ی هندونه رو تشکیل می دن

حجمشون خیلی زیاده و خیلی نرم و آبکی هستن

ولی قسمت اصلی هندونه ای که برای مصرف تهیه می شه همین قسمتشه

پس تو دنیا بیشترمون با این قسمت بیشتر از بقیه ی جاهای هندونه کار ( یا برخورد ) داریم ...

 

بعضیاشونم که اختیار نزدیک به مطلق هستن تخمه های زیاد و پراکنده ی هندونه رو تشکیل می دن که مثل جزیره هایی پراکنده در اقیانوس هستی هندونه ای قرار دارن

 

یاد کامنتی که برای خانوم معلم بزرگوارم شباهنگ نوشته بودم افتادم

توی اون کامنت دنیا رو به یه پارک تشبیه کرده بودم

توی اون پارک نیمکتهایی هست که تو می تونی به شرطی که برای کسی مزاحمتی ایجاد نکنی از شون استفاده کنی

و هوای پاکی هست که می تونی به رایگان وارد ریه هات کنی

و امکانات تفریحی و ورزشی ای هست که به فراخور حالت می تونی ازشون استفاده کنی

اینا همون تخمه هندونه ها یعنی اموری هستن که تو در انجامشون مختاری

 

ولی توی همون پارک یه بوته هایی هست که یه چیزایی بهشون چسبیده که بهشون می گن گل !!

تو آزادی و مختار که اون گلا رو بچینی یا لگد مال کنی !! به شرطی که عواقب جریمه ای رو که برات در نظر گرفتنو بپذیری

و درختهایی هست که می تونی شاخه هاشونو بشکنی

و انسانهایی رفت و آمد می کنن که می تونی انواع آزارها رو بهشون برسونی

و ...

اینا گوشته ی هندونن اموری که جبر و اختیار درشون مخلوطه

 

حالا تصور کن که می خوای وارد پارک بشی

ولی دوست داری با کامیون 18 چرخت بری توی پارک !!!

همون در بدو ورود نگهبانا جلوتو می گیرن و بهت گیر می دن

هر چی براشون استدلال بیاری هم حرف تو کله شون نمی ره

تو این جور موارد مرغشون یه پا بیشتر نداره

این همون پوست هندونه ی کذاییه

همون قسمتی از قوانین عالم که جبر نزدیک به مطلقه

البته

پوست هندونه هم خودش لایه هایی داره ها

وقتی هندونه رو پوست می کنی

پشت و روی پوستش اصلا با هم یکسان نیست

ولی اگه بریم تو اون مطلب ممکنه یه وقت خدا نکرده این پست مسیح هم طولانی بشه یه وقت !!!

 

 

 

پنجم :‌ کارمزد ؛

 

 

... الهی در شب فقرم بسوزان

ولی محتاج نامردان مگردان  ...

 

 

راست می گن که کاری که برای خدا نباشه برکت نداره ها

توی اینترنت تا حالا شده به تبلیغاتی که برای وام دادن هست بربخورید ؟

یکی از دوستان ایرونی خارج نشین تعریف می کرد که برای وام دادن با سود سه چاهار در صد حتی به در خونه مردمم مراجعه می کنن توی بلاد فرنگ به جهت ترغیب و تشویق و تبلیغ

 

خب

فکر می کنین برای چی اونا این قدر ذلیلن و وام با سود سه چاهار درصدیشون رو دستشون مونده و مجبورن برای تبلیغ هم بکنن ؟

مسیح احتمال می ده مشکل از همون سود باشه

آخه سود گرفتن کار خوبی نیست

بهش می گن نزول یا ربا ( یا یه چیزی تو همین مایه ها ) که حرومه

 

ولی در عوض تو مملکت گل و بلبل خودمونو ببینین

حتی یک ریال بهره یا سود یا ربا یا نزول تو کار بانکا و موسسات مالی و اعتباری و صندوقای قرض الحسنش نیست

فقط یه مبلغ جزئی و ناچیز چارده تا بیست و چند درصدی به عنوان کارمزد از شیر مادر حلالتر می گیرن از مردم تا بهشون وام بدن !!!

 

احتمالا هم به همین خاطره که برای گرفتن یه وام با 24 درصد کارمزد اسلامی ( بین 6 تا 8 برابر سود یا بهره یا نزول یا ربای حروم خارجکی ) باید پونصد نفرو ببینی و از شونصد نفر توصیه نامه بگیری و جلوی خدادنفر دولا وراست بشی و آخرشم دست از پا درازتر برگردی !!!!!!!!!!!

 

خدایا یه هو سایه ی بانکداری سراسر اسلامی رو از سر محرومان کم نکنیا !!!

 

 

 

ششم :  بلاگسکای و اصلاحگری قیم مآبانه ( قسمت سوم – اصلاحات و شیوه هاش )  ؛

 

 

 لینک قسمت اول              لینک قسمت دوم

 

 

 

یک ) اصلاحگری ؛

 

فرض کنیم که

من از وضع موجود راضی نیستم

و رنج می برم ؛

از این که می بینم همنوعانم برای تامین ضروریات اولیه ی زندگی خودشون در مضیقه و رنجن

از این که می بینم بعضی از همنوعانم حتی جرات نفس کشیدن هم ندارن

از این که می بینم بعضی از همنوعانم به خاطر بیان افکار و عقایدشون دچار محدودیت شدن

از این که می بینم بعضی از همنوعانم راه بهشت رو گم کردن

از این که می بینم بعضی از همنوعانم دچار  انواع و اقسام فسادها شدن

از این که می بینم بعضی از همنوعانم دچار جهل و نادانی و خرافات شدن

از این که می بینم بعضی از همنوعانم اصولو ول کردن و به فرعیات چسبیدن

از این که می بینم بعضی از همنوعانم تشنه ی عدالتن ولی از عدالت خبری نیست

از این که می بینم بعضی از همنوعانم اندیشیدن از یاد و خاطرشون رفته

از این که می بینم بعضی از همنوعانم شنیدن و فهمیدن و آموختنو نیاموختن

از این که می بینم بعضی از همنوعانم زندگی رو به خودشون و دیگران سخت می گیرن و زهر می کنن

از این که می بینم بعضی از همنوعانم دچار اوهام و اباطیل شدن

از این که می بینم بعضی از همنوعانم مثل کبک سرشونو زیر برف کردن و ...

از این که می بینم بعضی از همنوعانم ...

از این که می بینم ...

از این که ...

...

..

.

 

خب

فرض کنیم که

من به خاطر رنجی که از فهم این مسائل می برم

و به منظور کاستن از رنج دنیوی یا اخروی همنوعانم

به عنوان یه وظیفه و تکلیف دینی ،‌ تاریخی ، شرعی ،‌ بشری ، اخلاقی ، وجدانی و یا هر نوع تکلیف دیگه ای

خودمو ملزم به تلاش برای اصلاح  وضع موجود می بینم

 

اون وقته که اگه به تن احساس و اندیشم لباس عمل بپوشونم

می شم یه اصلاحگر

J

به همین سادگی !!!

 

 

دو : شیوه اصلاحگری ؛

 

برای ایجاد اصلاحات شیوه های مختلفی هست

که هر کس به فراخور حال و روز و قدرت و فهم و خصوصیات مختلف خودش یکی یا تعدادی از اونا رو انتخاب می کنه و از اون راه یا راهها اقدام به اصلاحگری می کنه

 

یکی از راه نوشتن

یکی از راه سخنرانی

یکی از راه تدریس

یکی از راه مبارزه ی نظامی یا شبه نظامی !!

یکی از راه کودتا !!!

یکی از راه رفرم

یکی از راه انقلاب

یکی از راه موسیقی

یکی از راه سینما

یکی از راه دیکته !!!!

یکی از راه توهین و تحقیر

یکی از راه ایجاد شک

یکی از راه صدور فرمان

یکی از راه صدور فتوی

یکی از راه تصویب قانون

یکی از راه ایجاد امکانات بیشتر برای جامعه ی هدف (؟!)

یکی از راه ارتقای سطح آگاهیها

یکی از راه جادو و جنبل !!!!!!

یکی از راه دعا

یکی از راه ادعا

یکی از راه چانه زنی

یکی از راه فشار

یکی از راه سکوت و گوشه نشینی !!!

یکی از راه خروج

یکی از راه صبر

یکی از راه دزدی (!!!!)

یکی از راه خالی بندی

یکی از راه ...

یکی ...

...

 

و همون طور که گفتم بعضی هم از راههایی که در واقع ترکیبی هستن از راههای ساده تر ، استفاده می کنن

 

راستی

چی می شه که یه نفر تصمیم می گیره و انتخاب می کنه که کدوم شیوه رو برای اصلاحات به کار ببره ؟

 

به نظر مسیح انتخاب شیوه ی اصلاحگری بستگی داره به عوامل زیادی که

دوست داره بهشون بگه

پس زمینه ی تفکر اصلاحی

 

...

 

ادامه داره ...

 

 

 

هفتم : کپی رایت ؛

 

 

یادمه توی اولین ماههای وبلاگنویسی

وقتی که با تازه با استاد بزرگواری به نام صنم آشنا شده بودم و کم کم داشت یخهای ذهن منجمدم آب می شد کامنتهایی که براش می نوشتم گاهی از پستهای وبلاگ خودم و خودش طولانی تر می شد !

یه بار یه چیزی براش نوشتم که بهم پیشنهاد داد اونو به عنوان یه پست توی وبلاگ عادی بنویسم

خب

اون موقع هنوز مسیح اعتماد به نفس عادی خودشو پیدا نکرده بود و از نوشتن اون طور چیزا توی وبلاگش می ترسید !

به همین خاطر بهونه تراشی کردم و ازش خواستم که اگه به نظرش جالب میاد خودش توی وبلاگش با ادبیات شیرین خودش بنویستش

پاسخی داد صنم که مضمونش این بود این حرفا مال توئه و من نباید حرفای تورو بنویسم و ... البته از دیدگاه کپی رایت و این حرفا ...

براش نوشتم که مسیحم این حرفا رو از خودش در نیاورده که

از کسان دیگه ای شنیده

و حتی اگه اینا محصولات ذهن خود مسیح هم بود از این که کس دیگه ای ازشون توی وبلاگش استفاده کنه ناراحت نمی شد که هیچ خوشحالم می شد

چون مسیح یه حرفی رو می نویسه که بهش اعتقاد داره و نوشتنشو لازم می دونه

خب

اگه کس دیگه ای هم بیاد و همون حرفو بنویسه

حتی اگه نامی از مسیح نبره

در واقع به مسیح کمک کرده در انتشار باورهاش

البته همه ی این گفت و شنود ها توی قسمت کامنتینگ وبلاگامون نوشته می شد و اون موقعا مسیح به کلی از محیط مسنجر وحشت داشت و پاشم نمی ذاشت توی یاهو

تا اونجا که یادمه صنم بزرگوار توی یکی از پستاش یه اشاره ی کوچولویی هم به اون پاسخ مسیح کرده بود ...

چند وقت پیش یه مقاله ای توی روزنامه ی جام جم خوندم در مورد عادی بودن !!

نویسنده ی مقاله رو عکسشم چاپ کرده بودن بالای نوشتش

وقتی خوندمش دیدم همه ی اون حرفایی که مسیح توی وبلاگ عادیش داره می نویسه به صورت ام پی تری توی اون مقاله هست !!!

خب

طبیعی بود که خوشحال بشم

چون اون نویسنده ی محترم یا نوشته های مسیحو خونده و یا نخونده

اگه خونده و نامی از مسیح نبرده توی مقالش اصلا مهم نیست

مهم اینه که طرز فکر عادی مسیحو تبلیغ کرده

اگرم نخونده که واقعا دیگه جای خوشحالی داره

چون ثابت می شه که مسیح تنها نیست تو داشتن این طرز فکر !!

 

البته جام جم پارسالم یه نوشته ی هندونه ای داشت که استاد بسیار بسیار ارزشمندم نرگسی عزیز و کبیر برام به صورت کامنت توی محیط پرشینلاگ نوشت تا بخونم

ظاهرا تفاهم خوبی بین مسیح و نویسنده های اون روزنامه خاص (!) وجود داره

 

خدا به خیر کنه ...

 

...

 

 برام دعا می کنی ؟

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی

 

 

 

                                         من همیشه تا همیشه ...