عـــــــــــا دی




یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 553927

Powered by BlogSky.com

شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1385
عشق و وسوسه ... قسمت چندم ؟؟!!!

 

سلام

 

 

 

اول : پریدختانه ؛

 

خدا وکیلی ببین چه کامنتی برام گذاشته :

 

دین + علوم تجربی + دموکراسی = آزادی

 

 

خودمونیم ؛

 

نیازی به توضیح هم داره ؟

 

 

حیف که بیشتر ترجیح می ده سکوت کنه تا از این کامنتای فوق العاده بنویسه

 

...

 

 

 

دوم : وسوسه ؛

 

مجموعه نوشته های وسوسه ی مسیحو خوندی تا حالا ؟

هیچیشو نخوندی ؟

حتی یه قسمتش ؟

همشو خوندی ولی هیچیش توی ذهنت نمونده ؟

یه نگاهی بهش انداختی ولی یادت نیست چی بوده ؟

خب

حق داری

اون نوشته ها مدتیه که ناتموم موندن و مسیح نتونسته ادامشون بده

امروز یه گام دیگه می خوام بردارم برای کاملتر کردن اون مجموعه که برای خودم یکی از لذیذترین بخشای نوشته های عادیم محسوب می شه

اما

توصیه می کنم اگه می خوای این متنو بخونی اول یه مروری روی نوشته های قبلی مسیح در باره ی عشق و وسوسه بکن

خودمم خیلی چیزاشو فراموش کرده بودم و وقتی خوندمش انگار با نوشته ی جدید از یه نگارنده ی ناشناس مواجه شدم ...

 

 

 

سوم : عاشقی و مدارا ؛

 

جدا رفتی و خوندیشون ؟

واقعا این طوره ؟

باشه

اگه دوست داری این قسمتم بخون

ولی قول می دم که اگه قسمتای قبلیرو هم خونده باشی ممکنه این قسمتم خوندنی بشه برات ...

 

...

آره می گفتم

 

تو اون روزا مسیح جدایی و انتظار و صبوری رو با هم می آموخت

بدون این که چیزی ازشون بفهمه یا بشنوه یا اصلا بهشون فکر کنه

در واقع مسیح این واژه هارو زندگی می کرد

گاهی پیش میومد که چندین روز پی در پی می نشست و زل می زد به گلدون یاس رازقی ولی خبری نمی شد

گاهیم که اصلا حواسش به گلدون نبود و پی بازی و بچگی خودش بود صدایی رو می شنید که اونو به طرف گلدون دعوت می کرد ولی مسیح بازی و بچگی رو به اجابت اون دعوت ترجیح می داد

 

یه روز که اتفاقا مسیح حال و حوصله ی کنار گلدون نشستنو داشت تا اومد بره طرف گلدون , دعوتنامه ی صوتی هم به گوشش رسید

دیگه بهتر از این نمی شد

فوری رفت و نشست و کلی با بوته ی رازقی صحبت کرد

اول با اشتیاق تموم حال و احوال کردن و بعد کار به گلایه کشید و اعتراض نسبت به بی وفایی و بعد قربون صدقه رفتن و ...

...

مسیح کوچولو گفت اگه بدونی چه قدر از این و اون حرف می شنوم به خاطر این که میام می شینم پای تو و بهت نگاه می کنم

همه می گن این همه گلدون توی حیاط هست که توشون چند تا گلدون یاس رازقی دیگه هم هست

تو چرا گیر دادی به این یه گلدون خاص و هیچ وقت پای گلدون دیگه ای نمی شینی و به هیچ گلدون دیگه ای آب نمی دی و به گلای دیگه توجه نمی کنی

نمی دونم چی جوابشونو بدم

آخه

من نه به خاطر گلدون و نه به خاطر بوته ی رازقی و نه به خاطر گلهای یاسه که میام سراغ این گلدون

من فقط و فقط به هوای تو میام !

میام تا شاید یه خبر کوچولو ازت بگیرم !!

میام که خیالم راحت بشه یه وقت زمان آب دادن به گلدون شسته نشده باشی و از ته گلدون بیرون نرفته باشی !!!

میام تا یه بار دیگه صداتو بشنوم که بهم می گی منو بخور ، منو بخور !!!!

...

 

-          ...

 

صدای خنده ی بلندی از گلدون به گوش مسیح کوچولوی قصه ی ما رسید که یه کمی ناراحتش کرد

یعنی داشت مسیحو مسخره می کرد ؟

اخماش تو هم رفت و لپاش داغ شد و می خواست پاشه و فرار کنه از کنار گلدون که صدای مهربونی به گوشش خورد :

-    مسیح جان ...

همین دو کلمه کافی بود که مسیح کوچولو رو سر جاش بنشونه !

-    ناراحت شدی ؟

نمی خواستم ناراحتت کنم

یادته یه بار بهت گفتم تو طعم عشقو تجربه کردی ؟

خب این حالتاییم که توصیف می کنی همشون نشونه های عشقن

بازم می گم که تو داری کم کم طعم عشقو تجربه می کنی

 

-         !!!!

عشق ؟

ولی من هنوز خیلی کوچیکم

نمی تونم با تو ازدواج کنم !!!!!

 

-          ...

 

-    ...

 

-    صبر داشته باش گلم

 

یکی از خاصیتای یه عاشق واقعی صبوریه

تو خودت توی این مدت طعم صبوری رو در اثر انتظاری که به واسطه ی دوری بوده چشیدی

ولی باید یاد بگیری که در برابر جفای یار هم صبور باشی

درسته که من قصد تمسخر نداشتم و این خنده از چیز دیگه ای ناشی می شه

ولی یه عاشق حتی اگه معشوقش بهش بدی هم بکنه بازم دوستش داره و ازش نمی رنجه

ولی باید یاد بگیری که در برابر جفای یار هم صبور باشی

فکر نکن صبوری فقط موقع جدایی لازمه و وقتی به محبوب برسی دیگه نیازی به صبوری نیست

باید یاد بگیری که گاهی صبوری بعد از رسیدن به یار بیشتر لازمت می شه

     باید یاد بگیری که محبوبت قرار نیست برده ی تو بشه

باید یاد بگیری که محبوبت مثل خودت خوبیا و بدیا و نقصایی داره

باید یاد بگیری که تو این دنیای مادی هیچ خوبی ای مطلق نیست

 

-    مطلق ؟؟!!!

-         آره

مطلق

بعدها خیلی با این واژه برخورد می کنی

ولی الان لازم نیست بهش فکر کنی

فقط همینو بدون که هر چیزی تو این دنیا حد و حدودی داره

و محدود به همون حدوده

اگه تو عاشق یه کسی بشی که هیچ عیب و ایرادی توی وجودش نباشه که هنر نکردی

معجزه ی عشق در اینه که عاشق یکی بشی که از خودت بالاتر نباشه و نهایت عاشقی اینه که عاشق موجودی پایینتر و ضعیفتر و ناقصتر از خودت بشی

 

-    پس با این حساب من عاشق تو شدم ؟

-         نه

منظورم این نبود

تو حالا خیلی مونده که معنی عشق و عاشقی رو بفهمی

ولی

اینا همه تمرینهایی هستن که تو از ابتدای زندگیت برای کسب آمادگی برای آموختن راه و رسم عاشقی باید انجام بدی

 

-    یعنی عاشقی این قدر کار سختیه که این همه باید برای یاد گرفتنش تلاش کرد ؟

-         بله

سخته

و مهم

معمولا برای کارای مهمه که نیاز به تلاش زیاد وجود داره

و عاشقی از مهمترین کارهای دنیا مهمتره

بعدا در باره ی اهمیتش بیشتر صحبت می کنیم

 

-    ولی من دیگه طاقت ندارم

تا کی بیام پای این گلدون بشینم و مثل دیوونه ها زل بزنم به گلدون ؟

تا کی دیگران مسخرم کنن ؟

تا کی صبوری کنم ؟

...

 

-         خب

این که یه عاشق در نظر دیگران دیوونه دیده بشه

یا فحش و طعن و لعن و نفرین دیگرانو بشنوه

امریه که اصلا بعید نیست

خیلی از عاشقا این مواردو چشیدن و صبر کردن

خیلیاشون از محل زندگیشون آواره شدن

خیلیاشون به کوه و بیابون و خرابه ها پناه بردن

خیلیاشون کتک خوردن و فحش شنیدن

خیلیاشون دیگه به سر و وضع و لباس خودشونم توجهی نداشتن

خیلیاشونم توی موارد حاد حتی بدنام هم شدن

اما همه این چیزا رو تحمل کردن

در واقع بعضی از عاشقا دیگه همه ی بدیها و ضعفهای معشوقشون و اطرافیانشونو با جون و دل می پذیرن

و نه تنها از طعنه ی دیگران و هیچ چیزی که مربوط به معشوقشونه ناراحت نمی شن

بلکه حتی عاشق در و دیوار خونه و محله ای که معشوقشون توش زندگی می کنه هم می شن

حتی عاشق هوایی که معشوقشون توش تنفس می کنه

و حتی  عاشق سگ و گربه های محله ی معشوق هم می شن !!!

 

-    آهــــــــــــــــــــــــــــــــــان !!!!

 

آره آره

منم دیدم یکیشونو

پسر جمیله خانوم اینا

 

-         جدی ؟

اونم عاشق شده بود ؟

 

-    راستش درست نمی دونم

ولی تموم این چیزایی رو که می گی براش پیش اومد

پس حتما عاشق شده بوده دیگه

 

-         خب

تعریف کنم ببینم  ...

 

-  خب خودت گفتی عاشق سگ و گربه های محل معشوقشونم می شن دیگه

 

راستش یه جمیله خانوم بود تو کوچمون که یه روز دیدیم جلوی در خونشون سر و صدای داد و فریاد میاد !

بعدا بچه ها گفتن توی خرابه ای که دو تا کوچه اون ورتره ناصرو گرفتن که یه سگه رو بغل کرده بوده !!

خب دیگه

تو خرابه که رفته بوده

سگم که بغل کرده بوده

مردمم که کتکش زدن

پدر مادرشم که صابخونه مجبور کرد خونه رو تخلیه کنن و آواره هم شدن

همه ی همسایه ها هم که نفرینش می کردن

تا وقتیم هنوز نرفته بود بهش طعنه می زدن که توی این محل فقط یه سگباز کم داشتیم که اونم پیدا شد !!

به سرو وضع و لباسشم اهمیت نمی داد چون وقتی توی خرابه کتکش می زدن شلوارش از پاش افتاده بوده و بچه هایی که دیده بودنش می گفتن ... !!!

بدنام هم که شده بود چون همه ی بچه ها ناصر سگباز صداش می کردن !!!!

خب دیگه

همه ی مواردش تکمیله دیگه !!!

 

ناصر سگباز از یه عاشق واقعی چی کم و کسر داشته ؟؟؟

     فقط نفهمیدم عاشق کی شده بوده ... !!!!

     ...

 

راستش دیگه صدایی از گلدون در نیومد اون روز

ولی نمی دونم چرا حس می کردم هر بار از جلوی گلدون رد می شم و می رم توی حیاط یا برمی گردم , تموم گلدون یکپارچه می زنه زیر خنده !!!

 

با این حال به خودم می گفتم :

 

صبور باش مسیح

صبور باش

...

 

... ادا مه داره

 

 

 

چهارم : بلاگسکای و اصلاحگری قیم مآبانه ؛

 

 

راستش این پستمو می خواستم فقط به همین موضوع اختصاص بدم

ولی وسوسه ی عشقولانه ی عشق و وسوسه راحتم نذاشت

این شد که اونو نوشتم و از این موضوع هم فقط یه بخشی از مقدمه شو می نویسم تا زیاد طولانی نشه پستم

سعی می کنم توی پست بعدیم مقدمشو تکمیل کنم ؛

 

 

یک : تولد ؛

 

این روزا ایام سومین سالگرد به راه اندازی سرویس رایگان وبلاگ نویسی بلاگسکایه

تو صفحه ی اصلی سایت هم تبریک و کیک و کلی تحویل گیری برپاست

مسیح عادی هم به عنوان یکی از اولین کاربران بلاگسکای که حدود 5 هفته بعد از راه اندازی , به این سرویس رایگان پیوست این مناسبتو تبریک میگه

هم به کاربران و هم به مدیران سایت هم به اونایی که تو این سرویس دوستانی دارن

 

بلاگسکای از ابتدای راه اندازی با فراز و نشیبهای زیادی روبه رو بود

اون اوایل می شه گفت که ساده ترین راه برای ایجاد وبلاگ فارسی استفاده از این سرویس مدرن بود

مسیح قبلا توی پرشین لاگ وبلاگ داشت و از مشکلات خاص اون سیستم به خوبی اطلاع داشت

یکی دوبارم سعی کرده بود توی بلاگسپات وبلاگ درست کنه که نتونسته بود ...

اما بلاگسکای از اول ، اون قدر پرشین یوزر فرندلی (!؟) بود که حتی مسیح عادی رو هم تشویق به موندن و نوشتن وبلاگ کرد

بعدها در طی این سه سال بارها سیستم بلاگسکای از خط خارج شد و هر بار برای چندین روز ازش خبری  نمی شد و یه مدتم بدون کامنت مونده بودیم همه ، که این مسائل خیلیا رو از اطراف بلاگسکای پروند

مخصوصا با روی کار اومدن سرویسای بهتری مثل بلاگفا و پارسی بلاگ و میهن بلاگ که مدرن تر از بلاگسکای بودن

البته هر بار که بلاگسکای غیبش می زد یا اخلالی در کارش ایجاد می شد معلوم می شد که مسئولینش در حال ارتقای سیستم هستن و هر بار با امکاناتی بهتر از قبل برمی گشتن

ولی این بی خبر گذاشتن کاربران تا حدی روی اونا تاثیر می ذاشت که تحملش گاهی امکان پذیر نبود

حتی مسیح هم یه بار تصمیم گرفت که جدا از این سرویس مجانی دست بکشه و بره سراغ پرشین بلاگ در پیتی که به لطف خدا اونجا اون قدر مشکلات کاربرانش بیشتر از اینجا بود که خیلی زود پشیمون شد و برگشت ...

 

 

دو : شرط ضمن عقد ؛

 

اون موقعا شرطهای ضمن عقدی که بلاگسکای داشت به زبون انگلیسی بود

خیلی از کاربرای عادی هم مثل مسیح اصلا اهل مطالعه ی شرطهای یک طرفه ای که به زبون فرنگی هم نوشته شده بود نبودن

اما با تغییراتی که پارسال در بلاگسکای ایجاد شد شرطها هم به زبون فارسی ترجمه شد و تا حدودی برای امثال مسیح مشخص شد که وقتی مجانی می نویسن هیچ حقی برای اعتراض براشون متصور نیست

راستی

گفتم تغییرات

 

 

سه : تغییرات اصلاحی ؛

 

یادمه صبح بود

ولی یادم نیست که چه روزی از هفته بود

یا این که چه روزی از چه ماهی بود

ولی یادمه یه بار که آدرس وبلاگ عادی خودمو زدم تا ببینم کسی برام کامنت گذاشته یا نه با منظره ی وحشتناکی روبه رو شدم

یه صفحه ی آبی رنگ پریده برام باز شد که توش با حروف قرمز نوشته شده بود :

چنین وبلاگی در بلاگسکای وجود ندارد !!!!! ( یا یه چیزیتو همین مایه ها )

انگار دنیا رو سر مسیح خراب شد

بار اولی نبود که بلاگسکای ضد حال می زد اما

آخه این بار فرقش با دفعه های قبل این بود که خود بلاگسکای وجود داشت

ولی وبلاگ عادی توش نبود

به همین خاطر گفتم نکنه بالاخره زبون درازیها و بازیگوشیهای مسیح کاردستش داده و وبلاگ عادیشو از سیستم حذف کردن

ولی وقتی چند تا آدرس دیگه از وبلاگای دوستامو هم تایپ کردم و همون نتیجه رو دیدم خیالم تا حدودی راحت شد

خب

در آخر بعد از یکی دوساعت سرگردونی و رفرشهای پی در پی و اعصاب خردکنی و کارت پارس آنلاین سوزوندن بالاخره نوشته های فارسی شده ی صفحه اول سایتو دیدم و متوجه شدم که باز بلاگسکای شیرین کاری کرده و کلی هم به خودش و کاربراش برای این هنرنمایی تبریک گفته !!

خوبیش به این بود که اون پیام دلهره آورو زود ( فکر کنم عصر همون روز ) عوضش کردن و به جاش پیغام فعلی رو گذاشتن که می گه این وبلاگ باید به سیستم جدید منتقل بشه ( یا یه چیزیتو همین مایه ها )

 

 

 

چهار : آبی آسمونی ؛

 

یادمه وقتی وبلاگمو منتقل کردم به سیستم جدید و قالبمو دیدم خیلی ازش خوشم اومد

یه قالب آبی آسمونی ملایم

که کلی هم امکانات جدید توش بود

اما وقتی متوجه شدم همه ی وبلاگای بلاگسکای شدن همرنگ و همشکل هم و هیچ قالب  دیگه ای برای انتخاب وجود نداره تو ذوقم خورد

بلاگسکاییها شده بودن مثل سربازای آموزشی که توی پادگان همه باید لباسای متحدالشکل و همرنگ بپوشن

شانس آورده بودیم که توی فرم شرایط ننوشته بودن برای استفاده از وبلاگ مجانی باید حتما سرامونو با نمره چهار بتراشیم !!

 

 

یادمه اکثر بلاگسکاییها به جای این که از وضع موجود و اضافه شدن این همه امکانات جدید به سرویس رایگان خوشحال و راضی باشن , ناراحت و عصبی هستن

خیلیا اصلا وبلاگشونو منتقل نکردن به سیستم جدید و

بعضیام بعد از یه مدت سر و کله زدن با قالب  پیچیده شده ی جدید کوچ کردن به جاهای دیگه

 

خب

البته مسیح شانس داشت که همیشه دوستان خوبی بودن که بهش لطف داشتن و زحمت اصلاح قالبشو تقبل می کردن

تا قبل از این ماجرا چندین قالب مختلف رو برام دوست عزیزم آقا مرتضای سفرکرده از پرشیا به بریتانیا درست کرده بود و

 

این قالب جدیدمم هنرنمایی پریدخت بزرگواره که با وسواس و دلسوزی خاصی قالبی برام طراحی کرد که با هیچ قالب دیگه ای حاضر نیستم عوضش کنم

 

...

 

ادامه داره ...

 

...

 

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی